X
تبلیغات
وقتی در متنِ خیابان سقوط می‌شوی
/

 

 

بُـرشی از یک شعرم.

مرسی از پروانه‌ها


بایگانی: شعر نسرینا رضایی
+  دوشنبه 1393/02/01|    |  نسرینــا رضایــــی 

 


حال و هوای گرفتن یک بسته‌ی پستی، آن هم نه یک مرسوله رسمی از جانب دولت مثل نامه‌های اداری و گواهی رانندگی و ...، بلکه بسته‌ای از جانب یک دوست، حال بسیار خوشی به همراه دارد. چند باری برای دیگران چیزهایی پست کرده بودم. یعنی رفته بودم اداره پست، پاکت خریده بودم. تمبر چسبانده بودم. آدرس گیرنده و فرستنده را نوشته بودم و منتظر مانده بودم تا مرسوله به مقصد برسد. داشتم می‌گفتم... مدت‌ها بود که دلم خواسته بود تا پستچی بیایید و بسته‌ای را برای «خانم رضایی» بیاورد. بسته‌ای که نمی‌دانی درونش چیست. وقتی بانو نسرین.م آدرس پستی‌ام را خواست، به روی خودم نیاوردم که چقدر دارم ذوق می‌کنم و سعی کردم مسیر گفتگو را به تعارف‌های مرسوم پیش ببرم که ای بابا ما راضی به زحمت نیستیم و بودن شما کافی است و ... . دروغ چرا، وقتی پستچی به محل کارم آمد و گفت یک بسته از استرالیا برای خانم رضایی، دیگر موقعیت زمانی و مکانی‌ام را فراموش کردم. چند دقیقه‌ای طول کشید تا بتوانم خودم را کاملا خونسرد نشان بدهم. وقتی که داشتم بسته را باز می‌کردم نگران این بودم که ناگهان یک کانگورو از جنگل‌های استرالیا از درون بسته به بیرون نپرد. یا اینکه یک خرس وحشی ناخن‌هایش را روی صورتم نکشد. وقتی کانگورو و خرس کوچولو از درون بسته بیرون آمدند از خنده ریسه رفتم. این بسته از راه بسیار دوری به اتاق خواب من رسیده است تا بیاید و بگوید :" دوستت دارم نسرینا". دوستت دارمی که بدجور به قلب من نشسته است. این دو وروجک کوچولو یادگارهایی از بانو نسرین.م عزیزم هستند که باید روزی برای دخترم از او بگویم. بگویم که چقدر بانو را دوست دارم و اینکه چقدر دوست داشتم تا اینجا بمی‌بود و می‌توانستم موهایم را به دست‌های مهربانش بسپارم تا آن‌ها را ببافد و برایم حرف بزند. مهربانی شما بوده که تا به امروز پاهای من را در این خانه‌ی وبلاگی بند کرده است.

بابت بودنتان ممنونم و دوستتان دارم.


بایگانی: یک دوست
+  شنبه 1393/01/30|    |  نسرینــا رضایــــی  | 



نقل از خبرگزاری ایسنا:

شعر بلند شهرام شیدایی نقد می‌شود.

جلسه رونمایی و نقد و بررسی «سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ» شعر بلند شهرام شیدایی برگزار می‌شود.

به گزارش خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، نشست نقد کتاب این شاعر فقید روز چهارشنبه 27 فروردین ساعت 17 تا 19 برپا می‌شود.

محل برگزاری برنامه، کرج، مهرشهر، بلوار ارم، سه‌راه شهرداری، نبش دانش، پلاک 2، آموزشگاه هنری ایوان سپید است.

