/

صدای ساز و شکستن سکوت ممتد پس مغزم. شهر خسته است. شهر سرفه می‌کند. مثل من که خستگی‌ام را روی آسفالت‌های شهر ریخته‌ام. مسافر را راه انداخته‌ام و از خنده‌های مصنوعی‌ام‌‌ رها شده‌ام. توی خیابان‌ها راه می‌روم و موسیقی را با صدای بلند، بلند‌تر، بلند‌تر از جمله‌های توی ذهنم پخش می‌کنم. لب‌های متحرک آدم‌ها را می‌بینم. نگاه‌های نک تیز پسر‌ها را می‌بینم. چشم‌های دوران مرد‌ها را می‌بینم و صدای ساز توی گوش‌هایم تمام ارتباط‌های کلامی‌ام با محیط بیرون را قطع کرده است. مسافر را راه انداخته‌ام و تهران سوز ندارد. زمستان ندارد. دستکش و شالگردن ندارد و دو جفت پای عاطل و باطل با شلوارهای زانو انداخته ندارد و دست‌هایم دوباره دست‌های تنهایی را فشرده‌اند. صدای ساز توی گوش‌هایم و زل وی‌ترین کتابفروشی به خودم فکر می‌کنم. مجال فکر کردن به خودم را پیدا کرده‌ام و نفس‌های منظم و قدم‌های آرام و ستون فقرات راست ایستاده و سر رو به بالا تصویر من است. باد شروع به وزیدن کرده است و ارتباط کلامی‌ام با محیط بیرون قطع است. تمام دارایی‌ام را به همراه خودم دارم. تمام دارایی‌ام زندگی‌ام است. زندگی‌ای که هر لحظه با خودم به همراه دارم. تمام دارایی‌ام «خودم» است. خودی که متعلق به هیچکس نیست و آزاد‌تر از هر زمان دیگری با قدم‌های آرام و ستون فقرات راست ایستاده و سر رو به بالا خیابان‌ها را زیر پا می‌گذارد. خستگی‌ام را پشت مردمک‌هایم پنهان می‌کنم. دست‌هایم را توی جیب‌هایم فرو می‌کنم و دفن می‌شوم توی صدای ساز. سازی که نوازنده‌اش من نیستم.

عکس: از آلبوم اینستاگرام


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ ساعت  23:32  | نسرینــا رضایــــی  | 

بعد از پنج سال آمده ایران. بعد از پنج سال نشسته روبرویم. می‌گوید: «تهران دارد منفجر می‌شود، چقدر همه چیز گران شده. چقدر هوا آلوده است.» می‌خندد. می‌گوید : «چرا انقدر خاموشی؟ چقدر عوض شدی، چقدر ساکتی، چقدر جدی شدی.» می‌گوید: «چرا دیگر شعر نمی‌نویسی؟ چرا کمتر می‌نویسی؟» چیزی نمی‌گویم. نمی‌گویم برای چه کسی بنویسم؟ نمی‌گویم در شهری که تو پاک‌ترین هوایش را سرفه می‌کنی و حساب رستورانی که با درآمد دلارت پرداخت شده را گران می‌دانی، شاعر بودن مزخرف‌ترین پیشه است. نمی‌گویم انگیزه‌ام را برای نوشتن از دست داده‌ام. نمی‌گویم وبلاگم سوت و کور شده و دیگر باید کرکره‌اش را پایین کشید. نمی‌گویم دور، دور شومَن‌هایی است که روی فرش قرمزهایی راه می‌روند که خودشان برای خودشان پهن کرده‌اند، فرش قرمزهایی که فقط شومَن دارد و هیچ بیننده‌ای ندارد. نمی‌گویم دوشغله‌ام و از پس هزینه‌های خودم بر نمی‌آیم. نمی‌گویم دیگر کتاب نمی‌خوانم. نمی‌گویم یادم نیست آخرین آلبوم موسیقی مورد علاقه‌ام را کِی گرفتم. نمی‌گویم درهٔ عظیمی بین آدم‌ها ایجاد شده. نمی‌گویم توی این پنج سالی که تو با سختی آینده‌ات را برای خودت تضمین کردی، اینجا عده‌ای یک شبه ثروتمند شدند و عده‌ای یک شبه فقیر شدند. حتا نمی‌گویم که روز کنکور کار‌شناسی ارشد را از یاد بردم و شب که خسته به خانه آمدم فهمیدم روز کنکور ارشد بوده است. گفت: «پ رو یادته؟ باورت نمی‌شه تخمه‌مرغ پخش می‌کنه. به سوپرمارکت‌ها تخمه‌مرغ می‌ده! اون بهم موسیقی رو یاد داد! خیلی ناراحت شدم.» گفت: «الف رو یادته؟ زنگ زدم خونه‌شون. مادرش گوشی رو برداشت گفت: الف پشت فِره! گفتم: پشت فِر چیه خاله؟ گفت: پشت فــِــر عزیزم... آشپزی می‌کنه! توی کیش! اصلا گیج شدم یکهو! توی فیلم "هیچکس از گربه‌های ایرانی خبر ندارد" بهترین بود. یادته؟» گفت: «ح رو یادته؟» گفت: «ب رو یادته؟» گفت... گفت... گفت... از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم و توی دلم می‌گویم: «نسرین رو یادته؟»


