/

تا پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیزی است. قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست و همیشه همه چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است.

 

 | رضا قاسمی - وردی که بره‌ها می‌خوانند |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, رضا قاسمی
+  پنجشنبه 1393/05/02|    |  نسرینــا رضایــــی 

دوستی داشتم که دیوانه‌وار دوستش داشتم. اینکه چه شد دیگر ندیدمش بماند، همین بس که سالی یک بار یکی‌مان به آن دیگری زنگ می‌زند و بیست دقیقه‌ای را پای تلفن با هووووم‌ گفتن و اصوات الکی و سکوت با هم حرف می‌زنیم. در شدت مضحک بودنش شک نکیند! مضحک است که یک نفر بعد از ماه‌ها و گاها سالی یک بار به یک نفر دیگر زنگ بزند و بیست دقیقه همه‌اش حرفی نتواند بزند و مدام پیش خودش به خودش فحش بدهد که : اصلا چرا بهش زنگ زدی الاغ؟ اما بین رودربایستی شخصی که آن طرف خط پای تلفن است، به هوووم‌ها و اصوات الکی و خنده‌های هیستریک اعصاب خرد کن‌اش ادامه دهد. دقیقا چیزی مثل مجلس خواستگاری است که در آن هیچکس شروع به صحبت نمی‌کند و افراد حاضر در جمع مدام هوووم و هــــی می‌گویند و نفس‌های عمیق می‌کشند و لبخندهای زورکی می‌زنند. هر بار که این عزیز دور و دیر با من تماس می‌گیرد، بعد از این همه جان کندن و کش و قوس و انقباض ماهیچه‌های صورت دست آخر بعد از کلی عذاب، عاقبت یکی‌مان به آن دیگری می‌گوید: هنوز هم خری؟ در همین حین تمام عضلات هر دویمان ناگهان شل می‌شوند و از عذابی اَلیم نجات پیدا می‌کنند. مثل اینکه در همان مجلس خواستگاری یکهو یک نفر با شلوارک و رکابی وارد مجلس شود، ظرف تخمه‌ای را وسط بگذارد و همه‌ی جمع را به تخمه شکستن دعوت کند. 

باید اعتراف کنم بنده به عنوان یک شهروند معمولی درجه دو، خیلی وقت‌ها خیلی از کارهای ممتنع‌ام را به شیوه‌ی "هنوز هم خری؟" اوکی کرده‌ام و کارم را راه انداخته‌ام. و البته که بنده به عنوان همان شهروند به شما پیشنهاد می‌کنم که گاهی چُنان کنید که ذکر شد!


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/05/01|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

بابت این نقاشی قشنگ ازت ممنونم، دخترک

هدیه تولدم


بایگانی: یک دوست
+  سه شنبه 1393/04/31|    |  نسرینــا رضایــــی 

 

تا وقتی که می‌توانیم خیالبافی کنیم، چرا باید فکر کنیم؟

                   

                                                                                     | بیژن نجدی - دوباره از همان خیابان‌ها |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, بیژن نجدی
+  دوشنبه 1393/04/30|    |  نسرینــا رضایــــی 

هرچقدر که نسبت به جوان‌هایی که خودکشی می‌کنند نظری ندارم، بالعکس برای پیرهایی که دست به کشتن خود می‌زنند به شدت احترام قائلم. اینکه تمام سال‌هایی که می توانسته‌ای را زندگی کرده باشی و دست آخر بعد از اتمام کارهایت روزی به خودت بگویی: خب دیگه، کافیه پیرزن/مرد، بهتره تمومش کنی دیگه حوصله زندگی رو ندارم. بعد خیلی شیک و آرام بروی توی برکه‌ی نزدیک خانه‌ات و خودت را غرق کنی. آن وقت تصمیم گرفته‌ای که دیگر به استراحت واقعی بپردازی. برای من اینجای کار زیباست. فعل تصمیم گرفتن و نه تسلیم شدن! نه گرفتار قضا و قدر شوی و نه خودت را ملزم به تحمل درد یبوست و آرتروز و سرطات پستان کنی. حمام بروی، موهایت را شانه بزنی و لباس‌های کتان خنک بپوشی و طوری با حوصله به سمت مرگ بروی که انگار چمدانت را بسته‌ای و به سفری می‌روی که می‌دانی بهتر از خانه‌ات است. من برای این پیرها احترام خاصی قائلم.

