/

باز هم فرمانده که دارد مدام می‌رود... بی‌سلاح سرزمین‌ها را طی می‌کند و گاها اخبارش به گوش من می‌رسد.

ترجمه شعر «فرمانده» به زبان شیرین کُردی

توسط مترجم گرامی: مریوان حلبچه‌ای

 

فه‌رمانده‌ 
هه‌ موو پیاوه‌کانت نارده‌ به‌رگوله‌

ئێستابڵێ

بۆ وه‌رگرتنه‌وه‌ی ئه‌و ئامێزه‌ی 
که‌ هه‌موو نیشتیمانم بو 
له‌ شکربه‌رمه‌ سه‌رکوێ.

 

پ.ن: پیشنهاد می‌کنم کتاب «آخرین انار دنیا، نوشته‌ی بختیار علی» با ترجمه‌ی شیوای «مریوان حلبچه‌ای» را بخوانید. این کتاب توسط نشر ثالث منتشر شده است. 


بایگانی: شعر نسرینا رضایی, مریوان حلبچه‌ای
+  چهارشنبه 1393/09/26 ساعت  18:48  | نسرینــا رضایــــی 

خیلی غلیظ، با تشدید، کِش‌دار، با صدایی رساتر از حنجره‌ام گفتم: «گُـه خورده مرد ایرانی!» شاید اگر توی جمله‌ام حرف «ت» موجود بود، چند قطره از بزاق دهانم هم بیرون می‌پرید. 
البته عصبانی نبودم. کاملاً ریلکس، خیلی شیک و باکلاس و مجلسی داشتم در مورد مسائلی که آزارم داده بوده‌اند صحبت می‌کردم. نمی‌دانم چه شد که یک آن «گُـه خورده مرد ایرانی» آمد و نشست توی دهانم؛ خب البته که دلیلش را می‌دانم. دلیلش رفتارهای ناشایستی بود که دیده بودم، آن‌هایی که آزارم داده بودند. وقتی چند چشمه از آن‌ها را بر زبان آوردم، با ابروهایی در هم گره‌خورده مواجه شدم. دماغ‌ها بالا رفت و چهره‌ها در هم گره خورد. صورت‌ها طوری شد که انگار بوی مشمئزکننده‌ای دارد می‌آید. همه محزون شدند انگار، کمی هم تحت تأثیر این تأثر قرار گرفتند. گفتم: «خب آخر که چه؟» ابروها بالا رفته بود و دهان‌ها کج شده بود که کاریش نمی‌شود کرد، مردای ایرانی خیلی‌هاشان همین‌جورند. همین شد که گُـه خورده مرد ایرانی آمد و نشست توی دهانم، با تشدید و غلیظ. تسمه‌ام را گیر دادم که راه‌حل چیست؟ جواب یک هیچ کش‌دار بود. البته بعد از اندک ثانیه‌ای، نتیجه به این شکل تغییر کرد که آن دسته از مردهای ایرانی (حالا هرکدام از دسته‌هایی که آمده توی ذهنتان، چه فرقی می‌کند، حتا شما دوست عزیز) بروند و خودشان را درمان کنند. بروند پیش روانپزشک، روانشناس، روانکاو، زاهد، درویش، یا هرشخص و از هر روشی که می‌پسندند، خودشان را درمان کنند. بی‌شعوری‌شان را درمان کنند. جاه‌طلبی‌شان را درمان کنند. استثمارطلبیشان را درمان کنند. خواستنِ آزادیِ صرفْ برای خودشان، زندان برای معشوقه‌شان را (اگر به واقع عاشق بوده باشند!) درمان کنند. «قدیسه پرستی» و «فاحشه طلبی» را درمان کنند. بددلی را درمان کنند. خودخواهی را درمان کنند.
توی راه داشتم با خودم فکر می‌کردم. خودم با خودم به مناظره نشسته بودم. به آلبر کامو فکر می‌کردم. به اینکه کامو هم از خیلی‌ها خوشش نمی‌آمد. مثلاً توی کتاب سقوطش بود که می‌گفت: «من از آدم‌هایی که همیشه در باور خود حق‌دارند، متنفرم!» {توی سقوط بود دیگر؟ هان؟} مطمئن باشید که کامو کلمهٔ «تنفر»، را با تشدید، کش‌دار و غلیظ زمزمه کرده، طوری که هنگام ادای حرف «ت» چند قطره از بزاق دهانش هم بیرون پریده. 
توی تاکسی نشسته بودم. خواننده از توی رادیو برگشت گفت: «من شعر بنویسم برات، تو شعرامو از بر کنی.» نگاهم را از شیشه دادم به آسمان و زیر لب گفتم: «هیهات... هیچ‌کس شعرهای من را از بر نیست!»
 

بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  دوشنبه 1393/09/24 ساعت  22:17  | نسرینــا رضایــــی  | 

...به مادرم گفتم رنج را نمی‌شود برد  و انداخت بیمارستان! رنج که نسخه‌بردار نیست. «درد را که نمی‌شود دست‌بند زد و به زندان انداخت.»، که آن حال تا توی من است، درد که خوب نمی‌شود. که مثلن بام تهران رفتن و لش‌بازی از پسش برنمی‌آید که. آن حال که باشد تو با یک مشت بادام هندی که راننده‌ی تاکسی توی مشتت می‌ریزد، یا با دیدن ابرهای سفید بزرگ سر صبح، در آسمان دربند روزت که ساخته نمی‌شود. ...

.... از هر غمی، کمی، بود و از هر دردی بی درمانش. آلودگی هوا بود، او اما نبود. دنیا هنوز هم پر از پیشنهادهای بی‌شرمانه بود. پر از فحش، پر از ابرهای بی‌بارانی، پر از لیست شدن اسمم زیر عنوان ولگرد و خیابانی. آن روز آن حال را داشتم و او را نداشتم. به هوای آلوده و سرمای یک‌دفعه‌ای آلرژی داشتم و او را نداشتم. هم‌چنان به عصاره‌ی جنسینگ واکنش بد داشتم و او را نداشتم. استعداد نوشتن این‌ها را داشتم و او را نداشتم. از همه‌ی دنیا، یک خواهر بود که به صدای گریه‌هایم گوش می‌کرد که او هم دور بود و او را نداشتم......

|زیتا ملکی|

+  شنبه 1393/09/22 ساعت  16:39  | نسرینــا رضایــــی 

 

The Piano Teacher - 2001

کارگردان: Michael Haneke

(ویکی‌پدیا)


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  شنبه 1393/09/22 ساعت  15:23  | نسرینــا رضایــــی 

پرسیده بود تا به حال شده است شادی آفرین باشی؟ لبخندم را ریخته بودم روی صورتم و سکوتم را تحویل داده بودم به تصویر فروغ روی دیوار. داشتم فکر می‌کردم که چقدر دیوار اتاقم زیادی سفید است. شاید باید فکری برای این سفیدی بکنم. تک تابلوی روی چهار دیوار اتاق من، فقط تصویری از فروغ است که دارد سیگار برگ می‌کشد و می‌خندد. چشم‌هایش باریک شده است و فروغِ توی چشم‌هایش پشت شیشهٔ تابلو پنهان مانده است. من فروغ را زیاد از حد دوست ندارم. اما تابلوی فروغ را چرا، آن هم به این خاطر که از مسافتی دور زیر باران آن را زده بودم زیربغلم و توی مسیر بسیار حواسم بود که باران چوب تابلو را خراب نکند، و با سختی زیاد آورده بودم تا اتاقم و بعد گذاشته بودمش پای تخت. چند روزی همانجا مانده بود تا اینکه عاقبت رفته بودم سراغش، جای لکه‌های باران را پاک کرده بودم و با یک میخ کج شده زده بودمش به دیوار... درست در مرکز دیوار... روبرویم.
تا به حال شده است شادی آفرین باشم؟ می‌خواهم به این سوال فکر کنم اما ذهنم می‌رود سمت چیزهای دیگر. مثلا اینکه من از تلفظ بعضی از واژه‌ها لذت می‌برم. مثلا از تلفظ کلمهٔ کانْگرَجولِیشِن، ساکسیفون، باقر، آمبِرِلا، آن هم با یک تشدید روی حرف لا. یا مثلا تکرار نام کسی که دوستش دارم با رعایت تشدید روی حروف اسمش. من همیشه دوستانم را با ذکر نام کاملشان صدا زده‌ام. من از خلاصه کردن نام آدم‌ها چندان خوشم نمی‌آید. هستیا برای من هستیا است، کتایون هرگز کتی نیست و ابراهیم نمی‌تواند ابی شود. من از خلاصه کردن چندان خوشم نمی‌آید. از خلاصه کردن آدم‌ها، خلاصه کردن حس و حال‌ها، خلاصه کردن رابطه‌ها... من از خلاصه کردن رابطه‌ها نفرت دارم... من از خلاصه کردن عشق نفرت دارم. یعنی نه که نفرت داشته باشم، نه، از پسش بر نمی‌آیم... دیوانه وار، بیمارگونه، مجنون‌وار باید عاشق بود، باید درد کشید، شکنجه شد، رنج کشید ولی خلاصه نشد. من بین سکوت و خلاصه گویی، سکوت را انتخاب می‌کنم و از تکرار نام کسی که دوستش دارم، پرهیز نمی‌کنم... با تشدید، با حضور یا بی‌حضور او. تا به حال شده است شادی‌آفرین باشم؟ چه سوال مسخره‌ای!