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۶ ساعت  22:17  | نسرینــا رضایــــی  | 

فریبا دوباره آمده است سراغم. فریبا را سه سال پیش توی سرمای زمستان بین میز و صندلی‌های کافه موون نشاندم. فریبا را توی چشم زن‌های مو سیاه و مژه مشکی دیده بودم. فریبا را از کودکی‌ام درد کشیده بودم. فریبا را توی تنهایی‌هایم نوشته بودم و نوشتنش را توی تنهایی‌هایم تمام کرده بودم. فریبا زنی بود که روی من سلطه داشت. فریبا مخلوقی بود که به خالقش امر و نهی می‌کرد. یک سال به من دستور داد تا چطور بنویسمش. یک سال زیر سلطه‌اش بودم و بعد از تمام شدنش از فریبا ترسیده بودم، فریبا را لای کاغذ‌های «نباید دوباره بخوانم» چپانده بودم و گذاشته بودم توی کوله پشتی طوسی و گذاشته بودم ته کمد. سه سال گذشته است و فریبا ته ذهنم خوابیده بود. حالا دوباره بیدار شده و آمده روی صندلی مشکی اتاقم نشسته است. موهای سیاهش را ریخته است دور شانه‌اش و با لب‌های بدون لبخند و چشم‌های توخالی با مداد چشم پخش شده زیر چشمش به من نگاه می‌کند و با پیراهن سیاهش نشسته است روبرویم. می‌روم توی شهر و برمی گیردم، با تلفن حرف می‌زنم، کارهای روزانه‌ام را انجام می‌دهم، می‌خوابم و بیدار می‌شوم، چای می‌خورم و لاک می‌زنم؛ فریبا از روی صندلی سیاه جمب نمی‌خورد. فریبا را بیرون آورده‌ام. فریبا خسته‌ام کرده است. فریبا با آن موهای سیاه و چشم‌های فریبنده‌اش دست از سرم بر نمی‌دارد. از او می‌ترسم و سعی می‌کنم هرچه زود‌تر بازنویسی قصهٔ خاکستری‌اش را تمام کنم و بگذارمش تا برای همیشه‌‌ رهایم کند. دلم نمی‌خواهد با او هیچ نسبتی داشته باشم!


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۲ ساعت  23:14  | نسرینــا رضایــــی  | 

