/

اتفاقا زندگی را باید کرد. باید پادشاه سرزمین خودت باشی و تصمیم بگیری کدام مسیرها را توی حوزه‌ی استحفاظی‌ات بِکشی. کدام پل‌ها را نصب کنی و به چه کسانی ویزای اقامت بدهی تا توی مملکتت بمانند. جایی خوانده بودم که : «فرقی نمی‌کند تو چقدر زود بلند شوی، سحر هیچ وقت زودتر از موقعش سر نمی‌زند*» ترس از روزهای نیامده کابوسی است که می‌تواند امرزو تو را توی هاون بکوبد، ابروهایت را در هم گره بزند و یک چین روی پیشانی‌ات بی‌اندازد. برای رسیدن به این جمله‌های ساده، تمام امروز را توی اتاقم خوابیدم و زل به سقف فقط ترسیدم. هرزگاهی به عکس‌های محبوبم خیره شدم... به چشم‌هایش دست کشیدم، به لب‌هایش به پوست صورتش و در دلم بسیار ترسیدم. ترس از دست دادن آدم‌هایی که امروزم را زیبا کرده‌اند آن قدری شدید بود که از جایم بلند شوم، کلافگی‌ام را بریزم روی دیوارهای اتاقم و ندانم که با این حس مشمئز کننده باید چه کرد.  امروز ترسیدم که محبوبم را نداشته باشم. ترسیدم که روزی مادرم را نداشته باشم. ترسیدم که دوستانم فراموشم کنند. ترسیدم که دیگر نتوانم بنویسم. امروزم را فقط خوابیدم و به این کابوس‌ها فکر کردم، حالا که عقربه‌ها شب را نشان می‌دهند، دارم به حماقت خودم پوزخند می‌زنم. به اینکه می‌توانستم به جای ترس از دست دادن مادرم، با او به پیاده روی عصرگاهی بروم. می‌توانستم به جای تزریق استرس‌هایم به عکس‌های محبوبم، تلفن را بردارم و با صدای بلند فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. می‌توانستم به جای ترسیدن از اینکه دوستانم فراموشم کنند، آن‌ها را به نوشیدن چای دعوت کنم؛ و دست آخر سنگ‌هایم را با کلمه‌ها وا بکنم و با جدیت به آن‌ها بگویم که اگر روزی توی سرم جولان ندهند من نیز با آن‌ها قطع رابطه می‌کنم تا هرگز زاده نشوند، تا شعر نشوند و به دنیا نیامده بمیرند. 

سیاهی شب از پنجره به داخل می‌آید و صدای موسیقی من تمام اتاقم را پر کرده است. دارم بالا و پایین می‌پرم، توی گوش محبوبم فریاد می‌زنم که چقدر دوستش دارم... . برای مادرم چای می‌ریزم و به دوستانم می‌گویم که دلتنگشان هستم.

 

* آن جمله را در کتاب «خانواده پاسکوآل دوآرته»، اثر جاویدان «سِلا» خوانده بودم.

 

بعد نوشت: ایمیل‌هایم را که باز کردم توی اینباکسم پیامی با عنوان «هدیه» دیدم. میس راوی عزیزم، دختر آبی‌ها، بابت کتابی که به من هدیه دادی به اندازه‌ی تمام کاشی‌های آبی دنیا از تو ممنونم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/06/21|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