* عنوان از بیژن جلالی


بایگانی: لبخند بزن مَتیوو
+  پنجشنبه 1393/09/20 ساعت  18:16  | نسرینــا رضایــــی  | 

مازوخیزم وحشیانه‌ای است، عطش تماشای فیلم‌هایی که از تو دارم. مثل زل زدن به لبخندت، توی کادر عکسی که «من» درونش نیست.


بایگانی: مینی پاره, تو
+  سه شنبه 1393/09/18 ساعت  22:19  | نسرینــا رضایــــی 

 

اپیزد اولی که من را کُشت، اینجا.

اپیزد دومی که نفس عمیق را انداخت توی ریه‌هام، اینجا.

+  دوشنبه 1393/09/17 ساعت  15:40  | نسرینــا رضایــــی 

حالم را اگر بپرسی می‌گویم روز‌هایم بد نیست، روز‌هایم خوب نیست. شبیه یک خط مستقیمـــــــــــــــــــــــــ که پرتابم می‌کند توی پیاده‌روهای بی‌مقصد. شب‌ها که تا نیمه شب بیدارم، به چهرهٔ آدم (هایی) فکر می‌کنم که در آرامش به خواب رفته‌اند. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که آرامشم، آسایششان را به هم ریخته بود. آدم‌هایی که از هیچ تلاشی فروگذار نکردند تا چهره‌ام را خاکستری کنند. حالا روز‌هایم بد نیست... روز‌هایم خوب نیست... گاهی کلمه‌هایی کبود می‌آیند و می‌نشینند توی سرم. واژه‌هایی که برای آب کردن یک آدم کافی است. کلمه‌هایی برآمده از دهان‌هایی که مغزشان از برق کشیده شده است توی مغزم انعکاس پیدا می‌کند، کلمه‌هایی که بدجور تا مغز استخوانم نفوذ کرده و شنیدنشان تمام روحم را یکباره جویده است... گاهی شب‌ها تصویر دهان‌هایی را توی خواب می‌بینم که حرف‌هایشان به صورتم شلیک می‌شوند. من اما فرو نمی‌ریزم؛ متلاشی نمی‌شوم؛ فقط فراز و نشیب‌های زندگی‌ام به خطی راست بدل می‌شود و پا‌هایم به بی‌مقصد شدن، بیشتر خو می‌گیرند. کسی که از فردا خبر ندارد... هان؟ بگذار نفس عمیق بکشیم و سوز پاییز را توی ریه‌هایمان فرو دهیم. عادت کردن به این خط مستقیم چندان طول نخواهد کشید.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/09/16 ساعت  21:50  | نسرینــا رضایــــی  | 

 و همین... با جیب‌هایی مملوء از سنگ... و دیگر هیچ!