جوراب پشمی را که دیدم لبخندی عمیق نشست روی لبهام. تصور اینکه یادداشتم اینقدر جدی گرفته شود برایم ناممکن بود. جوراب پشمی‌ام را گذاشتم کنار و مجسمهٔ دیسنی‌لند را توی دستم گرفتم. دور هم داشتیم کیک شکلاتی می‌خوردیم. از هیچ کدام از آن لحظه‌های دوست داشتنی عکس نگرفتیم. یادمان رفت شاید. لحظه آنقدر برایمان شیرین بود که دیگر به فکر ثبت کردنش نیوفتادیم. دال پریشانی‌ام را دیده بود. دال گفت توی لحظه زندگی کن... گفت آینده و گذشته را فراموش کن. میم که نگران کوچک بودن جوراب پشمی بود ازم خواست تا آن را امتحان کنم. سین داشت از قرص‌هایی که مصرف کرده بود می‌گفت، حواس من اما پیش قد و بالای کسی بود که نمی‌دانستم حالا کجاست. دال سینی قهوه را جلوی دستم گذاشت. میم داشت هدیه‌هایی که برایم خریده را یکی یکی رو می‌کرد. سین داشت تایید می‌کرد که دانشمندان ثابت کرده‌اند طول مدت عشق‌های آتشین حداکثر ۶ ماه است. حواس من اما پیش کت و شلوار اسپرت کسی بود که تا به حال با کت و شلوار پیش من نیامده بود. سین با جدیت توضیح می‌داد که چرا طول مدت عشق‌های آتشین فقط ۶ ماه است و چه اتفاقی می‌افتد که در حالت خیلی خوب، آن عشق بدل به دوست داشتن می‌شود. میم حرف‌های سین را قطع کرد. میم کتاب شهرام شیدایی را برداشته بود و بلند بلند شعر می‌خواند. حواس من اما پیش کسی بود که نبود، که نخواسته بودم باشد. حواس من پیش رنجی بود که زیر پوستم ثبتش کرده بودم و حالا آمده بودند روی پوستم و پخش شده بودند توی تمام تنم. سین شکلات‌هایی که دوستی از سوئد برایمان فرستاده بود را به‌مان داد و من داشتم به این فکر می‌کردم که کسی که با قد و بالای خوش تراشش، کت و شلوار اسپرت به تن می‌کند روز عشق و دوستی را کنار کدام یک از لب‌های پهنی که رژلب قرمز دارند سپری می‌کند؟ حواسم را دادم پی حرف‌های سین و با صدایی رسا گفتم: طول مدت عشق‌های آتشین ۶ ماه نیست. تاریخ انقضای عشق‌های آتشین، تا روز شکسته شدن حرمت‌ها است. دهانی که به «حرف‌های نباید» باز شود، سطل آب یخ را روی آتش عشق ریخته است. برای حفظ عشق‌های آتشین باید حرمت‌ها را نگه داشت. دهان که بشود سطل زباله، عشق هم می‌شود عروسکی کوکی که خراب شده و باید انداختش توی سطل زباله‌ای دیگر. همه می‌دانستند دارم به چه چیز فکر می‌کنم.
جوراب پشمی‌ام را گذاشته‌ام روی تخت. جوراب پشمی دارد به من لبخند می‌زند.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ ساعت  22:15  | نسرینــا رضایــــی  | 

Blue Is the Warmest Colour - 2013

کارگردان: عبداللطیف کشیش

(ویکی‌پدیا)


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ ساعت  12:34  | نسرینــا رضایــــی 

دارد باران می‌بارد. خواستم سریع صدای باران را ضبط کنم؛ یادم افتاد دیگر کسی نیست تا صدای بارانم را برای او به اشتراک بگذارم. که بگویم توی غرب تهران دارد باران می‌بارد، منطقهٔ شما چه خبر؟ حالا دیگر باران حواسم را نمی‌شورد. حالا دیگر باید از توی بالکن برگردم توی اتاقم و صدای باران را بریزم توی گوش‌های خودم. دیشب هم باران می‌بارید. دیشب که باران می‌بارید و خیابان‌ها بسته بودند، من تنهایی‌ام را ریخته بودم توی خیابان و دست‌های یخ زده‌ام را چپانده بودم توی جیب‌هایم و سعی می‌کردم از تاریکی و بی‌سروتهی شب نترسم. کسی نبود تا تمام مسیر با من پای تلفن باشد، که توی اولین ماشین بنشینم و نترسم. که به بی‌سروتهی شهر و زور و قدرتی که دست «آن‌ها» است فحش ندهم. که نگویم شهر را به هم ریخته‌اند برای فردا و «شعار‌هایش»!

