/

یکهو همه چیز را ول معطل بگذاری و بروی. آن قدر دور شوی که که اصالتت را فراموش کنی. بشوی یک بی‌وطن واقعی در دورترین جغرافیا. جوری بروی که مجال فکر کردن به پشت سرت را هم نداشته باشی. نمی‌شود اما... چیزی مدام از بند نافم بیرون می‌آید و دو دستی دیوارهای اتاقم را می‌چسبد. با این حال باید بشود خستگی را روی دست های کسی مرحم گذاشت؛ کسی که طعم گس زیستن در ثانیه را چشیده باشد. گاهی هم باید خستگی را با نخوابیدن به در برد. با دوندگی... دو مارتن با پاهای برهنه یادگرفتنی نیست، غریزه‌ای است که فقط سخت‌تنان آن را بلدند... سخت‌تن که باشی، بدن دردت را فراموش می‌کنی. بدن درد را که فراموش کنی مغزت هم یادش می‌رود که چقدر درد می‌کند و همه چیز خلاصه می‌شود در لحظه. لحظه‌ای که نمی‌دانی فردایش چه طور پیش خواهد رفت. کاش می‌شد از شر این بند ناف خلاص شد و رفت. رفت تا جایی که نمی‌دانی کجاست، فقط می‌دانی دور است. بسیار دور.


بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  چهارشنبه 1393/05/29|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

آنقدری عاشق بود که بعد از نرسیدن به معشوقه‌اش تا آخر عمر کوتاهش، تنها سر کند. می‌گویند مهربان بوده. می‌گویند بعد از مرگش خیلی‌ها تنها شدند. می‌گویند بعد از مرگش خیلی‌هایی که طاقت تحمل کردن زندگی سگی را نداشته‌اند، بی‌سنگ صبور شده‌اند و کارشان به جاهای باریک کشیده شده، به مصرف مواد رو آورده‌اند. این‌ها را در مورد مردی می‌گویند که شش ماه در عسلویه کار کرده بود تا بتواند هزینه‌ی چاپ کتاب «از کلاغ سفید به کلاغ سیاه» را به دست بیاورد. از چاپ این کتاب یازده سال می‌گذرد. هربار که عبارت «ناشر: مولف»ای که پشت جلد این کتاب حک شده را می‌بینم، مرد عاشق پیشه‌ی تنهای سی ساله‌ای را تجسم می‌کنم که توی داغی عسلویه دارد شعر می‌نویسد. علیرضا راهب می‌گفت شعر «قله‌ات آنجا نیست» را هفت هشت بار نوشت تا بتواند آنچه در مغزش می‌گذرد را روی کاغذ بیاورد. همیشه دلم می‌خواست او را ببینم. خاطرم هست وقتی با نام او آشنا شدم فهمیدم در بستر بیماری است. قرار بود در بیمارستان به دیدنش بروم. سه‌شنبه ساعت 4 عصر. سه شنبه ساعت 4 عصر را موکول کردم به هفته‌ی آینده‌اش. نمی‌دانستم که این سه‌شنبه، آخرین سه‌شنبه‌ی زندگی اوست و تا جمعه بیشتر در این دنیا نفس نخواهد کشید. اینگونه شد که ملاقاتم با او در سنگ قبرش خلاصه شد. هنگام مرگش خبرگزاری‌ها تیتر زدند: «صمد تیمورلو شاعری که عمری از مرگ نوشت درگذشت». درک این تیتر غم‌انگیزتر از مرگ شاعر بود. می‌خواستم برای دومین سالروز مرگش چیزهایی بنویسم. ولی دستم به نوشتن نرفت. امروز ناخودآگاه داشتم شعری که روی سنگ مزارش حک شده را زیر لب زمزمه می‌کردم که این یادداشت را نوشتم. نوشته بود:

کنارم خوابیده است

کسی نمی بیند او را

خسته است از زندگی کردن

مرگ...

 صمد تیمورلو (1347 – 1391)

«در این کتاب یک نفر به دنیا می‌آید»، گزیده‌ای از شعرهای صمد تیمورلو است. شاعری که در تنهایی و سکوت به سر برد و هرگز حاشیه ساز نبود. شاعری که همه به او بدهکارند و به آنچه که باید در حقش ادا می‌شد نرسید. شاعری که خیلی‌ها مثل من بعد از مرگش او را شناختند.