بایگانی: شهرام شیدایی, نشست ادبی
+  سه شنبه 1393/01/26|    |  نسرینــا رضایــــی 

دلم برایتان تنگ شده است و با خودم سر ستیز دارم، آقا. ساعت از پاسی از شب گذشته است. چند باری از این پهلو به آن پهلو غلت زدم، یکی دو بار هم از جایم بلند شدم، در روشویی به صورتم آب زدم و بعد احساس کردم دلم یک نوشیدنی گرم می‌خواهد. خواستم خودم را با کتابی سرگرم کنم اما حقیقتش را بخواهید نتوانستم ذهنم را از فکر کردن به شما بازدارم. امشب که پنج‌شنبه شبِ بهار است، شما را دیدم که نزد معشوقه‌تان می‌رفتید و در دلم بسیار به او حسادت کردم. همان‌طور که می‌دانید یک بار معشوقه‌ی شما را دیده‌ام. شما او را با ادبی خاص به من معرفی کردید و من را به او. آن روزها من همچنان شما را با فعل جمع خطاب می‌کردم و شما نمی‌دانستید که دوستتان دارم و من شما را دوست داشتم، آقا. آن شب من تمام تلاشم را کردم که به چشم‌های معشوقه‌ی قدیمی‌تان نگاه نکنم، او آن قدرها زیبا نبود و کناره‌های موهایش را به شیوه‌ی ناشیانه‌ای با بابلیس فِـر کرده بود و یک شال کُلفت به سر داشت که او را در نظر من "پلشت" می‌نمایاند. او به شما نمی‌آمد و این در نظر من کمی ناعادلانه بود. من به او نگاهی انداختم و در دلم گفتم که کمر پهنی دارد و آرایش صورتش ظریف نیست. هرچند که می‌دانستم او یازده سال از من بزرگ‌تر است و هیچ کس از یازده سال دیگر من خبر ندارد که چه شکلی هستم. هر چه بود، او با تمام پلشتی‌اش شما را داشت و من با تمام ظرافتم شما را نداشتم. من از شما روی برگرداندم و از میان جمعیت گذر کردم و به روی هیچ کدام از مردان جوانی که دوستم داشتند لبخند نزدم. من با تکبری ویژه در گوشه‌ای کز کردم و بانویی که همیشه با من مهربان است نزد من آمد، دستش را آرام توی موهایم کرد و با لبخند گفت که موهای زیبایی دارم. من در آن مهمانی، تنها و غمگین بودم و شما را دوست داشتم و می‌دانستم دخترها انتخاب نمی‌کنند، بلکه انتخاب می‌شوند. از اینکه امشب خوابم نمی‌برد دارم درد می‌کشم. به هر دری که فکرش را کنید زده‌ام اما نتوانستم از تجسم کردن شما کنار معشوقه‌ی قدیمی‌تان دست بردارم. دارم بدنش را با کمر پهن ناظریف تصور می‌کنم و به خودم یادآوری می‌کنم که یازده سال پیش لابد به ظرافت حالای من بوده. نمی‌دانم سینه‌هایش چه شکلی هستند با این حال او را می‌بینم که حوله‌پیچ از حمام آمده و شما در حال بوسیدن او هستید، شما را در کنار او در حال نوشیدن قهوه می‌بینم. شما را در کنار او میان یک مهمانی می‌بینم. شما را در کنار او در عکس‌های متعددی می‌بینم. شما را در کنار او روی تخت دو نفره...... سر درد عجیبی دارم آقا. چقدر دوست داشتن برایم تلخ می‌شود، درست به مانند کونه‌ی خیار، بی‌نمک. خدا را شکر می‌کنم که در تاریکی اتاقم حوصله‌ی ضرب و جمع کردن را ندارم، وگرنه یقین داشته باشید که تعداد تقریبی بوسه‌هایتان را نیز محاسبه می‌کردم تا درد جانکاهی که درونم جریان دارد، شدت یابد. از این مازوخیزم وحشی به ستوه آمده‌ام اما حریف ذهنم نمی‌شوم. زل زده‌ام به سقف و شما را می‌بینم که به بدن او نگاه می‌کنید. او جلوی شما راه می‌رود، می‌نشیند، می‌خوابد، لبخند می‌زند، گریه می‌کند، سرما می‌خورد، دل درد دارد، عادت ماهانه می‌شود و تمام رازهای زنانگی‌اش را به شما می‌گوید و شما همیشه او را نگاه می‌کنید. شما او را نگاه می‌کنید، راه رفتنش را نگاه می‌کنید، رقصیدنش را نگاه می‌کنید، لاک زدنش را نگاه می‌کنید، با او حرف می‌زنید، با او سفر می‌روید، با او به خرید می‌روید، تخم‌مرغ‌ها را به دست او می‌دهید، برایش شامپوی نرم کننده می‌خرید، او را به دکتر می‌برید و وقتی اشک می‌ریزد او را به آغوش می‌کشید. از جایم بلند می‌شوم، کورمال کورمال خودم را به آشپزخانه می‌رسانم. به کتری خالی نگاه می‌کنم. یک لیوان آب می‌نوشم و دلم نوشیدنی گرم می‌خواهد. بی‌سر و صدا به اتاقم باز می‌گردم؛ شما هنوز در کنار معشوقه قدیمی‌تان خوابیده‌اید. شاید دستتان را روی سینه‌هایش گذاشته‌اید. شاید هم او سرش را روی بازوی شما گذاشته است. نمی‌دانم چه لباسی تنتان است، نیست... . هوا به شدت گرم است. از جایم بلند می‌شوم. شمعی را از روی کتابخانه‌ام برمی‌دارم. روی زمین می‌نشینم و کبریت می‌کشم. موسیقی از درون هدفون توی مغزم می‌پیچد.. توی مغزم عکس‌های شما رژه می‌روند و من همچنان شما را دوست دارم و به شدت درد می‌کشم. آقای عزیز، نمی‌دانم شما از کجا وارد زندگی من شده‌اید. در خاطرم نیست، اینکه بخشی از رویاهایم هستید و یا مردی هستید که از داستان‌هایم بیرون آمده. شاید هم برشی از بیماری اسکیزوفرنی من هستید. شاید هم بخشی از واقعیت روزهایم باشید، هرچه هست لطفا هرچه زودتر نزد من بیایید و به من بگویید که معشوقه‌ی قدیمی شما، تنها زاده‌ی خیال من است و هیچ زنی در زندگی شما نبوده است. آقای عزیز لطفا هرچه زودتر نزد من بیایید و عاشقم بشوید.
 
 
 
بعد نوشت: بخوانید ملیحه‌ی عزیز را، که بسیار از او سپاسگزارم.

بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  جمعه 1393/01/22|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

 

ایتالو کالوینو نویسنده‌ی تماما دیوانه‌ی مورد علاقه‌ی من است. این که می‌گویم دیوانه از آن رو است که آدم نمی‌تواند درک کند درون مغز او چه ها که نمی‌گذرد. وقتی داستان‌هایش را می‌خوانی به جاهایی می‌رسی که چشم‌هایت را از روی صفحه کتاب می‌دزدی، یک نفس عمیق می‌کشی و بلند تکرار می‌کنی : "درون مغز تو چه ها که نمی‌گذرد، پسر!"

ایتالو کالوینو نویسنده‌ی ایتالیایی قرن بیستم است که در کوبا زاده شد. او تا پنج سالگی در کوبا ماند و بعد از آن به ایتالیا رفت و همان‌جا ماندگار شد. در سال 1981 نیز نشان افتخار فرانسه را بدست آورد. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.  رولان بارت ، او و بورخس  را به دو خط موازی تشبیه کرده و از کالوینو به عنوان نویسنده پُست مدرن نام می‌برد. دلم می خواست کالوینو را با رمان مورد علاقه‌ام معرفی کنم اما ترجیح می‌دهم  رمان او را نگه دارم تا بعدا برایتان از دیوانگی وی بیشتر بنویسم. فعلا اگر مجموعه داستان کوتاه «مورچه‌ی آرژانتینی» را نخوانده‌اید، بخوانید، تا بعد.


بایگانی: کتاب, ایتالو کالوینو, شهریار وقفی پور
+  سه شنبه 1393/01/19|    |  نسرینــا رضایــــی 

جذابیت فروپاشی وجودم
به قدری است
که صلیب سرخ را هم
به گوشه‌ای ایستادن و نگریستن
وا داشته
آن جمعیتی که از درون چشم‌ها
علیه من کودتا کرده‌اند
برای پایین کشیدن تمام پرچم‌های جهان
کفایت می‌کند
خراش‌های روی تنم
جای زخم سنگ‌هایی است
که از مردمک نگاه‌ها
به سمتم پرتاب شده

سخت است
لباس مترسک‌ها را به تن داشته باشی
و کلاغ‌‌ها
روی اندامت
ولوله برپا کنند

 

پ.ن: شعر‌های من نام ندارند. اما متاسفانه این شعر بدون هماهنگی با من با نام «فروپاشی» در سایت شمیم شمال منتشر شده است.

 


بایگانی: شعر نسرینا رضایی
+  یکشنبه 1393/01/17|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

زباله بخش تفکیک ناپذیر طبیعت ایران است. این جمله، شروع یک مقاله ی پژوهشی نیست، بلکه کشفی است که بنده ی حقیر در سفر کوتاه اخیرم، به آن پی بردم. ما که هیچ، صدا و سیما و سریال های طنز و برنامه های کودک و هشدارهای اخبار و انیمیشن های یکی دو دقیقه ای و برنامه های رادیویی و ... هم نتوانست این جمله ی آشنای " لطفا آشغال نریزید" را در مخ ملت فرو کند پس باید فکری جدید کرد. بحث سر آن نیست که بخواهم اینجا از حقوق طفلکی محیط زیست دفاع کنم هرچند که همیشه رعایت حال مریضش را کرده ام و اتفاقا خیلی هم آدم بافرهنگی هستم و خیلی هم خوب هستم و اصلا زباله روی زمین نمی اندازم و احترامی که به گلها و جنگلها و دریا و خیابان می گذارم را به آدم جماعت نمی گذارم و بیست امتیاز بابت این رفتارم به خودم می دهم... با این اوصاف کاری به این مسایل ندارم. حرف من این حرفها نیست، اما درد من این است که باید یک ورژن جدیدی از فوتشاپ طراحی شود. ورژنی که در آن بشود زباله را از درون عکس ها پاک کرد! آخر این چه بدبختی است که آدم در هرکجای طبیعت که عکس یادگاری می اندازد، بک گراندی از زباله های رنگارنگ درون کادر خودنمایی می کنند. آدم پای برهنه اش را بر روی نقطه ی مرکزی کویر لوت هم که بگذارد یک پوست گوجه ای، استخوان بال کباب شده ای، پوست خیاری چیزی زیر پایش می رود و ابراز وجود می کند. با قایق وسط دریای خزر هم بروی، به رودخانه های پرخروش مهیج هم پا بگذاری چند بطری نوشابه حضور دارند که پشت سرت ژست عکس می گیرند. بطری هایی که جست و خیز کنان نقش آدمهایی که پشت سر فردی که در خبرها دارند با او مصاحبه می کنند را بازی می کنند؛ بطری هایی که هم دیگر را هول می دهند تا در کادر حضور داشته باشند. بعله...در این حیص و بیص دلم خواست بگویم که آب سد امیرکبیر هم به نصف رسیده. بخش هایی از آن هم تماما خشک شده. خلاصه که آشغال نریزید، لطفا.

بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/01/15|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

انگشتر فیروزه‌ای که به دستش انداخته بود، بدجور زیر نور لوسترها می‌درخشید. گفتم انگشتر زیبایی است. نگاهی به آن انداخت و گفت که کادوی مادرش است به یادگار. گفت که در روز عروسی پدر و مادرش، مادرشوهرِ مادرش، آن را به مادرش کادو داده است. سی سالی گذشته بود و انگشتر فیروزه حالا توی انگشت دوم دست راست او جا خوش کرده بود و زیر نور لوسترها بدجور می‌درخشید. درخشش انگشتر فیروزه‌ای رفته بود و رسیده بود به چشم های سیاه دخترعمه‌اش که آن طرف‌تر، یک وَری روی مبل نشسته بود. دو چیز دختر عمه‌اش را دوست داشتم، یکی ناخن‌های خوش‌تراشش و دوم کـَپـَل‌هایی که از زیر بلوزش طبقه طبقه شده بود؛ عینهو بالشتکی نرم. دخترعمه‌اش که حواسش پیش ما دونفر بود، چشم‌هایش را تیز کرد و رو به انگشتر فیروزه‌ای، پراند: اتفاقا لباس عروس مادرت هم هنوز هست، توی کمد مادرم است، آخر می‌دانی که لباس عروس مادر تو، لباس عروس مادر من بوده که آن را به مادرت امانت داده. بعد هم لبخندِ ریزی زد و بلند شد تا فنجان‌ها را از روی میز جمع کند. وقتی راست ایستاد، کپل‌اش از حالت چند طبقه به حالت تک طبقه تغییر شکل داد تا من کمتر دوستش داشته باشم! انگشتر فیروزه‌ای رویش را برگرداند سمت من و با کنایه و صدایی واضح گفت که خانواده‌ی پدرش، قشر ضعیف جامعه بودند و نتوانستند برای مادرش لباس عروس بخرند، و در ادامه آهی کشید و اضافه کرد: جهیزیه‌ای هم که به دخترانشان می‌دادند به غیر از چهارتا قابلمه و قاشق چیزی نبود، انتظاری نمی‌رفت که بتوانند لباس عروس بخرند.. طفلک مادرم که عشق را به پول ترجیح داد! من که در این حیص و بیصِ تیکه پرانی‌های دخترعمه و دختردایی، لذت تام را می‌بردم، هیچ دخالتی نکرده و همانطور که پرتقال‌های درشت را می‌بلعیدم، تمام تلاشم را می‌کردم که در این ضد و خورد صوتی، شنونده‌ای لایق برای هردوی آن‌ها باشم و از این جنگ طایفه‌ای نهایت سُرور را برای خویش به ارمغان بیاورم.

 ساعت از پاسی از شب گذشته بود که از زیر پتویم بیرون آمدم و رفتم سراغ کمدم. از توی جعبه‌ی یادگاری‌ها، بسته‌ای را بیرون کشیدم. درِ بسته را باز کردم و از تویش یک جفت جوراب شیشه‌ای سفید و بلند را بیرون آوردم. دستم را توی جوراب فرو کردم. جورابی که حالا سی ساله شده بود و تنها بازمانده از شب عروسی مادرم بود. وقتی چند سال پیش، مادرم پس از سالها می‌خواست آن را دور بی‌اندازد، سرِ بزنگاه رسیده بودم و جوراب سفید شیشه‌ای را نجات داده بودم. آن را درون بسته‌ای گذاشته بودمش و تا به امروز نزد خودم به یادگار نگاه داشته بودم. جورابی که حس طراوت عروسی بیست ساله داشت را به سینه فشردم و زیر لب گفتم: تا پایان عمرم، نمی گذارم آسیبی ببینی!


پ.ن: دهم فروردین، سالگرد عروس شدن مادرم است.

پیوست: اینجـــا را هم بخوانید.                           


بایگانی: خاطره هــام
+  دوشنبه 1393/01/11|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

همچین هم تصمیمی ناگهانی نبود. از مدت ها قبل تصمیم گرفته بودم که به ورزش رو بیاورم و تندرستی و سلامتی را با روزی هفت دقیقه نرمش برای خویش تضمین کنم. اما بالفعل کردن این عمل بالقوه کمی تا قسمتی ناگهانی بود. اصلا نفهمیدم چه شد اما آخرین تصویری که به خاطر می آورم، ترک ریزی است که از پشت قاب عکس شروع شده بود و رفته بود تا کنج سقف. و من این ترک نوظهور را یکهو کشف کردم. همان طور که دراز کش روی کف زمین، زل زل به ترک نگاه می کردم، تصمیم گرفتم از جا جسته و به نرمش هفت دقیقه ای رو بیاورم. بقیه اش را به خاطر نمی آورم فقط می دانم تصاویر فراموش نشدنی سالهای کمی دور، داشت جلوی دیدگانم رژه می رفت. سالهای نه چندان دوری که کمربند مشکی کاراته را سفت دور کمر باریکم گره می زدم و برای خودم با پاهای بلندم جلوی دیگران کرشمه می آمدم که به به ببین ضربه های پای من تا آسمان هفتم بالا می رود. خدا شاید شاهد باشد که در ورزش هفت دقیقه ای ام جوگیر نگشته اما قوه تخیلم با قدرتی وصف نشدنی من را کشاند تا سالهای کمی دور که صاحب بدنی نرم بودم و زاویه ی صد و هشتاد برایم عددی آشنا بود و دیگر مثل چهارزانو نشستن برایم ساده بود. فکر کنم می خواستم عدد آشنای اکنونم را کشف کنم که ..... بقیه اش را برایتان توصیف نمی کنم، همین قدر بس که هم اکنون نیروهای اهریمنی درون تمام کشاله های بدنم دخول کرده اند و با قدرتی وصف نشدنی دارند با کشیدن و به درد درآوردن عضله هایم از من زیر شکنجه اعتراف می گیرند که بگویم دوستان نازنینم، ورزش نکنید و اگر به هر دلیلی تن به این امر دادید، مراقب قوه تخیل خویش باشید تا این قوه تخیل، یورتمه نرود روی مغزتان. توصیه می کنم قبل از هر عملی، محیطی که در آن قرار دارید را در خویشتن خویش هضم کنید و قبل از شروع نرمش، هفت بار با خود زمزمه کنید که " اینجا میدان رزم نیست و من فقط می خواهم کمی اعضا و جوارحم را تکان داده و هفت دقیقه نرمش کنم! " می توانید این را روی کاغذی نوشته و به دورتادور محیطی که در آن قصد ورزش کردن دارید بچسبانید، باشد که .... آی و آی... امان ازین درد کشاله هایی که دارد کش می آید، کارآگاه گجت وار!

بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/01/08|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

برای رفیقِ خوبم

سختی‌های زندگی هرگز برای اشاره کردن به آدم‌ها، انگشت اشاره کم نمی‌آورد. می‌نشیند روی صندلی پت و پهنش و به آدم‌هایی اشاره می‌کند که "خوب" اند. این خوب بودن تلفظ سه حرفی است که طعم ملسی دارد. اینکه می‌گویم خوب، یعنی به معنای کامل کلمه خوب. خوب در خوب بودن. خوب در مهربان بودن. خوب در ساکت بودن. خوب در به طرز لج درآری بخشنده بودن. خوب در بد بودن. خوب در عصبانی بودن. خوب در اشک ریختن. خوب در مَرد بودن. خوب در ... اینکه دارم مدام گوشه‌ی لبم را با دندان می‌گزم تقصیر تو نیست. تقصیر همان صفت لاکردار خوب بودن توست. آی رفیق... رفیقِ خوبِ من.. کاش می‌شد خری که شیطان رویش نشسته را رام کرد. بد خری است بدمصب.. با اسب چاپار هم دنبالش کنی به گرد پایش نمی‌رسی. بس که این خر شیطان خر خاصی است.. خری است که با سرعت نور از روی تن آدم رد می‌شود. نه یک بار نه دو بار. تقصیر آن خر هم نیست، تن بعضی‌ها خوب است! آن قدر خوب است که خر شیطان هم بخواهد از رویش رد بشود. آن قدر خوب است که زندگی برای گایش، آن تن را انتخاب کند. اینکه دارم گوشه‌ی لبم را می‌گزم و برای بدبیاری‌هایت غصه می‌خورم حرصم را درآورده. آخر مگر یک آدم چند تا رفیق خوب دارد؟ حالا رفیق خوبم افتاده است زیر پای خر شیطان و از من کاری ساخته نیست جز گزیدن لب. کاش می‌شد بیشتر مراقب خوب‌ها بود. کاش می‌شد یک تنه مقابل تمام دنیا ایستاد و از خوب‌ها دفاع کرد. کاش می‌شد محلولی، معجونی، وردی، جادویی چیزی اختراع کرد و آن را به خورد آدم‌ها داد تا با خوردنش بتوانند خوب‌ها را بشناسند، تشخیصشان بدهند، مراقبشان باشند.. مگر زمین چند تا خوب دارد؟! رفیق خوبم... آنقدر دلتنگم که فقط بتوانم شمعی که برایم هدیه آوردی را روشن کنم و در تاریکی اتاقم برای آرامش تمام خوب‌ها دعا کنم. کاش آدم‌ها قدر خوب‌هایی مثل تو را می‌دانستند. کاش و کاش و کاش و کاش قدر خوب‌ها را بدانیم و آزارشان .... کاش و کاش و کاش و ... ببین شمع چطور دارد آب می‌شود.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها, یک دوست
+  چهارشنبه 1393/01/06|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