اینکه چرا امشب از مرگ نوشتم را هم نمی‌دانم. شاید برای این خاطر که خواستم به مرگ یادآوری کنم که قرار نیست به این زودی‌ها بمیرم. نه قرار است که با یک تصادف مسخره جوان مرگ شوم مثلا و نه قرار است خودم را به بیماری بسپارم. البته شاید دلیل دیگرش هم این بود که دلم خواست به مرگ بگویم اگر هم روزی در سال‌های سفید مویی بخواهم بمیرم، اجازه نمی‌دهم او برایم تصمیم بگرد. خودم به وقتش برای مردنم تصمیم می‌گیرم. البته که ایده‌آلم این است حتا اگر واقع نشود. به هر ترتیب همان طور که گفته بودم روزهای 22 سالگی‌ام به سرعت گذشت. باورتان می‌شود که روزی پایان نوزده سالگی‌ام را اینجا به من تبریک گفتید/گفتند؟

 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/04/27|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

جلوی شهرکتاب سوار ماشینش شده بودم. داغی هوا به قدری بود که به هر ماشینی التماس کنی جلوی پایت ترمز بزند. تا ایستگاه مترو با ماشین ده دقیقه‌ای راه بود. نشستم صندلی جلو و مشغول عذاب کشیدن از داغی هوا بودم. موسیقیِ دلچسبی توی ماشین پخش بود، داشت می‌گفت: " Ci Sara"* . داشتم به این فکر می‌کردم که از اسم سارا خوشم می‌آید. سارا اسم شخصیت توی کارتن‌هاست. نوستالوژی است! نمی‌دانم کدام شخصیتِ کدام کارتون! فقط می‌دانم برای من سارا حس نوستالوژیک عروسک‌های پلاستیکی مو طلایی را دارد که همیشه‌ی خدا دارند پستانک‌های صورتیشان را می‌مکند. برای من همه‌ی ساراها اتاق‌های سبز و زرد و آبی دارند و خانه‌هایشان ویلایی است. و این حقیقت آن قدری در ذهنم مستحکم است که هرگز به سارای مو خرمایی دانشگاهمان که خرجی‌اش را از کارمند آن بانک و فروشنده‌ی آن موبایل فروشی و هاتفِ هیوندا سوار و دوست پسر دوست صمیمی‌اش می‌گرفت، سارا نگفتم. یا "تو" صدایش می‌زدم، یا "او" . همیشه ضمیری وجود داشت که احتیاجی به تلفظ نامش نداشته باشم.

موسیقی داشت مدام تکرار می‌کرد Ci Sara. سوار پیکان سفید رنگی شده بودم که تویش کسی عاشقانه می‌خواند. چشمم خورده بود به فندک زیپوی روی داشبورد. آرام با گوشه‌ی چشمم به پاهای راننده نگاه کرده بودم. کتونی‌های برند و ساعت مچی‌اش اصلا به پیکان سفید نمی‌آمد. مردی توی پیکان سفید نشسته بود و Ci Sara گوش می‌داد و پشت فرمانش بسته‌ی مارلبروی دو فیلتره افتاده بود. حکایتِ پیکان و آن پسر برند پوش را نفهمیده بودم. ترمز کرده بود جلوی مترو و ضبط صوت ترانه‌ی دیگری را می‌خواند. بدون آنکه مسافر دیگری را سوار کند رفته بود. پیاده شده بودم و داغی هوا را فراموش کرده بودم. توی شلوغی جلوی ایستگاه مترو ایستاده بودم و به پیکان سفید خیره مانده بودم. کاش مسیر طولانی‌تر بود، حتم دارم پیکان سفید به سمت یک سارا می‌رفت. سارایی که نوستالوژی را می‌دانست و با چتری‌های طلایی‌اش زیر آفتاب لبخند می‌زد.