 

The Hours - 2002

کارگردان: Stephen Daldry

(ویکی‌پدیا)


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  شنبه 1393/09/15 ساعت  19:24  | نسرینــا رضایــــی 

مسواکم را زده بودم و مو‌هایم را هم شانه کرده بودم. داشتم خودم را برای خوابی عمیق آماده می‌کردم. وارد اتاقم که شدم بوی عطر آمد و نشست زیر بینی‌ام. مادرم شیشهٔ ادکلن را دستش گرفته بود و وارسی‌اش می‌کرد: این ادکلنت بود که بوش رو دوست داشتی؟
حالا همه چیز برای خوابی عمیق به هم خورده است. پنجرهٔ اتاقم را تا انتها باز کرده‌ام تا بلکه از این بو خلاص شوم. در واقع این عطر مورد علاقه‌ من نبود، عطر مورد علاقه کسی بود که روزگاری من مورد علاقه‌اش بودم و او مورد علاقه من بود، حالا هیچ‌کس مورد علاقه هیچ‌کس نیست، هیچ‌چیز مورد علاقه من نیست و من خلاصه شده‌ام در کار و کار و کار. از اینکه خودم را توی این همه کار غرق کرده‌ام رضایت دارم. تقریبا هیچ ساعت خالی ندارم. با احتساب تماشای فیلم‌های اجباری آخر شب‌ها و نوشتن و نوشتن و نوشتن، در بعدازظهر‌ها، و با احتساب کارهایی که زیر دست و بالم ریخته‌ام، تقریبا هیچ ساعت خالی ندارم. اما با این همه مشغله هم نمی‌شود از هر چیزی فرار کرد، می‌شود؟ مثلا از عکسم. از دکمهٔ شیفت+دیلت که باید بیاید و بنشیند زیر انگشت‌هایم اما نمی‌آید و نمی‌نشیند زیر انگشت‌هایم. تقریبا همهٔ آدم‌هایی که این اواخر با من حرف زده‌اند، به قشنگ بودن عکس توی آن اَکانتم اشاره کرده‌اند. من اما همیشه از آن عکس بدم می‌آمد آن هم به دلیل پخش شدن مداد چشمم. دلیل پخش شدن مداد چشمم خنده‌های زیاد بود و سرازیر شدن اشک از چشم‌هایم... البته که می‌توانم با چند حرکت سریع و آسان عوضش کنم، اما چیزی مدام ممانعت می‌کند، چیزی مثل فرار دکمه‌های شیفت+ دیلت از زیر انگشت‌هایم. راستش را بخواهید هنوز بوی عطر از اتاقم خارج نشده است. خواب عمیق از سرم گریخته است و من دارم خودم را برای رو در رو شدن با یک مازوخیزم وحشتناک آماده می‌کنم.
و ... هیچ، شب بخیر!


بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  شنبه 1393/09/15 ساعت  1:15  | نسرینــا رضایــــی  | 

از اینکه پاییز دارد تمام می‌شود غصه‌ام می‌گیرد. زمستان زیاد از حد خاکستری است، آن هم زمستان‌های تهران. زمستان‌های بی‌برف، زمستان‌هایی با شاخه‌های خشکیدهٔ درختان. زمستان‌های سوز و سرما و دست‌های تنها. قدم زدن توی همچو پیاده‌روهایی برای من بیش از حد غم‌انگیز است. حتا دیدن گاری لبوفروش‌ها هم برای من غم‌انگیز است. تنهایی و پیاده‌رو‌ها و لبوهایی که با هیچ لبخندی خریداری نخواهد شد. یلدا که بیاید شب‌های بلند می‌روند رو به کوتاه‌تر شدن. روز‌ها از پی هم خواهند گذشت و چرخهٔ زندگی با‌‌ همان نظم و ترتیب همیشگی‌اش خواهد چرخید، زمان به هیچ کجایش هم نیست که تو چه دلت می‌خواهد و تنهایی، این جانور وحشی، همچنان به تمام اندامت چنگ می‌اندازد. ما آدم‌های بدی هستیم، خوب‌ها آنهایی هستند که کمی، فقط کمی، به بد بودن خودشان آگاه باشند. همین که بدانیم ما هم آدم‌های بدی هستیم، زندگی قابل تحمل‌تر خواهد شد، اما افسوس و صد افسوس، ما آدم‌ها، ما جانورهای وحشی،.... بیخیال که دست آخر تو می‌مانی و من‌ ای مرگ عزیز.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/09/14 ساعت  17:35  | نسرینــا رضایــــی  | 

صدای مسحورکننده‌ی گیتار می‌آید... فلامینگو... اتاقم شده است دشتی بی‌انتها، دختران مومشکی، دختران چشم‌سیاه، با پیراهن‌هایی سرخ و نارنجی به رقص درآمده‌اند... اسب‌های وحشی دوره‌ام کرده‌اند.


