/

سختم است. سخت بوده است. سخت‌تر خواهد شد. گذراندن عمر برای آدمی که نمی‌تواند جلوی مغزش را بگیرد، سخت است متیوو. لعنت بر ذهن بی‌صاحب‌مانده‌ای که داستان‌سرا است. من به خیلی چیزها فکر می‌کنم متیوو... و به خیلی چیزهایی که باید، فکر نمی‌کنم. من دارم خودم را فریب می‌دهم یا جامعهٔ اطرافم را؟ نمی‌دانم متیوو.... هیچ نمی‌دانم. من برای پیکان قراضه‌ای که گوشهٔ خیابان افتاده است اشک می‌ریزم. من برای آدم‌هایی که توی مترو روبرویم می‌نشینند داستان می‌سازم و دلم برای آدم‌ها خیلی زود می‌سوزد، من برای نویسنده‌ای که قرن هژدهم مرده است و حالا کتابش کف ساختمان درب‌وداغانی روی زمین افتاده است، غصه می‌خورم. من برای بچه‌ای که مادرش برایش بستنی نمی‌خرد و کشان‌کشان بچه‌اش را دنبال خودش می‌برد، بغض می‌کنم. فشار من با دیدن زخم کوچکی روی انگشت کسی پایین می‌افتد و من فجیع‌ترین بلاها را سر شخصیت داستان‌هایم درمی‌آورم. و من به مارک لباس آدم‌ها فکر نمی‌کردم. و من به مدل موبایلم توجه نمی‌کردم. و من به جایگاه آدم‌ها فکر نمی‌کردم و من به سیاست داشتن فکر نمی‌کردم. و من به روابط تأثیرگذار اجتماعی فکر نمی‌کردم. و من نمی‌دانستم که همهٔ این‌ها به‌غایت اهمیت دارد.
بار اول که رفتم سرکار، قرار بود فقط پشت کامپیوتر بنشینم و کارم را انجام دهم. بار اول که مدیرم از من خواست تا با فلان شرکت تبلیغاتی تماس بگیرم و فلان چیز را ازشان بخواهم، جانم به لبم آمد تا تلفن را برداشتم و تماس گرفتم و حرف زدم. کلمه‌ها توی دهانم نشخوار می‌شدند و من – با تمام ذهن بی‌صاحب داستان‌سرا - داشتم آقای پشت تلفن را توی ذهنم تجسم می‌کردم. همیشه حرف زدن برای من سخت بود همان‌قدر که نوشتن آسان. هرگز از آن دخترهایی نبودم که ساعت‌ها تلفن خانه را مشغول کنند و با دوستانشان شادمانه بخندند. با جرات بگویم متیوو، هیچ‌کس شمارهٔ خانهٔ ما را نداشت، حتا قدیمی‌ترین دوستم. من سایه‌ای بودم که آهسته می‌رفت و آهسته می‌آمد. سایه‌ای که وارد هیچ جمعی نشد. سایه‌ای که همهٔ دست‌هایی که به نشانهٔ دوستی به سمتش دراز می‌شدند را پس زد. سایه‌ای که هنگام خرید، از اولین مغازه‌ای که واردش می‌شد خرید می‌کرد. سایه‌ای که حوصلهٔ جاهای شلوغ را نداشت و برایش جذاب‌ترین بخش شهر، خیابان‌هایش بودند. حالا هرروز به مذاکره‌هایم فکر می‌کنم. برای ملاقات کاری‌ام جمله‌های شکیلی توی آستینم چیده‌ام. حالا با چسبی قوی خودم را روی صندلی کارم چسبانده‌ام و می‌دانم برای بقا به اجتماع نیاز دارم و برای ماندن درون اجتماع، استعداد کافی را ندارم و نمی‌دانم آخرش قرار است چه بلایی سرم بیاید. سخت است متیوو.... گذراندن عمر سخت است. بسیار سخت.


بایگانی: لبخند بزن مَتیوو
+  سه شنبه 1393/08/06|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

1992 - Scent of a Woman

کارگردان: Martin Brest 

 


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  یکشنبه 1393/08/04|    |  نسرینــا رضایــــی 

آه... آقای عزیز... شهر شده است یک خفاش سیاه؛ می‌ترسم. بسیار.