لینک خرید «در این کتاب یک نفر به دنیا می‌آید»

قیمت 1999 تومان – 1 دلار

کتاب‌ها:

 

بیرون تعریف نشده است –  1381

از کلاغ سفید به کلاغ سیاه – 1382

به نام کسی که در تاریکی است – 1386

قله ات آنجا نیست – 1389

خروس مرده بر می خیزد –  1391

در این کتاب یک نفر به دنیا می آید(گزیده ی اشعار) - 1392

 


بایگانی: کتاب, صمد تیمورلو, در این کتاب یک نفر به دنیا می‌آید, شعر دیگران
+  دوشنبه 1393/05/27|    |  نسرینــا رضایــــی 

لبخندی که پاشیده بود توی چهارراه، آمده بود و رسیده بود تا نوک پاهای من. من که تهران را شرق به غرب می‌رفتم و نگاهم به سردی زوریخ برخورد نکرده بود. داشتم به برجستگی‌های اندام بلند قامتان اروپای شرقی فکر می‌کردم. منجمد شده بودم، مثل بوسه‌های فاحـ.شه‌ای در استکهلم. تهران را قدم می‌زدم. چشم‌های سیاهم را دوانده بودم روی عابران سردرگم شهرم و نمی‌دانستم چرا دیگر نگران چیزی نیستم. نگران پریدگی لاک ناخن‌هایم نبودم، نگران پاک شدن رژلبم نبودم، نگران جای لکه‌ی سس قرمزی که روی مانتوام افتاده بود نبودم، نگران پخش شدن مداد چشمم نبودم، نگران بی‌پولی و آرزوهای بلند و بالا نبودم. تهران را قدم می‌زدم. تعداد تماس‌های تلفنم به اندک تقلیل یافته، دیگر به هیچ تریبونی دعوت نمی‌شوم، شاید دارم فراموش می‌شوم. داشتم به این حس گس فکر می‌کردم که ذهنم من را کشاند تا زوریخ، تا زمستان‌های سفید. داغی هوا رفته بود زیر لباسم و من مانده بودم و حس سردی بوسه‌هایی که از سرزمین برف‌ها می‌آمد. به پوست گندم‌گونم نگاه می‌کردم و به اینکه روی صورتم هیچ کک و مکی نیست. خیال کرده بودم که چقدر نسبت به مسکو، قدِ کوتاهی دارم. چقدر استخوان‌هایم شرقی است. چشم‌های سیاهم را انداخته بودم به زن دست فروش و تهران را شرق به غرب قدم می‌زدم. ذهنم را دوانده بودم تا شرقِ غربِ نقشه‌ی جغرافیا. سرزمین‌های سردی که شاید باید الان توی یکی از خیابان‌هایش قدم می‌زدم و به فاحـ.شه‌هایی نگاه می‌کردم که بوسه‌هایشان یخ بود. وسط جهان سوم ایستاده بودم و مدام با خودم تکرار می‌کردم: غرب پدر را ندارد. غرب مادر ندارد. غرب خانه‌مان را ندارد. غرب این بی‌ناموس وحشی همه چیز دارد ولی هـمه چیــزم را ندارد. کسی لب‌های منجمدش را چفت کرده بود روی لب‌هایم، نفسم بالا نمی‌آمد. استیصال توی پایتخت همچنان جولان می‌داد.


بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  یکشنبه 1393/05/26|    |  نسرینــا رضایــــی 

 

 ناخن‌هایم را لاک بزنی، گندکاری کنی، بعد با چهره‌ای مضطرب بگویی: باید کمی تمرین کنم!