*Ci Sara - vocal:Albano & Romina Power


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/04/27|    |  نسرینــا رضایــــی  | 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  پنجشنبه 1393/04/26|    |  نسرینــا رضایــــی 

 

«در کشور من هیچ هنرمندی نمی‌میرد، همه نابود می‌شوند.»

بهرام بیضایی

+  سه شنبه 1393/04/24|    |  نسرینــا رضایــــی 

The Double Life of Véronique - 1991

کارگردان: Krzysztof Kieślowski


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  دوشنبه 1393/04/23|    |  نسرینــا رضایــــی 

قصه از نیشگون گرفتن هم گذشته است. برای اینکه بخواهیم بدانیم واقعی هستیم یا نه این چیزها کفاف نمی‌دهد. برای من روزی همه چیز توی یک سراشیبی احمقانه سر خورد که فهمیدم شخصیت رمانش بوده‌ام؛ وقتی فهمیدم تمام حرف‌ها و دیالوگ‌ها و ویژه‌گی‌های ظاهری‌ام رفته است و چپانده شده است توی کاغذهایش. اولش سعی کردم برایم اهمیتی نداشته باشد؛ اما کم کم فکر کردن به اینکه روزی در تیراژ هزار تکثیر شوم، برایم به حس مازوخیزستی وحشتناکی بدل شد. فکر کردن به اینکه قرار است تمام پیامک‌ها و تکه‌کلام‌هایم ریز شوند و بروند توی واژه‌ها، حس افسردگی غم‌انگیزی را به جانم می‌انداخت. برای من دانستن اینکه یک آینه‌ی چهار بعدی قصد دارد تمام کشفیاتش از وجودم را به همگان نشان دهد سخت آزار دهنده بود. شاید از این جهت که پیش از آنکه خودم درون این آینه‌ی چهاربعدی به خودم نگاه کنم، شخص دیگری این کار را کرده بود! خودم را پر از عیب و نقص دیده بودم و برایم سخت بود بخواهم به این فکر کنم که دیگران، آدم‌ها، آن صد نفر، آن پانصد نفر، آن هزار نفری که من را نمی‌شناسند، "من" را بخوانند، طوری بخوانند که آن آدمک می‌خواهد! قضیه به اینجا ختم نشد. آن روز من در حالی اتوبان را به سمت خانه آمدم که دیگر به پشت سرم هم نگاه نکردم. به آدمکی که گمان می‌کردم دوستم است و تمامم را دانسته بود و تمامم را توی کاغذهای نت‌اش ثبت کرده بود نگاه نکردم. به دفترچه‌ای که درون آن تمام حرف‌ها، تمام نگرانی‌ها، تمام بغض‌ها و تمام خنده‌هایم، تمام دردهایم، حالات روحی‌ام در شرایط مختلف، خلقیاتم در لحظه‌های دردآلود، من در روزهای زنانگی‌ام... تیتروار نوشته شده بود فکر نکردم. رفتم و در حجم گسترده‌ای از آدم‌های معمولی سیاره زمین حل شدم.

از آن پاییز یک سال و نیم گذشته است. از آن پاییزی که برگه‌های آ-چهاری که توی آن‌ها داشتم زندگی می‌کردم را دیدم! همه چیز را به فراموشی سپرده بودم؛ حتا دیگر به تجدید چاپ‌ پی در پی کتاب‌های قبلی آن آدمکی که من را ثبت کرده بود هم فکر نکردم. یک سال و نیم گذشته است و حالا که در زندگیم حل شده‌ام، با پیامی مواجه شدم که از تمام شدن آن کتاب حکایت می‌کرد. یک نفر، یک آدمک، بعد یک سال و اندی آمد و برایم نوشت که نوشتن من را تمام کرده است، کتاب را به ناشر سپرده است و دارد می‌رود که گم و گور شود. پاسخی نداشتم که به این آدمک بدهم. بابت این کتاب که چندمین کتابش است و اولین رمانش، تبریکی نگفتم! کنایه‌ای نزدم، حتا فحشی هم ندادم. فقط از جایم بلند شدم، ماگ چای‌ام را پر کردم و سرم را از پنجره اتاقم بیرون بردم. صدای موذن توی کوچه پیچیده بود.