بایگانی: مینی پاره
+  سه شنبه 1393/09/11 ساعت  21:3  | نسرینــا رضایــــی 

ما با سیندرلا و سفید برفی و جودی ابوت و آنشرلی و کوزت بزرگ شدیم. قهرمان‌های ما همیشه آدم‌های بدبخت بیچاره‌ای بودند که دست آخر به تمام آرزو‌هایشان می‌رسیدند. آخر همهٔ قصه‌ها هم آدم‌های بد به سزای اعمالشان می‌رسیدند. حالا که بزرگ شدیم هرکداممان سراغ یک ساز رفتیم و سازهای مختلفی زدیم. ساز‌هایمان را که کنار هم بچینیم، فجیع‌ترین صوت بشری خلق خواهد شد! با این حال، ساز من جزء ساز گروهی است که هنوز توی رویاهای بچگی‌هایشان به سر می‌برند، با این تفاوت که عقلشان کمی - فقط کمی - بزرگ شده و سخت‌تر می‌شود سرشان شیره مالید. با این تفاوت که خودشان گاهی آدم بد قصه می‌شوند. با این تفاوت که فهمیده‌اند هیچ آدم سفید و هیچ آدم سیاهی وجود ندارد. فهمیده‌اند که آدم‌ها در ترکیب‌های مختلف خاکستری دسته بندی می‌شوند، روشن‌تر.. تیره‌تر.. تفاوت دیگرش هم اینجاست که حالا عقلمان متوجه شده که هیچ کدام از آن آدم‌های خاکستری ِ تیره به سزای اعمالشان نمی‌رسند. و البته هیچ کدام از آن آنشرلی‌ها و جودی ابوت‌ها و کوزت‌ها و سیندرلا‌ها هم قرار نیست تا آخر عمر در خوبی خوشی به سر ببرند، با این حال من جزء آن دسته از آدم‌هایی هستم که دنبال رویا‌هایش را گرفته است. حتا در آن لحظه‌هایی هم که خستگی تا اعماق جانش نفوذ کرده و چاره‌ای جز نشستن و تازه کردن نفس ندارد، باز هم می‌داند که توی جادهٔ رویا‌هایش نشسته است.
من هر روز ساعت‌ها به رویا‌هایم فکر می‌کنم. توی مترو، توی تاکسی، هنگام پیاده روی، موقع خوردن ناهار، قبل از خواب.... من از به زبان آوردن رویا‌هایم باکی ندارم. بعضی وقت‌ها ساعت‌ها با مَتیوو از رویا‌هایم حرف می‌زنم. مَتیوو به من نمی‌خندد. من با مَتیوو از رویا‌هایم جرف می‌زنم فقط به این خاطر که مَتیوو به رویا‌هایم گوش می‌دهد حتا اگر برایش مضحک‌ترین رویاهای دنیا را تعریف کنم. بله، من هنوز هم خودم را از نسل آنشرلی‌ها و جودی ابوت‌ها و کوزت‌ها و سفیدبرفی‌ها و سیندرلاها می‌دانم.

 

* عنوان: رضا قاسمی، وردی که بره‌ها می‌خوانند.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  دوشنبه 1393/09/10 ساعت  21:48  | نسرینــا رضایــــی  | 

دعوتم کردند مهمانی... . جمعه شبی توی «هفتگ». مهمان خوبی نبودم... از آن دست مهمان‌هایی که حال صاحب‌خانه‌ها را بد می‌کنند. فقط می‌دانم شاید باید جایی این حرف‌ها را می‌زدم. مخصوصا در این اوضاع قمر در عقرب این روزها. به هر حال، دوست داشتید بخوانید.