اجباری‌ها خوشایند نیستند. مثل شش روز مرخصی اجباری. دلتنگم. بسیار دلتنگم و ناخوشایندی این دلتنگی از این رو است که دلم برای هیچ چیز تنگ نمی‌شود و نشده است. البته دروغ چرا، هرزگاهی دلتنگ روزهای آتل و باطل و فراغت از هر چیزی می‌شوم. روزهایی که از صبح تا شب جز پیاده گز کردن از جایی به جای دیگر، چای نوشیدن و بودن در جمع رفقایی که هرچیزی بودند جز رفیق، کار دیگری نمی‌کردم، روزهایی که انتهای رفاقت را درآورده بودم و از این سر شهر تا آن سر می‌رفتم تا به رفیقم کوکاکولا بدهم. دلتنگم برای تصمیم گرفتن‌های آنی برای رفتن به فلان جا و دیدن فلان کس و تماشا کردن فلان فیلم، اما... نه... دلم برای این ها هم تنگ نشده. شاید دلم برای خودم تنگ شده. نمی‌دانم. هرچه هست خوبی‌اش در این است که حس و حالم مسبب آن شده است که من این جا را با کلمه‌هایم سیاه کنم و عده‌ای بیایند و به کلمه‌های من گیر بدهند، ناسزا بگویند، خزعبل ببافند.. من لبخند بزنم و روی گزینه‌ی حذف کلیک کنم و بروم چای بنوشم. خوبی‌اش در همین است... اینکه عده‌ای پیدا شوند و خودشان را اینجا خالی کنند و شب‌ها سرشان را سبک روی بالش بگذارند و تصور کنند که با گیر دادن به روزنوشت‌ها و روزمرگی‌های من، ادبیات را نجات داده‌اند. پوزخند نزنید... بگذارید آن‌ها سرشان را سبک روی بالش بگذارند. فقط نمی‌دانم اصرار من از چه رویی است که هنوز هم به نصیحت زیتا گوش نداده‌ام و کامنت‌ها را باز گذاشته‌ام. اصلا بگذارید از فاصله‌ی دورتری به قضیه نگاه کنم و بگویم به نصیحت " کافه آنتیک" گوش نکرده‌ام و هنوز بعد از گذشت سه سال از نصیحت او، همچنان در این‌جا می‌نویسم. بله دارم گلایه می‌کنم. آخر شنیدن گلایه از منی که دلتنگ هیچ چیز نیست و دلتنگ است، کمی امید بخش است. امید به اینکه هنوز کورسویی از اهمیت درونم روشن است. اهمیت دادن به آنچه که دارد رخ می‌دهد. نمی‌دانم... البته چندان هم مهم نیست. اینکه هستند آدم‌هایی مثل من که سرشان توی لاک خودشان است، چیز عجیبی نیست. و اینکه اینجور آدم‌هایی مثل من که سرشان توی لاک خودشان است و به همین دلیل نامحسوس، همیشه مغرور فرض شده‌اند هم چندان عجیب نیست. آدم‌هایی مثل من را باید به حال خودشان گذاشت. باید به حال خودشان گذاشت اما نباید رهایشان کرد. دلتنگم... دلتنگ اینکه به حال خودم گذاشته نشده‌ام ولی رها شده‌ام. دل‌تنگم و دارم اینجا را سیاه می‌کنم و به شش روز مرخصی اجباری فکر می‌کنم... به شش روز که زیاد است. بسیار زیاد!

بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  دوشنبه 1393/01/04|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

 

سال 93 وبلاگم را می‌خواهم با یک شعر آغاز کنم. از اینکه قرار است در ستون سمت چپ یک عدد "فروردین 93" درج شود، کمی هیجان‌زده‌ام. شاید تنها قسمت هیجان‌انگیز اولین پست سال 93 برای من، همین باشد! زیاد حرف نمی‌زنم... فقط اینکه اگر در این شلوغی تعطیلات و یا شاید هم خلوتی تعطیلات رسمی، حس و حال شعر خواندن داشتید، می‌توانید شعری از من که در ویژه نامه‌ی نوروز ماهنامه‌ی شمیم شمال منتشر شده است را از اینجـــــــا بخوانید.

لحظه هاتون شاد.


بایگانی: شعر نسرینا رضایی
+  جمعه 1393/01/01|    |  نسرینــا رضایــــی 

آخرین یادداشت 92

هیچ‌وقت نتوانستم درک کنم آمدن سال جدید چه شادی‌ای می‌تواند داشته باشد؟ نه که انتظار برای بهانه‌ها و شادی کردن برایشان را نفهمم. نه! مثلا انتظار بازگشت سفرکرده‌ای در بهار، رسیدن یک پول هنگفت، و یا ... نه! این‌ها را نمی‌گویم. این‌ها بهانه‌اند. منظورم خوده خوده سال جدید است! اینکه زمان به سرعت نور دارد می‌گذرد و تکرار مکررات یقه‌ی آدم را ول نمی‌کند امر مسلمی است و نمی‌توانم بفهمم نسبت دادن یک عدد به یک بهار، چه دخلی در روند تکراری روزها خواهد داشت؟! آدم‌ها بزرگ می‌شوند، و رنج‌ها و شادی‌ها مانند قانون نیوتون از حالتی به حالت دیگر تغییر شکل می‌دهد و این مساله چه جای به وجد آمدن دارد؟ اصلا چرا آدم‌ها در مرکز شهر جمع نمی‌شوند و برای گذر زمان اعتراض نمی‌کنند؟ لابد بعضی‌ها برای مسافرت‌های نوروزی است که اینگونه شادند! دلشان تنگ شده است تا مسیر چهارساعته‌ی تهران-شمال را در هشت ساعت به صورت لولیده‌وار و مچاله شده، طی کنند... کنار ساحل بروند و نتوانند جای خالی پیدا کنند تا دریا را با آرامش ببینند.. توی جنگل‌ها پوست موز و هندوانه بی‌اندازند و از تعطیلات لذت تام را ببردند! چه می‌دانم! شاید هم خاله‌هایشان را خیلی دوست دارند و عمه‌های مهربانی دارند. من که این‌ها را نمی‌فهمم. حالا عید نورورز وسط زندگی من چه می‌گوید آخر؟ اَکِهی! به قول خرِ شِرِک که می‌گفت.. ( خب بله درست متوجه شده‌اید. خر شِرِک یکی از شخصیت‌های مهم زندگی من است و البته بزرگ‌ترین پند‌های زندگی را از او یاد گرفته‌ام. البته خر شِرِک گاهی پندهایی را به من یاد داده است که در هیچ کدام از دیالوگ‌هایش نبوده است.) چه داشتم می‌گفتم؟ پاک فراموش کردم! ... بگذریم.... به هرحال 92 برای من سال سیاه‌ترین‌ها و خوب‌ترین‌ها بوده است. کاش می‌شد بهار 92 را از ذهنم پاک کنم.. اما افسوس که سیاه‌ترین‌ها همیشه تا مغز استخوان آدم نفوذ می‌کنند. از آن سیاه‌ترین‌ها که بگذریم، 92 فارغ از تحصیل شدم. 92 ادامه تحصیل ندادم. 92 کارمند شدم و 92 با هیچ کدام از ناشرانی که می‌خواستند کتابم را چاپ کنند قرار داد نبستم. 92... بی خیال 92 که گذشت. 93 را دوست دارم. چون از عدد 3 متنفرم و 93 به طرز لج درآری پر از سه است! و من این لجاجتش را دوست دارم! همیشه در زندگی‌ام عدد 3 بودم. نفر سوم بودم. ضلع سوم  مثلث‌ها بودم. نفر سوم فرزندان خانواده بودم .( در این مبحث، لقب "آخر" را نیز به دوش می‌کشم) و ... .93 به طرز لج در آری سه است! سر و ته‌اش را که بزنیم باز هم سه است. 9 ، سه بار سه است. 9 و سه را که با هم جمع کنیم 2 و 1 است. 2 و 1 با هم باز هم سه است. 12، چهار بار سه است. و این 93 به غایت تخس است! امسال نمایشگاه کتاب هیچ کتابی ندارم که تقدیمتان کنم اما نمی‌دانم ذهن مریضم چقدر پا بدهد تا بگویم در این 3 تخس که همیشه عدد من بوده و دیگر لج‌ام را در آورده، منتظر کتابم باشید. به هر سوی زمستان دوست داشتنی عزیزم دارد با فروتنی می‌رود. پشت سرش آب می‌پاشم تا هرچه زودتر از سفر بازگردد. داشت یادم می رفت! همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم هر چه هست، ممنونم که همیشه کنار من بوده‌اید. آرزو می‌کنم این سه‌ی تخس برایتان پر از شادی و آرامش باشد.