دارد باران می‌بارد و من دلتنگ نیستم، پریشانم، از اینکه سال دارد تمام می‌شود، از اینکه همه چیز دارد به سرعت پیش می‌رود، حتا فراموش کردن اینکه زمانی به شدت عاشق بوده‌ام. دارم می‌ترسم از این سرعت، از این زمان که وحشیانه دارد پیش می‌رود. دلم می‌خواهد بروم توی خیابانی که زمانی برای رسیدن به آنجا دوان دوان حرکت می‌کردم. دلم می‌خواهد بروم توی کوچه‌ای که اسم آن، اسم شاعری است معاصر. دلم می‌خواهد بایستم توی کوچه و زل بزنم به شیشه‌های پنجره‌ای که دیگر باز نخواهند شد. به زمان بگویم لطفا اینقدر سریع نگذار فراموش شود، نگذار فراموش کنم، نگذار فراموش شوم. لطفا کمی آهسته‌تر قدم بردار. به زمان بگویم که اجازه بده برای بی‌تفاوت شدن نسبت به گذشته‌ها و آینده‌ها بیشتر از این‌ها جان بکنم. اما انگار هیچ کدام این‌ها توفیری ندارد.

دارد باران می‌بارد. یادم می‌افتد که باید به کاکتوس کوچکم آب بدهم. یادم می‌افتد که من چند کاکتوس کوچک دیگر هم داشته‌ام. یادم می‌افتد که کاکتوس‌هایم را‌‌ رها کرده‌ام. یادم می‌افتد که همیشه ردی از خودم به جا گذاشته‌ام (به عمد؟). یادم می‌افتد که برای من جا گذاشتن اشیاء، جا گذاشتن خودکار، جا گذاشتن گلسر، جا گذاشتن رژلب، جا گذاشتن شیشهٔ عطر، جا گذاشتن خاطرات.... دارد باران می‌بارد، دارم به ذهنم فشار می‌آورم... باران دارد کم‌کم حواسم را می‌شورد.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۲ ساعت  21:4  | نسرینــا رضایــــی  | 

«کارآگاه وارد می‌شود»

از رمان پلیسی تا شاهنامه به روایت پست‌مدرن

بررسی و نقد رمان «سین مثل سودابه» نوشته کاوه میرعباسی در میزگرد کتاب والس

با حضور امید روحانی، مدیا کاشیگر، مشیت علایی، جواد عاطفه، کامران محمدی، شهلا زرلکی و سعید طباطبایی

گزارشی از نسرینا رضایی

منشر شده در ماهنامه تجربه، شماره 34، بهمن 93

 

پ.ن: اگر از مشترکین ماهنامه تجربه هستید، گزارش من را هم بخوانید.


بایگانی: سین مثل سودابه, کاوه میرعباسی
+  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ ساعت  22:34  | نسرینــا رضایــــی 

 

روز ششم فوریه، روز جهانی مبارزه با ناقص‌سازی جنسی زنان است.

+  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ ساعت  12:41  | نسرینــا رضایــــی 

قرار نبود بخوابم، آن هم اینقدر عمیق! اصلا نفهمیدم کی خوابم برد، وقتی به خودم آمدم که پدرم بالا سرم ایستاده بود و داشت تکانم می‌داد. از خواب پریدم، اتاقم رو به تاریکی می‌رفت و غروب جمعه داشت از توی پنجرهٔ بالکن می‌ریخت روی دیوارهای اتاقم. اینکه آدم کابوس ببیند، چیز عجیبی نیست. من کابوس‌هایم را جایی پسِ ذهنم نگه می‌دارم و به هیچکس هم دربارهٔ آن‌ها چیزی نمی‌گویم، اما اینکه کسی توی خواب شروع به فریاد زدن کند اصلا خوشایند نیست. دست آدم رو می‌شود و اطرافیانت می‌فهمند که مشغول کابوس دیدن بودی! مثل وقتی می‌ماند که کسی دفترچهٔ خاطراتت را پیدا کرده باشد، حس لو رفتگی بدی دارد.