+  جمعه 1393/09/07 ساعت  20:57  | نسرینــا رضایــــی 

 

Trainspotting - 1996

کارگردان: Danny Boyle

(ویکی‌پدیا)

* رتبه 10 در صد فیلم برتر بریتانیا - بهترین فیلم تاریخ اسکاتلند منتخب در سال 2004


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  جمعه 1393/09/07 ساعت  15:54  | نسرینــا رضایــــی 

اولین‌ها خیلی مهم‌اند... اما شما مثل من نباشد و به اولین‌ها اهمیت ندهید. مثلا مهم است که اولین بار با چه کسی به دبستان می‌روید؟ اولین بار با چه کسی عشق بازی می‌کنید؟ اولین بار بکارتتان را با چه کسی از دست می‌دهید؟ اولین بار پشت چه نوع ماشینی رانندگی می‌کنید؟ اولین بار در کدام اداره کار می‌کنید؟ و... مهم است؟ سعی کنید مهم نباشد!
سه سال انتظارش را می‌کشیدم. سه سال منتظر آن تماس بودم. سه سال با رویایش خوابیده بودم و به امیدش کسل کننده‌ترین روز‌هایم را گذرانده بودم. اغراق نکرده‌ام اگر بگویم یک بار که داشتم می‌مردم، فقط به امید آن تماس به مرگ گفتم صبر کند.. گفتم صبر کند و اگر امکانش هست چند سال دیگر سراغم بیاید. وقتی مرگ گذاشت و رفت – تا چند سال دیگر برگردد – یکهو گوش‌هایم شروع به شنیدن کردند و چشم‌هایم شروع به دیدن. مادرم را دیدم که بالاسرم نشسته بود و خیره به من شده بود.
همیشه تصورم این بود روزی که آن تماس با من گرفته شود، شادی‌ام را با عزیزانم قسمت می‌کنم. با عزیزانم تماس می‌گیرم، عزیزانم به سمت من می‌شتابند – خیال می‌کردم برای همه مهم خواهد بود! – ما با هم نسکافه می‌خوریم، البته با کیک شکلاتی. این وسط مسط‌ها هم کسی می‌آید و گونهٔ راست من را می‌بوسد و می‌گوید که چقدر خوشحال است!
باور کردنی نیست، بیشتر رقت‌انگیز است... ولی وقتی آن تماس رویایی با من گرفته شد، در منزجرکننده‌ترین حالت ممکن بودم. توی مترو، آنقدر تحت فشار از روزگار  بودم که سمت چپ بدنم لمس شده بود، عصبانی از همهٔ دنیا. خانمی که با من تماس گرفت طوری با من صحبت می‌کرد که گویا طبق روال همیشگی‌اش انتظار یک عدد جیغ بلند از شادی را از پشت تلفن داشت. راستش وقتی یاد لحن کلامم می‌افتم غصه‌ام می‌گیرد، کمی هم خجالت زده می‌شوم. طفلکی زن بیچاره! لحن حرف زدنم طوری بود که از تماسی که گرفته بود معذب شده بود انگار. چیزی مثل حس همسایه‌ای که وسط عشق بازی دوتا آدم زنگ خانه‌شان را می‌زند برای قرض گرفتن دو عدد پیاز مثلا! طفلکی در کوتاه‌ترین کلام ممکن گفتنی‌ها را گفت و در طول دیالوگ کوتاهش چند بار به سوال من جواب داد. چند بار پرسیدم: «گفتید کِی؟ چه روزی؟ ساعتش چند؟ گفتید چند شنبه؟ باشه!» زن بیچاره پیش خودش فکر کرده با چه احمق دیوانه‌ای طرف است! چقدر انسان بدی هستم! باشهٔ آخرم چیزی مثل برو به جهنم بود! خوب که فکر می‌کنم نسبت به اینکه آیا با او خداحافظی کردم یا نه هم شک دارم.
چند ثانیه که از پایان آن تماس گذشت، رویای دیرینهٔ من یکهو آمد و نشست توی مغزم. رویایی که تا سه روز پیش هم به آن فکر می‌کردم. زنگ زدم به اولین عزیزی که به ذهنم می‌رسید. برخورد عزیز چیزی مثل برخورد من با آن زن بیچاره بود. حقیقتش هیچ کس گونهٔ راست من را نبوسید. خبری هم از نسکافه و کیک شکلاتی نبود. من حتا ناهار هم نخورده بودم. سر راهم سری به درمانگاه زدم - برای فرار از مرگ - و وقتی به خانه رسیدم مثل جانوری که به استقبال خواب زمستانی می‌رود ولی خوابش نمی‌برد، دراز کشیدم روی تختم و به سقف همیشه سفید اتاقم خیره شدم. می‌دانید.... واقعیت‌ها آنطور که می‌خواهید پیش نمی‌روند و البته امروز چهارم آذر است و من باز هم دچار یک اولین دیگر شده‌ام و این اولینی که به طرز مشمئز کننده‌ای بر من گذشت را باید تا روزی که زنده‌ام به خاطر بسپارم!
سعی کنید اولین‌ها برایتان مهم نباشد. بله.. سعی کنید.