امضا

نسرینا رضایی



بعد نوشت: من از این عکس خوشم آمد. گذاشتمش اینجا تا شما هم ازش خوشتان بیاید!

بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  سه شنبه 1392/12/27|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

 

آخرهای زمستان باشد و دلت گرفته باشد. خستگی‌ات را با یک نفس عمیق به همراه سرب تهران یکجا بلعیده باشی... بعد یکهو به گوریل فهیم بگویی: "بنویس!" و گوریل فهیم در تنهایی‌های شهر سینت لوییس، پشت میز تحریرش بنشیند و برایت بنویسد. نوشته‌ی کوتاهش را بخوانی و بخندی و متوجه نشوی چطور می‌شود کسی طوری برایت بنویسد که تمام روح و روانت را غرق در آرامش کند. تصویری که در عکس مشاهده می کنید، چهره‌ی نویسنده‌ی وبلاگ همیشه محبوب «گوریل فهیم» است که یادداشت زیر را اختصاصی برای سقوط در متن خیابان نوشت. بخوانید :


بگذارید برایتان توضیح بدهم. از دپارتمان موسیقی دانشگاه اجازه گرفتم که به یکی از آن اتاق‌های کوچک تمرین موسیقی بروم و تا هر کجا که دلم می‌خواهد پیانو بنوازم. اندازه‌ی تمام جاده‌های غرب میانه وقتی که یک جیپ چروکی 1980 برای مسافرت بین ایالتی دستم باشد ذوق دارم.

عصر وقتی که صدای دانگ دانگ ناقوس، شش بار محوطه‌ی دانشگاه را در بر می‌گیرد، شالم را دور صورتم می‌پیچم، دست‌هایم را توی جیب می‌گذارم و پیاده به سمت ساختمان موسیقی می‌روم. با یک کتاب نت زیر بغل و یک اندوه ملایم و دلنشین در اعماق قلبم. مثل همیشه صدای بوق قطارهای باری از دور شنیده می‌شود. و صدای غازهای وحشی که در فاصله‌ی کمی از زمین دسته دسته پرواز می‌کنند و بر روی چمن‌ها فرود می‌آیند. دارد بهار می‌شود. زمستان طولانی به پایانش نزدیک شده است. افق را می‌بینم که خورشیدش را در انتهای خود غروب می‌کند و دانشجوهای سال اولی را که در گروه‌های پنج شش نفره کوله پشتی روی دوششان است و با همدیگر راه می‌روند و می‌خندند. وارد دپارتمان موسیقی می‌شوم. از اتاق‌های راهروی اول صدای ویولن شنیده می‌شود. می‌توانم قطعه‌ی شاکون ویتالی را از بین قطعات دیگر تشخیص بدهم. به راهروی بعدی می‌رسم، صدای تمرین گروهی ساکسیفون شنیده می‌شود. در انتهای راهرو سه دانشجوی بیست و چند ساله روی صندلی نشسته‌اند. یکی ویولن‌سل، دیگری یک ساز کوبه‌ای عجیب و غریب و آن یکی به طرز غریبی ماندولین می‌نوازد. به نظرم گروه خوبی از آب درآمده است.