دیگر برایم اهمیتی ندارد که در تیراژ دو هزار، سه هزار، چهار هزار... تکثیر شوم. من "ترومن"* هستم. من به موقع از این آینه بیرون آمدم و دیگر به پشت سرم هم نگاه نمی‌کنم. زندگی من مثل رودی جریان دارد و برایم اهمیتی ندارد که چند هزار نفر من را قرار است بخوانند. هیچکس نمی‌داند نام من در آن خطوط چیست، خودم نیز در پی دانستنش نیستم. من، نسرینا هستم، بی‌کم و کاست. من آرامم.

امضا

اولین ماه تابستان

       *The Trueman Show


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/04/21|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

داشتم پروفایلم را آپ دیت می‌کردم. خب این هم خودش یک جور مرض است دیگر! اینکه آدم همه‌اش با یک ور وسایلش ور برود. من که از دار دنیا فقط یک جفت کتونی و یک وبلاگ دارم. یا دارم با بند کفش‌هایم ور می‌روم یا با یک طرف وبلاگم. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، داشتم با خودم فکر می‌کردم که چه چیزهایی را باید در پروفایلم بنویسم. بعد یکهو یاد رزومه‌ام افتادم که افتاده است یک گوشه‌ی دنج در درایو دی. رزومه‌ی من یک جدول ساده‌ی سفید است که با فونت مشکی تویش یک چیزهایی نوشته شده است. رزومه‌ی من پس زمینه‌ی خال‌خالی با رنگ‌های نارنجی و آبی ندارد. اگر بخواهم خود واقعیم را در رزومه‌ام نشان بدهم توی آن حتما نام گل مورد علاقه‌ام را می‌نویسم تا برای محل کارم تدارک ببینند. عقایدم را پیرامون دلبند خانم تونی موریسون حتما ذکر خواهم کرد تا نقطه نظراتم را در مورد کارگرها آن هم از نوع سیاه پوست، آن هم در زمان اوج برده داری گفته باشم تا کارفرما بداند اگر بخواهد به شیوه‌ی برده‌داری رفتار کند نظرم در مورد جایگاهش چه چیزی می‌تواند باشد! و در مقابل فیلد درخواست‌هایم می‌نویسم: 5 ماگ نوشیدنی گرم در هشتْ ساعت کاری.

اما متاسفانه هیچ کدام این‌ها را در رزومه‌ام ننوشته‌ام چون با وجود تمام دال و مدلول‌هایی که گفته‌ام، اگر همچو چیزهایی را بنویسم، به یقین نزد کارفرما یک عدد دیوانه متصور خواهم شد. با این حال هنوز نمی‌دانم باید در پروفایل چه چیزهایی نوشت. بر همین اساس چیز خاصی را ذکر نکردم و  اصلا نمی‌دانم چه چیزاهایی برای مخاطبم حائز اهمیت است؟ اصلا برای چه کسی جذاب است که بداند نام گل مورد علاقه‌ی من چیست؟ هان؟


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  پنجشنبه 1393/04/19|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

هربار که گذرم به آن خیابان می‌افتد یادشان می‌افتم. تا به امروز آن قدر که یاد آن‌ها افتاده‌ام، شاید به آدم‌هایی که به زندگی‌ام وارد شده‌اند فکر نکرده‌ام. از خودم می‌پرسم برای جاودان شدن یک صحنه توی ذهنم، چه ارکانی لازم است؟ چه اتفاق خاصی باید بی‌افتد که سه آدم، سه نفر، سه شخص، اینگونه در ذهن من ثبت شوند؟ جوابی ندارم.