بایگانی: تو, مینی پاره
+  جمعه 1393/05/24|    |  نسرینــا رضایــــی 

چیزی مثل یک پرتقال حجیم گیر کرده توی گلویم. مادرم می‌گفت آخر وسط تابستان و چه به سرماخوردن. عمه‌ام داشت برایم معجون هم می‌زد. قاشقش گرفته بود به بدنه‌ی لیوان؛ همان‌طور که تَق تَقِ صدای قاشقش بلند بود داشت می‌گفت که دخترهای ما چقدر خودساخته‌اند، زحمت‌کش اند، تنبل نیستند. منظورش این بود که دختران ما بلدند سگ دو بزنند. من سرفه‌ می‌کردم و لبخند می‌زدم. در همین حیص و بیص بود که مادرم نگاهی به من انداخت و یکهو گفت: «طفلکی بچه‌ام مدیر بداخلاقی دارد». با تعجب زل زدم توی صورت مادرم که چرا؟ نفس عمیقی کشید و گفت: «هواپیماهه که سقوط کرده بود زنگ زدم دفتر کارت، تلفن رو جواب داد، بد اخلاق بود. خیلی.» خنده‌ام ریخت روی کاناپه. عمه‌ام همچنان اصرار داشت که دختران ما زحمت‌کش‌اند. خِس خِس سینه‌ام را کرده بودم نیزه‌ای برای مظلوم‌نمایی و می‌خندیدم. می‌خندیدم و به این فکر می‌کردم که چند نفر در طول زندگی‌ام از کنار من عبور کرده‌اند و توی دلشان به بداخلاقی من رای داده‌اند؟ داشتم به این فکر می‌کردم که همیشه تصاویری که از دیگران در ذهن خودمان می‌سازیم چقدر با آنچه که واقعا هستند فاصله دارند؟ تصمیم گرفتم حداقل ازین به بعد جواب تلفن‌هایم را با لبخند بدهم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/05/24|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

ما دو جفت کتونی بودیم. ما دو جفت کتونی خاکی با شلوارهای زانو انداخته بودیم. کیف‌هایمان را برداشته بودیم و خستگی‌مان را ریخته بودیم توی پیاده‌رو و می‌خندیدیم. هیچ کداممان به دیگری نگفت که چقدر تنهایی بد است؛ نگفت که چقدر گرفتار خلسه‌ی "امروز هم مثل دیروز" شده بود؛ نگفت که چقدر تنها ماندن در نیمه‌ی راه، لعنتی است. ما مقابل هم سکوت کردیم و گذشته‌هایمان را پوزخند زدیم. دم نزدیم که چقدر پیش‌ترها تهران برایمان خاکستری تیره بود. ما دو جفت کتونی خاکی بودیم که زیر صدای خنده‌هایمان قدم می زدند. چشم‌هایمان باور نداشت آدمی که روبرویش ایستاده است واقعی است، آدم است. از دیدن این آدم واقعی به وجد آمده بودیم - یک آدم با تمام احساسات یک آدم. ما فکسنی‌ترین جاها را انتخاب می‌کریدم و برایمان اهمیتی نداشت که امروز چندمین روز ماه است. نمی‌دانستیم در ساعت چندِ شهر به سر می‌بریم. ما غافل از تیتر درشت روزنامه‌ها، پیاده‌روها را گز می‌کردیم و می‌خندیدیم. ما دو تا آدم واقعی بودیم که زندگی را شوخی بزرگی می‌دانستند. هیچکس برای ما پیانو نمی‌زد، هیچ بارانی روی هیچ شیشه‌ای نمی‌افتاد، عقربه‌ها همچنان می‌چرخیدند و ما منتظر هیچ معجزه‌ای نبودیم. ما دو تا آدم واقعی با دو جفت کتونی خاکی بودیم که تکْ تکِ "حالا" ها را بلد بودند زندگی کنند. ما دو تا شلوار زانو انداخته بودیم که بلد بودند توی چشم‌های هم نگاه کنند و به بی‌پدر بودن دنیا بخندند. لابه‌لای خنده‌ها بود که باطری ساعت تمام شد تا دست دختری با ناخن‌های صورتی زبری صورت مرد را نوازش کند و برایش خیالی نباشد که فردا چندمین روز ماه است. 


بایگانی: تو, لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/05/22|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