به اتاق‌های کوچک پیانو می‌رسم. دو تای‌شان پر است و از داخل آن صدای آهسته پیانو به گوش می‌رسد. وارد اتاق شماره‌ی 205 می‌شوم. در اتاق را می‌بندم...

برای دو ساعت مداوم سمفونی شماره‌ی 9 بتهوون را تمرین می‌کنم. انگشتانم را روی کلاویه‌های سفید و مشکی حرکت می‌دهم. شما انگار در اتاق کوچک پشت پوپیتر ایستاده‌اید و به همراه اجرای من با صدای زیر خود مرا همراهی می‌کنید. اوج می‌گیریم، پرواز می‌کنیم. در کنار غازهای وحشی، آسمان عصرگاهی را می‌شکفایم.

اینجا در این اتاق کوچک تمرین موسیقی، در حین نواختن کلاویه‌های سفید و مشکی چهره‌ی شما در هوا ظاهر می‌شود که روی سن به همراه گروه کر، ترانه‌ی آشنایی از اروپای شرقی می‌خواندید. و شما را به یاد می‌آورم وقتی که صدای‌تان با آرشه‌ی ویولن‌سل گروه موسیقی در هم می‌آمیزد. موسیقی تمام فضا را پر کرده است. موسیقی فاصله‌ی ما را از میان برده است. موسیقی مثل هوا در همه جا حضور دارد و من از طریق نت‌های آن صدای خنده‌های کوچک و لحظه‌ای شما را نفس می‌کشم؛ آن روز عصری که در فروشگاه دیزنی عروسک‌های رنگوارنگ را بغل می‌کردید و با آن‌ها حرف می‌زدید و ریز ریز می‌خندیدید.  


گوریل فهیم

زمستان 1392

پ.ن: و ممنونم از ایــــــــن نوشته.


بایگانی: دوستی به یادگار نوشت
+  شنبه 1392/12/24|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

باران سیل‌آسا می‌بارید. همه‌ی شهر در تعطیلی پنج‌شنبه‌ی آخر هفته غرق بودند. صدای خنده‌ی هیچ دانش‌آموزی نمی‌آمد و بارانِ سیل‌آسا، تمام پیاده‌روها را خلوت کرده بود. در این وانفسا، دیدن تک و توک رهگذری که اول صبحی لابد به اجبار بیرون آمده‌اند، به منی که تنبلی‌ام مانع برداشتن چتر شده بود دلگرمی می‌داد. تک و توک عابر، جست‌وخیزکنان از روی چاله‌های آب می‌پریدند. از اینکه با پوتین‌های پارتیزانیم جلوی چشم تک و توک عابری که موشِ آب کشیده‌وار-!- چشم انتظار خودرویی بودند تا خدا کند سوارشان کند، با آرامش خاطر توی چاله‌های آب قدم می‌زدم و صدای آهسته‌ی شالاپ شالاپ آب را در می‌آوردم، احساس غرور می‌کردم. در این حیص‌وبیص تنها دغدغه من، خیس شدن کوله پشتی‌ام بود که از تمام البسه‌ام گران‌تر بود و نمی‌دانم مرض چه بود که باعث می‌شد به جای راحت بودن خیالم از باب جنس گران‌قیمت گارانتی دارم، نگران آن باشم که خدای نکرده خراب نشود! آخر مگر آدم چند بار می‌تواند در طول زندگی‌اش کوله‌ی گران قیمت داشته باشد آن هم با گارانتی؟ نه منظورم این نیست که شما خودت را داخل در این مجموعه‌ی آدم‌ها کنی و بگویی 4 بار در سال! شما خودت را داخل در مجموعه‌ی دیگر آدم‌ها قرار بده. آن آدم‌هایی که در این مجموعه آدم‌ها دخیل می‌شوند خودشان می‌دانند که کدام آدم‌ها هستند. اصلا همه‌ی آدم‌ها را فراموش کن... قحطی اتوبوس در روزهای بارانی را هم از یاد ببر. نفهمی راننده‌های سادیسمی که با پاچیدن آب روی عابران، غرق در آرامش می‌شوند را هم نادیده بگیر. فاضلاب‌های بیرون زده از چاه‌ها را هم اصلا نبین. هیس! در این پنج‌شنبه‌ی پر از تعطیلیِ اول صبحِ آخر زمستان، نفس عمیق بکش... عمیق‌تر... به باران بگو ببارد.. ببارد... آن قدر ببارد که شهر را بشوید. بشوید از غصه از درد از چه‌کنم چه‌کنم‌های گرانی... از مادربزرگی که آجیل ندارد. بشوراند از شعارهایی که انتهای نوشته‌ام را دارد می‌گیرد.. بشوراند شهر را آب ببرد تهران را پاکش کند از نقشه‌ی جغرافیا، تمام شویم برویم پی کارمان. بشوراند از جمله‌ی مضحک سال نو! سال ... نو؟! روزمرگی، نو؟ گرفتاری، نو؟ و این شعارهای همیشه بوده و همیشه هستِ تکراری، هم‌چنان نو؟! هیس! بگذار باران ببارد... .



بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  پنجشنبه 1392/12/22|    |  نسرینــا رضایــــی  |