زمستان بود. از آن سردهای دلچسب. از آن سرماهایی که برای رسیدن به زیر یک سقف، توی پیاده رو  تند و تند راه می‌روی و  گاها بپر بپر هم می‌کنی. از آن‌هایی که وقتی داخل مکانی می‌شوی، پشت در می‌ایستی و لحظه‌ای مکث می‌کنی، خودت را بغل می‌کنی، بعد آهسته ادامه مسیرت را می‌روی و از گرمای دلچسب داخل فضا، لذت می‌بری. از آن زمستان‌های ملس که باید جوراب پشمی بپوشی و پوتین‌های چریکی‌ات را پا کنی. ایستاده بودند جلوی در ثالث. یکی ویولن می‌زد و دیگری گیتار و سومی... سومی را به خاطر ندارم. سرما آن قدری بود که ما بجهیم درون کافه و یکی یک دانه دمنوش بهارنارنج سفارش بدهیم و دست‌هایمان را به گرمای دور لیوان‌هایمان بسپاریم. آن‌ها جلوی در، توی پیاده‌رو ایستاده بودند و صدای سازشان به گوش می‌رسید. سرد بود و لبخند می‌زدند!

امروز که عطش و داغی هوا زیر پوستم نفوذ کرده بود، یادشان افتاده بودم. یکهو احساس کردم دلم برایشان تنگ شده است. برای سه نفری که چهره‌هاشان را هیچ به خاطر ندارم! داشتم با خودم فکر می‌کردم که الان کجا هستند و مشغول چه کاری؟ یک نفر باید باشد که به آن‌ها بگوید که یک عابر، از جلوی پایشان عبور کرده است و بعد از مدت‌های مدید از گذشت آن چند ثانیه، دلتنگشان شده است.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  سه شنبه 1393/04/17|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

مدت‌ها بود که دلم می‌خواست از او بنویسم. اما هیچ‌وقت نتوانستم واژه‌هایم را طوری کنار هم بچینم که دلم می‌خواهد. این بار اما واژه‌هایم را کنار هم نمی‌چینم؛ اجازه می‌دهم کلمه‌ها خودشان کنار هم بنشینند. نمی‌دانم چطور می‌شود او را معرفی کرد. حقیقتش را بخواهید چندان نمی‌شناسمش. یعنی تا به حال او را از نزدیک ندیده‌ام. شاید هم زمان فرصت نداد که بتوانم او را از نزدیک ببینم. شناخت من از او برمی‌گردد به همین واژه‌هایی که توی شعرهایش است. شاید اگر پای جاده‌ها وسط نبود، حالا می‌توانستم از او به عنوان "دوست خوبم" یاد کنم. اما روزی (15/آذر/90) که  جاده‌ها (قوچان-مشهد) او را ، دختر شش ساله‌اش را، همسر شاعرش الهام اسلامی را و جنینی که درون رحِم او به خواب رفته بود را از ما گرفت، چیز دیگری را به یادمان آورد: شعر می‌ماند.

حالا دو سال از آن حادثه‌ی شوم می‌گذرد و من در طی این دو سال هر بار که نامی از او می‌شنوم نمی‌توانم به پسرش نیندیشم. پسر نونهالی که به ناگه، تمام خانواده‌اش را از دست داد و تنها چیزی که برایش به یادگار ماند، کتاب‌های شعر پدر و مادرش هستند. پسری که باید سال به سال بزرگ شدنش را در کنار کلمه‌هایی بگذراند که از خانواده‌اش به جای مانده. از فکر کردن به او به خودم می‌لرزم، صدای موسیقی‌ام را زیاد می‌کنم و در غروب تابستان اتاقم، دو سه خطی از شعرهایش را با خودم زمزمه می‌کنم:

«بعد از مرگ با خدا حرف خواهم زد

برای اینکه بی‌دلیل کشته شده‌ام!»

 

اگر نبودم

مرا در چیزهایی پیدا کنید 

که دوستشان داشتم

در ماه، در شکل انار

اگر ناگهان مردم

به مرگ شک کنید

به من

و به مأمور مالیات.

 دست آخر از او مجموعه‌ای به یادگار ماند که هفتمین کتاب وی است، با نام «در آب‌ها دری باز شد». این کتاب به همت برادر غلامرضا بروسان و نشر وزین مروارید، دو سال بعد از مرگ وی، به چاپ رسید.