 به تو

یوزپلنگ توی چشم‌هایم نشسته است توی مردمک چشم‌هایم و خیره‌ی وحشی ِ صورتت شده؛ رام! وحشتم را توی دست‌هایم چپانده‌ام، دست‌هایم را مشت کرده‌ام و استیصالم را ریخته‌ام توی تندی نفس‌هایم، پاهایم به سایه‌ای که کنارم قدم بزند عادت ندارد، باور کن! خیابان‌ها کوتاه شده‌اند و مقصد نامعلوم، همه جا زیادی روشن است. ماگ چای‌ام هنوز خجالت زده‌ی رد لب‌های مردی است که به آن بوسه زده. دستبندهایم بی‌تابند، رژ لب قرمزم مضطرب است، لاک بنفشم دارد لبخند می‌زند، عطرم به تنها نبودن عادت ندارد، بوی خودش را از یاد برده. تمام شخصیت‌های درون کتاب‌هایم جمع شده‌اند توی اتاقم، صدای همهمه از تنهایی‌ام بلند شده. همه دارند بلند بلند حرف می‌زنند. مساله‌ای مطرح شده: «تو آمده‌ای» آن قدر نا به هنگام که نمودارهای بازار بورس مسیر حرکتشان را گم کرده‌اند. ول کن صفحه‌ی حوادث را، حادثه منم. حادثه تن بی‌حاشیه‌ی زنی است که دارد موج می‌زند. تن زنی گره خورده در تنی که حس خوب ِ زبری‌اش تمام جنگ‌های عالم را برای لحظه‌ای متوقف می‌کند. هزار هواپیما هم که توی پایتخت سقوط کند، این بوسه ناتمام نمی‌ماند. آقا لطفا توی چشم‌هایم خیره نشو، به یوزپلنگ توی چشم‌هایم رحم کن! رحم کن و بگذار سیگارت را ببوسم.


بایگانی: تو, حالی به حال ِ حالا
+  دوشنبه 1393/05/20|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

دلیل بالاتر از آفتابی که روی مژه‌هایت افتاده است؟ دلیل بالاتر از گرمای عصر مرداد ماه؟ دلیل بالاتر از قلبی که تپش‌هایش زنده بودنت را نشان می‌دهد؟ تو زنده‌ای لعنتی! درست در همین نقطه‌ی شهر ایستاده‌ای. به پاهایت نگاه کن! چراغ عابرپیاده روی نظم همیشگی‌اش سبز می‌شود، زرد می‌شود، قرمز می‌شود. هیچ چیزی در این شهر لعنتی تغییر نکرده، حتا باد هم مثل روزهای قبل دارد می‌وزد. آدم‌ها مثل همیشه از روی خط عابر پیاده می‌گذرند، برج میلاد هنوز هم سرپا ایستاده است و کمی آن طرف‌تر، عشق بازی دو نفر از شیشه‌های پنجره‌ی اتاق خوابی در طبقه‌ی بیستم یک برج، بیرون می‌آید، پرواز می‌کند و خودش را پهن می‌کند در وسط شهر. زمین جای عجیبی نیست! زمین به این همه پلشتی عادت دارد، بی‌خیال این آسفالت‌های خاکستری؛ تو کنار من بنشین و اجازه بده خش تنت را روی نرمی تنم حک کنم. حالا که زمین خلاف جهت پاهای ما می‌چرخد، بگذار نقشه‌ی اندامت را روی دیوار اتاقم نقش کنم. مسیر از سرانگشتان تو آغاز می‌شود و تا رد نگاهت ادامه پیدا می‌کند. می‌رود تا صدای خشناک مردی که ناتوانی‌ام را فریاد می‌زند. آدم‌ها موجودات عجیبی نیستند. آدم‌ها به تلخ بودن عادت دارند. بیا و دلمان نگیرد از این همه بی‌مِهری. بی‌خیال این شهر ِ لاکردار، بگذار موهایم روی دستانت پهن شود لعنتی. من هیچکس نیستم، به همین سادگی! من هیچکس نیستم و برای زیستن دلیلی بالاتر از آفتابی که روی مژه‌هایت افتاده، دلیلی بالاتر از گرمای عصر مرداد ماه، و تپش قلبی که زنده بودنم را نشان می دهد ندارم. 


بایگانی: تو, حالی به حال ِ حالا
+  یکشنبه 1393/05/19|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

هی لعنتی! زندگی همین نوشابه‌ی تگری است که وسط داغی تابستان نوش جان می‌کنی. زندگی سوهان کشیدن به ناخن‌های دستت است. نشستن توی ایستگاه مترو و خیره شدن به آدم‌هاست. به من سخت نگیر! بگذار غرق شوم در زیبایی زنی که با لباس محلی وسط پایتخت قدم می‌زند و چشم‌های سیاهش دنبال هیچ پرادویی نمی‌گردد. من به سیگاری که ترک کردم خو کردم. من به ترک کردن خو کرده‌ام... هی لعنتی، دست و پاهای من را نبند به دیوارهای اتاقی که نفسم را بند آورده است! زندگی فرصت کوتاهی است برای به زبان آوردن واژه‌ی دوستت دارم. دهانت را باز کن و سُر بده بیرون این دو کلمه ی نفرین شده را. بعد خفه شو تا بتوانم جغرافیای اندامت را از بر کنم. من به ترک کردن خو کرده ام، سیگار بده... . بالاخره برف خواهد آمد. زندگی همان ماگ بهارنارنجی است که کنار گرمای شومینه، تنهایی نوش جان می‌کنی. به من سخت نگیر! محکم‌تر بغلم کن که من آدمِ ترک کردن‌ام... ترک کردنِ زندگی فاصله‌ی کوتاهی است به بلندی یک پل عابرپیاده درست در این نقطه‌ی شهر. جایی که می‌تواند شروع من باشد. تنم را آغاز کن و سخت نگیر لعنتی!