خواب دیدم که قصد کشتنم را دارد. خواب دیدم که کسی توی خواب من را کشت. خواب دیدم کسی که دوستش داشتم من را کشت. نمی‌دانم چرا خوابم به کابوس بدل شد، آدم‌ها که برای کشتن همدیگر نیازی به خونریزی ندارند، من پیش از این هم توی واقعیت مرده بودم. من جلوی کلمه‌ها قرار گرفته بودم و کلمه‌ها تمام وجودم را کشته بودند. من مقابل واقعیتی قرار گرفتم که پذیرفتنش به شدت سخت بود و مرده بودم. من کشته شده‌ام، همین حالا که بی‌اعتقادی‌ام را نسبت به آدم‌ها به دوش می‌کشم، همین حالا که بی‌باوری‌ام را نسبت به آدم‌ها تثبیت کرده‌ام. همین حالا که تنهایی را امن‌ترین جای دنیا می‌دانم. من یک بار مرده‌ام و آرامش این روز‌هایم را مدیون همین بی‌باوری‌هایم هستم. من غرق در آرامش پس از مرگ، توی اتاقم نشسته‌ام و جمعه شب زمستانی‌ام را با لیوان چای‌ام فرو می‌دهم توی معده‌ام.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۷ ساعت  23:10  | نسرینــا رضایــــی  | 

باز هم بوی شلغم‌های مادرم پیچیده است توی خانه. شلغم یعنی کسالت... یعنی توی این خانه همه وا رفته‌اند. بوی شلغم به طرز عجیبی برای من غم‌انگیز است. تحت تاثیر بوی شلغم است لابد که دارم موسیقی‌های دهه پنجاه را گوش می‌کنم. این موسیقی‌ها برای من اصلا عاشقانه نیستند، اما مادرم با این موسیقی‌هایی که تِلِخ تِلِخ‌های دیسک گرامافون توی پخش آن‌ها ضبط شده است عشق می‌کند. مادرم با لذت می گوید که توی آن سالها با این آهنگ‌ها چه‌ها و چه‌ها که بود و نبود. بنان می‌خواند: «هستی چه بُود، قصه‌ی پر رنج و ملالی/ کابوس پر از وحشتی، آشفته خیالی» سعی می‌کنم صداهای عاشقانه را توی ذهنم بیاورم. سعی می‌کنم تصاویر عاشقانه‌ای توی ذهنم بازنشر کنم... اما غم‌انگیز است که همه چیز برایم تار شده. همه چیز کمرنگ شده، رنگ دقیق مو‌ها، حالت دقیق لبخند‌ها، زبری ریش‌ها، اندازهٔ دقیق انگشت‌ها... بیشتر از این به ذهنم فشار نمی‌آورم. می‌دانم که زمان جادوگر عجیبی است... همه چیز را کمرنگ می‌کند... من کمرنگ می‌شوم. او کمرنگ می‌شود. آدم‌ها کمرنگ می‌شوند و تا جایی پیش می‌روی که می‌توانی خودت را وسط روزمرگی‌هایت پیدا کنی؛ تنها. دلم می‌خواهد بروم پیش آن‌هایی که برای همدیگر کمتر حرفی داریم  که بزنیم. دلم می‌خواهد بروم پیش دوستی که زمان، حال هردویمان را کمرنگ کرده! تا بنشینیم کنار هم و سکوت‌هایمان را بریزیم توی شهر. شاید طولانی قدم بزنیم. شاید هم برویم جایی، کنج و کنار شهر بنشینیم و بگذاریم باد برود توی موهایمان. نرگس قزوین است. مونا کرمانشاه. بنان را بلند‌تر می‌کنم و می‌نشینم توی بالکن. از اینجا می‌توانم اتوبان را ببینم که کوچک شده است. می‌توانم ماشین‌ها را ببینم که اندازهٔ یک بند انگشت شده‌اند و از دو جهت مخالف با سرعت می‌رانند. دلم می‌خواهد مقصد همهٔ آن‌ها را بفهمم... با خودم می‌گویم چند تای آن‌ها با این سرعت دارند پیش معشوقه‌هایشان می‌روند؟ جقدر قصه می‌شود برای این ماشین‌ها نوشت. نمی‌دانم... بر می گردم توی خانه. بنان دیگر نمی‌خواند، چیزی روبرویم نگاهم را به خودش می‌کشاند؛ جای خالی مجسمه‌هایی که به یادگار، هدیه گرفته بودمشان. 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ ساعت  18:48  | نسرینــا رضایــــی  |