 

در آب‌ها دری باز شد

مجموعه شعر

غلامرضا بروسان ( 90-1352)

نشر مروارید

چاپ اول پاییز 92

تهیه کتاب از فیدیبو

 


بایگانی: کتاب, شعر دیگران, غلامرضا بروسان, در آب‌ها دری باز شد, فیدیبو
+  یکشنبه 1393/04/15|    |  نسرینــا رضایــــی 

یأس، این جانور وحشی، یکهو از جایش بلند می‌شود و یقه‌ات را سفت می‌چسبد. یأس، این بی‌سر و پای خیانت کار. وقتی نه خودت قدرتی داری و نه قدرتی دوروبرت هست که زیر سایه‌اش پناه بگیری، یأس دل و جرات بیشتری پیدا می‌کند که به سمتت بیاید. تنهایی، حفره‌ی تاریکی است که هر آن ممکن است دست دراز کند و مچ پایت را بگیرد و بکشاندت توی این گودال بی ته! می‌دانم چند وقت دیگر مزخرفاتی که الان دارم می‌نویسم، برایم به خاطره‌ای خاکستری تبدیل خواهد شد. می‌دانم جهانی که اکنون به نظرم پدرسگ است، همانی است که از فردا صبح دوباره درگیرش خواهم شد. مثل آن زمستانی که سیدخندان را تنهایی می‌دویدم و خیال می‌کردم یا باید بمیرم و یا باید راهی برای مردن پیدا کنم و راه سومی وجود ندارد؛ اما حالا توی همان سیدخندان راه می‌روم و زنده‌ام. می‌دانم که سال آینده نسبت به حس و حال الانم به شدت بی‌تفاوت خواهم شد. اما چه می‌شود کرد از اینکه مدام به بیست و دو سالگی‌ام فکر می‌کنم و به اینکه دارد به سرعت تمام می‌شود و من هر روز بیشتر و بیشتر این امتیاز را از دست می‌دهم: آستانه‌ی جوانی‌ام را.

همه چیز برای اینکه این یأس از زیر بته به عمل درآمده از راه برسد و یقه‌ات را بگیرد آماده است. به بهانه‌های کوچکی هم از در خانه‌ات به داخل می‌آید. مثل آنکه یکهو کتاب الدوز و کلاغ‌ها را توی سایت ببینی و در همان حیص و بیص، دوست دوران کودکی‌ات بعد هزار و اندی سال بی‌مقدمه یاد تو بیوفتد و برایت پیامک بفرستد که " خاطرت هست چه روزهای خوبی داشتیم وقتی کودکی‌مان را توی پاگرد پشت بام می‌نشستیم و الدوز و کلاغ‌ها را می‌خواندیم؟" همین خاطره‌ی مسخره برای ارسال کارت دعوتی به یأس کافی است چه رسد به اینکه عصرت را با حال نزار رفیق دیگرت بگذرانی و آشفته بازاری روزهایش را بشنوی و بغض خرخره‌ات را بجود که قدرت در دست‌های تو و ما نیست و قدرت با فاصله‌ی چند متری در دست آن‌هاست! آن‌هایی که آن‌ها هستند، قدرتمندند، زور دارند، و به سادگی زیر لبخندشان لِه می‌شوی. آن‌هایی که زیر همین آسمانی نفس می‌کشند که تو می‌کشی، دور همان میدانی می‌چرخند که تو می‌چرخی و همان قدری باید از پیاده‌روها سهم ببرند که تو می‌بری. اما این‌طور نیست! تو فقط می‌توانی جعبه‌ای را برای بیست و دو سالگی‌ات آماده کنی تا کمْ کمْ بیست و دوسالگی‌ات را بگذاری تویش و درِ جعبه را با ربانی نارنجی ببندی و برای اینکه این یأس وحشی ولت کند، ناخن‌های پایت را بنفش کنی، پاک کنی، قرمز کنی، پاک کنی، سیاه کنی، پاک کنی، نارنجی کنی و... برای قدم زدن کنار سایه‌ی قدرت‌ها آماده‌شان کنی.

می‌دانم که در زندگی بعدیم قرار است رودخانه باشم. می سی سی پی.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/04/14|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

Lolita - 1997

کارگردان: Adrian Lyne


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  پنجشنبه 1393/04/12|    |  نسرینــا رضایــــی