 

پ.ن: به خاطر خدا این شعر را با اشک بخوان


بایگانی: تو, حالی به حال ِ حالا
+  چهارشنبه 1393/05/15|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

 

امشب

ساعت 7:30

 رادیو فرهنگ

برای شنیدن کلیک کنید

 

 ( امواج رادیو فرهنگ )

 

+  سه شنبه 1393/05/14|    |  نسرینــا رضایــــی 

نشسته بودم و با ولع تمام فایل پی دی اف کتاب را می‌خواندم! جوری رفته بودم توی فایل که تمام دوستانم که داشتند در اتاق کارمان کار می‌کردند کنجکاو شده بودند که درون مانیتور من چه خبر است؟ هرکسی که چهره‌ام را می‌دید تصور می‌کرد مشغول تماشای فیلم پـ.ورن آن هم به صورت پنهانی هستم! البته که دست کمی از فیلم پورن نداشت! فقط به کمی قوه‌ی تخیل نیاز داشت که من کمی از آن قوه‌ی تخیل را داشتم!

ناشر، یک نشر زیرزمینی بود! همان طور که می‌دانید فقط در یک کشور جهان سوم، به نوشته‌های پـ.ورن می‌گویند روشنفکری، و به فایل پی دی اف، می‌گویند نسخه‌ی دیجیتال کتاب که آخرت تکنولوژی است! از همین جا می‌شود به عمقِ سومِ این جهان پی برد! بگذریم! دلیل خوانشِ با ولع من از روی یک همچو فایلی بر می‌گردد به چند کامنتی که از چند تا از مخاطبان همیشگی این صفحه داشتم. دوستانی که برایم نوشته بودند نوشته‌هایت در کتاب فلان خانم در نشر فلان آقا منتشر شده است. اولش گمان کردم کار، کار یکی از نشرهای پولکی تهران است که با دریافت پول، کتابی در تیراژ 100 تا چاپ می‌کنند و روی شناسه آن می‌نویسند:«تیراژ: 1100 نسخه» .بر همین اساس با ژستی که نهایت اعتماد به نفس بود شمشیرم را از رو بستم که پدر فلان شاعره‌ی کذایی را در خواهم آورد و به "مونا" که وکیل است و از قضا یک آدم عقده‌ای است که تمام دق و دلی‌هایش را سر طرف دعوی‌ها خالی می‌کند می‌گویم برود و تمام دق و دلی‌هایی که از مردم دارد را سر آن شاعره خالی کند! اما با یک سرچ کوچک متوجه شدم داستان، همان عمقِ سوم جهان است و نشر زیر زمینی کذایی و فایل پی دی اف و الی آخر. دلیل ولع‌ام از خوانش آن خطوط هم این بود که شاعره تمام نوشته های دوران طفولیت من را که بر می‌گردند به سال‌های روم سیاه 90 به قبل را با زدن چند دکمه‌ی اینتر به شعر بدل کرده بود و اتفاقا یکی از آن‌ها را به کافکا تقدیم کرده بود! باور بفرمایید هیجانی که درونم جریان داشت از این نبود که نوشته‌هایی که همه حاصل شکست‌های عشقی دوران طفولیتم بوده را کسی دزدیده است، بلکه هیجانم از قرار گرفتن این متن‌ها در فایل 100 و اندی صفحه‌ای بود که هرکسی که از ابتدا تا انتهای آن را می‌خواند می‌توانست به اوج لذات جنسی برسد! هرگز گمان نمی‌کردم که روزی کلمه‌هایم به همچو جاهایی سرک بکشد! به همین خاطر بود که به هیجانی وصف ناشدنی دچار شده بودم و نیشم مدام تا بنا گوشم باز می‌شد! باید به عرض برسانم که بنده با سری خم و گونه‌هایی سرخ از تمام مخاطبان زیر 18 سال آن روزها عذرخواهی می‌کنم و اگر از خواندن متن‌های آن روزهای من منحرف شده‌اند، معتاد شده‌اند، خودکشی کرده‌اند، به خیانت دست زده‌اند و ... من را عفو نمایند. وقتی بعد از سه سال با برخی از متن‌هایی روبرو شدم که بعد از التیام رنج عشق‌های نابالغم آن‌ها را از وبلاگم حذف کرده بودم،خنده‌ی بلندی سر دادم و با نگاهی عمیق به صفحه‌ی مانیتور با خودم تکرار کردم که: خجالت نکشیده بودی از نوشتن همچو چیزهایی بی‌شرف؟