می‌دانم رفیق! آدم‌ها گاهی موجودات بدبختی می‌شوند. آدم‌ها گاهی به قدری متعفن می‌شوند که به حقانیت انسان بودن شک می‌کنی. نمی‌دانم دقیقا "تن" تا کجای قصه می‌تواند پیش برود؟ آدم‌های رنگارنگ... دهان‌های متعفن، گستاخی‌های بی‌شرمانه. این تمام اصالت یک جهان سوم است. عقده‌هایی دفن شده در کمرگاه نرها. عشوه‌های مچاله شده در چشم‌های مادینه‌ها. خوابیدن و بیدار شدن.. غلت زدن روی اندام‌هایی با بوهای متفاوت. بوسیدن لب‌ها، از دهانی به دهانی. لمس اندام، از تنی به تنی... تا بی‌نهایت.. تا بدان جا که پیش آید و پا بدهد. فاحشه‌ها کنار خیابان ایستاده‌اند. فاحشه‌های مذکر. فاحشه‌های مونث. چه غربتی زیر این آسفالت‌ها دفن شده!  فروغ توی گوشم شعر می‌خواند... عده‌ای آن طرف‌تر ایستاده‌اند و به من پوزخند می‌زنند. دست‌هایم توی جیب‌هایم فرو رفته‌اند و از دیدن این همه بی‌مروتی تنم حس شوم به خود گرفته است. این شهر بوی لجن زار می‌دهد. این شهر بوی عشق‌های متعفن پنجاه هزار تومنی می‌دهد. پاهایم دوباره سرعت گرفته‌اند. خیابان‌ها یکی پس از دیگری زیر کفش‌هایم سُر می‌خورند. عده‌ای با کمرگاهشان فکر می‌کنند. عده‌ای که مغزشان زیر نافشان خلاصه می‌شود. عشق‌های رنگارنگ با طعم‌های مختلف! بی‌خیال عقده‌های مردمانی با روح‌های ژنده‌پوش... بی‌خیال عقده‌های مردمانی که وسعت دیدشان خلاصه می‌شود در کمرگاه زن‌ها ... بی‌خیال این شهر بی‌پدر و مادر! تو اصالتت را از یاد نبر... تو دنیایت را آراسته با بامبوها کن... بگذار ریشه‌هایت در گلدان شیشه‌ای بدرخشند. دنیا حتما برای تو تکه زمینی دارد. صبر داشته باش، حتما کسی با دست‌هایی پر از محبت و چشم‌هایی که فقط برای تحسین زیبایی تو آفریده شده‌اند از راه خواهد رسید. شهر پر از درنده است... شهر پر از چشم هایی است که حسادت را در وعده‌های غذاییشان می‌بلعند. صبر داشته باش دختر... . کتونی‌هایم صدایم می‌زنند... . باید خودم را به دست‌های مردی برسانم که چند دقیقه تا من فاصله دارد. باید کمی آرامم کند.


بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  سه شنبه 1393/06/18|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

برای من موسیو نباش! نمی‌خواهم تو را سِنیور صدا بزنم. هیچ دسته گل رزی به کار من نمی‌آید. اصلا حرف هم نزن، کلمه‌ها توان گذر از هیچ تپش قلبی را ندارند. ساکت باش... ساکت باش و با من بیا... بیا برویم در مرتفع‌ترین نقطه‌ی شهر بایستیم، لب پرتگاه به سقوطی نگاه کنیم که زیر پایمان است و برای وطنی که آسمانش سیاه شده است عربده بکشیم و انگشت وسطمان را نثار دنیایی کنیم که زورش به ما نمی‌رسد. فرقی نمی‌کند تا کدام مسافت را پیاده گز کنیم، تماشا کردن سایه‌ای که کنار سایه‌ات راه می‌رود زیباست. هیچ ستاره‌ای توی هیچ طالعی نیست، از چشم‌هایت بخواه که درخششان را حفظ کنند. به لب‌هایت یادآوری کن که خنده‌هایش را از من دریغ نکنند، زندگی سگ مصب‌تر از آن است که بخواهی به سختی‌اش فکر کنی. به ریش دنیا بخند و با من بیا برویم در مرتفع‌ترین نقطه‌ی شهر بایستیم و جنون دست‌هایمان را تقدیم به بدن‌هایمان کنیم، گره بخوریم در هم، تقویم‌ها را پاره کنیم و استرس فردایی که هنوز نیامده را به مغزمان تزریق نکنیم. من هستم و دست‌هایم. تو هستی و بازوانت، پرتگاه هرچقدر هم که عمیق باشد، هیچ فاجعه‌ای توان از بین بردن آرامش الان را ندارد. زندگی رویای پرواز لابه‌لای آسمان‌خراش‌ها است، داشتن یک چهار دیواری است که بشود پشت پنجره‌اش گل بامبو گذاشت، زندگی فلش دوربینی است که به لبخندهای ما چشمک می‌زند. هیچ دسته‌گل رزی به کار من نمی‌آید، آرامش را توی تنم بکار... موسیو، سنیور، سِر، آقا.


بایگانی: تو
+  یکشنبه 1393/06/16|    |  نسرینــا رضایــــی  |