بایگانی: خاطره هام
+  سه شنبه 1393/09/04 ساعت  18:48  | نسرینــا رضایــــی  | 

 

بی‌مقدمه، اینجا جایی برای بازنشر نوشته‌های قدیمی من شده است.

آیا لازم به توضیح است که آن یک عدد لایک هم، لایک خودم است؟!

+  یکشنبه 1393/09/02 ساعت  18:21  | نسرینــا رضایــــی 

صدای بتهوون تمام اتاقم را پر کرده بود. قبلا‌ها با شنیدن بتهوون سردرد می‌گرفتم. حالا تمام اتاقم پر شده از صدای بتهوون و دخترکی که درونم زندگی می‌کند عینک بنفشش را به چشم زده و برای به جوشش انداختن قوهٔ تخیلیم تمام تلاشش را می‌کند. در این دو روز گذشته سه بار «درخشش ابدی یک ذهن پاک» را دیده‌ام. سکانس‌های بی‌نظیر عشقی پاک و آبی. عشقی نارنجی. عشقی به گرمای بخار دهان در زمستان. چیزی درونم مدام می‌پرسد. چیزی درونم مدام تئوری‌های پزشکی و روان‌شناسانه را زیر و رو می‌کند. من از علم روان‌شناسی هیچ چیز نمی‌دانم. فقط می‌دانم یک بار یک روان‌شناس تازه فارغ التحصیل شده را دیوانه کردم. دست آخر توی چشم‌هایم نگاه کرد و گفت: «بهتره بری بمیری، بدجور رفته‌ای روی اعصابم. اصلا دلم نمی‌خواهد به تو مشاوره بدهم.» حقیقتش را بخواهید آن روان‌شناس دوستم بود و شاید برای همین گفت بهتر است بروم بمیرم. در این یک ماههٔ اخیر تمامی دوستانم همین آرزو را برایم کرده‌اند. البته که من همه‌شان را به آنجای اولین نرِ رهگذری که از زیر پنجره‌ام رد بشود حواله کرده‌ام. تنهایی، خوب چیزی است. آدم دلش می‌خواهد مدام بنشیند و «درخشش ابدی یک ذهن پاک» را نگاه کند. در این دو روز، سه بار این فیلم را دیده‌ام و در پایان هر سه بار با بالا رفتن تیتراژ پایانی فیلم، بعد از چند لحظه سکوت نتوانستم نگویم: «دروغ محضه!» دختر روی یخ خوابیده بود. پسر کنارش. بار‌ها و بار‌ها این سکانس را تماشا کرده‌ام. بتهوون دارد دیوانه بازی‌هایش را ادامه می‌دهد. گفتم می‌خواهم بروم زیر سقف آسمان دراز بکشم. اما اینجا نه دریاچه‌ای هست و نه زمستان‌هایش آن قدری سرد است که بشود روی یخ خوابید. گفتم می‌خواهم بروم زیر آسمان دراز بکشم. مادرم زیر لب چیزی زمزمه کرد. دعای جن زده‌ها را لابد. «کجا؟» «می‌رم پشت بوم!». آسانسور که بالا می‌رفت حس می‌کردم دارم وارد خانهٔ غریبه‌ها می‌شوم. راستش را بخواهید تا به حال از طبقهٔ خودمان بالا‌تر نرفته بودم. وقتی رسیدم به پشت در پشت بام، با قفلی به بزرگی تخم ش‌تر مرغ روبرو شدم. قفل در را توی دستم گرفتم و کمی براندازش کردم. راستش را بخواهید رویم نشد بروم کلید را از نگهبان بگیرم. آمدم و دراز کشیدم کف اتاقم و خیره شدم به سقف. بتهوون هنوز داشت سروصدا می‌کرد. چشم‌هایم را بستم و آرزو کردم کاش.. کاش.. کاش.. درخشش ابدی یک ذهن پاک، واقعی بود. اما حقیقت این است ذهن‌های ما نیازی به هیچ تکنولوژی و دارویی ندارد. ذهن‌های ما زود فراموش می‌کند. ذهن‌های ما بلد است درخشش ابدی یک ذهن پاک نباشد. اما چرا من نمی‌توانم فراموش کنم؟