خلاصه که بنده از همین تریبون استفاده می‌کنم و منکر نگارش نوشته‌هایی که در سال‌های 90 به قبل در این وبلاگ بوده‌اند و بعدها برخی حذف و برخی هنوز باقی مانده‌اند و اکنون در پی دی اف آن خانومه هستند می‌شوم. من نبودم! آن خانومه بوده است! همه‌ی آن‌ها را آن خانومه نوشته است! بعله.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها, خاطره هام
+  دوشنبه 1393/05/13|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

پدر می‌خواند و می‌خواند، صورت پدر زیر میز روی سه پایه می‌افتد، لعنتی، ما خانواده‌ی شادی هستیم، لعنتی، شادمانی از درون قابلمه‌ی شلغم‌ها بخار می‌شود، لعنتی، بخارها هرزچندگاهی سرهای‌مان را می‌فشارد، لعنتی، شادمانی زندگی‌مان را به تحلیل می‌برد. صورت پدر روی دم پایی‌های ولوی مادربزرگ می‌افتد. آنجا تاریک است، پناهگاه تاریک بزرگی است که نباید تویش نفس بکشی، جایی است که می‌توان خفه خون گرفت.

 

| ته دره – هرتا مولر |

فیدیبو


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, هرتا مولر
+  شنبه 1393/05/11|    |  نسرینــا رضایــــی 

لباس که به تن داشته باشید انسانید، بدون لباس اینطور نیستید. امان از آن همه وسعت پوست.

| ته دره - هرتا مولر |

فیدیبو


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, هرتا مولر
+  شنبه 1393/05/11|    |  نسرینــا رضایــــی 

از وقتی به دنیا آمده‌ام اندام‌های مادر از ریخت افتاده، از وقتی به دنیا آمده‌ام پاهای مادر بدشکل شده، از وقتی به دنیا آمده‌ام پوست بدن مادر افتاده، از وقتی به دنیا آمده‌ام مادرم بواسیر گرفته و از درد توی دستشویی می‌نالد. از وقتی به دنیا آمده‌ام  مادرم از حق شناسی‌های کودکانه‌ی من حرف زده و به گریه افتاده و ناخن‌های دست‌هایش را محکم به هم می‌کشد. پوست انگشت‌هایش ترک خورده و سخت شده است...

 

| ته دره - هرتا مولر |

فیدیبو


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, هرتا مولر
+  شنبه 1393/05/11|    |  نسرینــا رضایــــی 

آن‌هایی که من را می‌شناسند خوب می‌دانند که چقدر هدیه‌هایی از این قبیل را دوست دارم. این ویدیو کار دوست خیلی خوبم محمد قاسمی است. آن را گذاشتم تا آن‌هایی که به خلاقیت اعتقاد دارند آن را تماشا کنند. از محمد عزیز هم که یک فیدیبویی اصیل است 93 ثانیه ممنونم! :-)

لینک دانلود

 

پ.ن: صبح اشتباها یک فایل دیگری را آپلود کرده بودم و از ذوق زیادم، هیچ حواسم نبود که فایل آپلود شده‌ام ناقص است. دوستان آمدند و گفتند فایل ناقص است و بنده نیز سریعا اقدامات لازم را مبذول فرمودم. الان با گردنی که سی درجه متمایل به راست شده است از آن 48 عزیزی که در آن یک ساعتی که فایل روی وبلاگم بود آن را دانلود کرده بودند، عذر خواهی می‌نمایم. باشد که بخشوده شوم. 

www.Fidibo.com: tag


بایگانی: فیدیبو, fidibo, یک دوست
+  پنجشنبه 1393/05/09|    |  نسرینــا رضایــــی  |