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/08/30 ساعت  20:49  | نسرینــا رضایــــی 

گفت:بازی را ما دسته جمعی باختیم.
خواستم بگویم «رویت نمی شود بگویی شکست؟»
گفت: شکست مال باطل‌هاست. درست‌ها هیچ وقت شکست نمی‌خورند، ممکن است ببازند که امکانش زیاد است، چون قواعد بازی اغلب با واقعیت جور در نمی‌آید، بازی تردستی می‌خواهد. درست‌ها اغلب اوقات تردستی نمی‌دانند.


|علی مراد فدایی نیا، حکایت مهندس پوراسدالله|


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, علی مراد فدایی نیا
+  جمعه 1393/08/30 ساعت  12:58  | نسرینــا رضایــــی 

می‌خواهم بروم تبت. می‌خواهم توی جاده‌های بی‌مثالش، پا برهنه قدم بزنم و پیراهن قرمز تنم کنم. می‌خواهم مو‌هایم را باز کنم و از هیچ مداد چشمی استفاده نکنم. یک خدایی چیزی هم آن وسط‌ها برای خودم پیدا کنم و بنشینم به عاشقی کردنش.

همه جا تاریک است. منم و خانه‌ای غرق در سکوت. موسیقی توی گوش‌هایم می‌خواند و دلم را مدام ریش ریش می‌کند، قطع‌اش نمی‌کنم. ریش ریش شدن دلم تنها چیزی است که آرامم می‌کند. چیزی مثل یک مازوخیزم آرامش بخش. می‌خواهم بروم تبت و هرگز زبان بومی‌ها را یاد نگیرم. آدم باید برود جایی که کسی زبانش را نداند. آدم باید موسیقی‌ای را گوش کند که زبانش را نمی‌داند. آدم باید ژاک برل گوش کند و از فرانسه هر را از بر تشخیص ندهد. آدم باید بنشیند ژاک برل را نگاه کند و جان کندنش را ببیند که چطور اشک می‌ریزد و جز تمنای صدایش از هیچ کدام حرف‌هایش سردرنیاورد. می‌دانی رفیق، زندگی سگش مفت نمی‌ارزد، تبت از کدام طرف است؟ رفیق، بیا کار تازه‌ای کنیم.. راه تازه‌ای طی کنیم.. روش تازه‌ای انتخاب کنیم.. بیا روی تمام کتاب‌های روان‌شناسی بشاشیم و روان دیوانه‌مان را به روش خودمان بشناسیم. آدم‌ها حجمهٔ زیادی از کالبدهایی هستند که توی پهنای یک اتوبان، یک مسیر را طی می‌کنند، یکی سوار پیکان دهه ۵۰ و دیگری درون یک کوپهٔ ۲۰۱۴. بیا فرعی برویم... آخرش که مرگ است، برویم ببینیم سر از کجا در می‌آوریم.

می‌خواهم بروم تبت؛ نصف شبی.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/08/30 ساعت  1:17  | نسرینــا رضایــــی