بایگانی: تو
+  شنبه 1393/08/03|    |  نسرینــا رضایــــی 

بعد از کلی جان کندن به شیوه‌های سنتی و مدرن و پست مدرن، فهمیدم انسان‌های شاد از روزی که درون تخمدان مادرانشان فقط یک مایع لزج هستند، شاد شکل می‌گیرند. برای فهمیدن همچو اصل ساده‌ای نیاز به جان کندن نبود، اما من جانش را کندم که دهان چیزی به نام منطق را ببندم. وقتی انواع و اقسام مجله‌های موفقیت پایشان به اتاق‌خواب من باز شد و شاهکارهای سلین و کامو و کوندرا پشت آن‌ها پنهان شدند، واقعه‌ای جز یک اسهال شدید مغزی بیش برایم حاصل نشد. وقتی کتابهای "چگونه انسانی موفق از دید آدم‌های عطرزدهٔ اطرافمان باشیم"، "چگونه شاد باشیم و به اطرافمان بی‌توجه باشیم و دنیا و مصیبت‌هایش به تخم چپمان نباشد"، "چگونه در یک شب میلیاردر بشویم و کلی آرزوهای مزخرف برای خودمان بتراشیم"، به شیوهٔ کارگاه گجت وار از زیر تخت من سردرآورند، فهمیدم شادی را نمی‌توانم توی صبح بخیر تهران پیدا کنم. طفلکی من که چقدر سختم بود، آن‌ها را از جاهایی می‌خریدم که خدای نکرده گذر یک آشنایی چیزی به آنجا‌ها نکند باز بشود. حقیقتش را بخواهید نمی‌توان مغزی که اهل یک جا نشستن و یک جا ماندن نباشد را یک جا بنشانیش و مجبورش کنی پا‌هایش را جا پای آدم‌های بگذارد که روزی سه بار از سوی شهروندان، تحسین و تشویق می‌شوند  - آفرین به‌شان - طفلکی پدرم، اگر بفهمد دخترش چه مرگش است، سرش را به کجا‌ها که نمی‌گذارد! مادرم برایم چای و خرما آورده بود. گفته بودم زندگی مزخرف است. گفته بود تو رهایی، در بند نباش. مادرم رفته بود و من به پوست شکسته شده‌اش فکر کرده بودم. به این فکر کرده بودم که من تلخ زاییده شده‌ام... تخس به دنیا آمده‌ام و وقتی در چهار سالگی تا آن سر شهرک را تنهایی رفته بودم و مادرم در غروب آفتاب قاشق داغ شده را کف پایم چسبانده بود، ته دلش لبخندی از رضایت زده بود. حقیقتش این است که فقط باید کـَـند و رفت... نباید یک جا نشست. نباید روتین شد. نباید تکرار شد... .


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/08/03|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

فراموش کرده بودم. نشسته‌ام روی تخت و زل زده‌ام به کتابخانه‌ام. چقدر مسخره است، فراموش کرده بودم! هیچ‌چیز غم‌انگیز‌تر از این نیست که یکی از بهترین دوست‌هایت با تو تماس بگیرد و وسط حرف‌های مسخرهٔ روزمره با لبخند به تو یادآوری کند که امروز تولدش بوده است، و بعد اضافه کند «حتا تو هم فراموش کرده بودی.» باید زود‌تر از این‌ها می‌فهمیدم که غرق در زندگی شده‌ام.‌‌ همان اول مهر که به ملیحه پیام دادم و تولدش را تبریک گفتم باید می‌فهمیدم که غرق در زندگی شده‌ام، وقتی ملیحه با تعجبی زیاد به من یادآوری کرد که متولد خرداد است نه مهر، باید از این سردرگمی تهوع برانگیز می‌فهمیدم که پا‌هایم را درون زندگی آدم‌بزرگ‌ها کرده‌ام. آدم‌بزرگ‌ها... آدم‌بزرگ‌ها... دفترچهٔ کوچک نارنجی‌ام روی کتابخانه است. صدگان‌ها و دهگان‌های حساب‌های تویش یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. حساب دخل‌وخرج و شمردن روزهای تقویم برای رسیدن اول ماه یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. نداشتن حوصلهٔ بی‌هدف به خیابان‌ها زدن یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. از دست دادن ولع به پایان رساندن یک رمان حجیم یعنی زندگی آدم بزرگ‌ها. گذاشتن نقطهٔ پایان یک داستان کوتاه و ذخیره کردنش در فایل وُرد و نشستن به نوشیدن یک ماگ چای - بی‌تفاوت - یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. آرزو کردن برای کوتاه شدن مسیر خانه-دفترکار یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. اینکه یادت نمی‌آید چطور دستبند می‌بافتی یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. بستن نظرات وبلاگت یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. دی اکتیو کردن فیس‌بوک و حذف کردن پیج شخصی‌ات یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. فرسایش روز‌هایت یعنی زندگی آدم بزرگ‌ها. نداشتن اشتیاق برای کشف کافه‌های فکسانی لاله‌زار، منوچهری یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها... از یاد بردن بلیت‌های نیم‌بهای سینمای سه‌شنبه‌ها یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. شرم از پوشیدن کفش‌های خاکی و کثیف، یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها... جواب دادن هرروزه به تلفن، سروکله زدن با آدم‌هایی که نمی‌دانیشان، آدم‌هایی که آن‌ها نیز آدم‌بزرگ هستند، یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها.. فراموش کردن دوستان یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. فراموش کردن اینکه دل‌تنگ شده‌ای یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها... فراموش کردن تولد کسی که همیشه برایت بهترین بوده است، یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها. بغضی که توی گلویم نشسته است، یعنی زندگی آدم‌بزرگ‌ها.

دوست خوبم... تولدت مبا.... لعنت به زندگی آدم‌بزرگ‌ها...


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/07/26|    |  نسرینــا رضایــــی 

سکوت بود. سکوت‌های من بود و تصوری که می‌رفت تا نمی‌دانم کجای نقشهٔ جغرافیا. رفته بودم تا گردی زمین و هفت میلیارد نفر آدمی که هرکدامش می‌توانست جای من جلوی چشم‌های قهوه‌ای تو نشسته باشد. داشتم توی ذهنم یک را به هفت میلیارد تقسیم می‌کردم. جوابش هرچه باشد می‌شود من. من، یک تقسیم‌بر هفت میلیارد نفر هستم. تو، یک تقسیم‌بر هفت میلیارد نفر هستی. و حالا از میان این همه آدم، این همه سرنوشت، این همه زندگی متفاوت، منم که جلوی چشم‌های تو نشسته‌ام. زمین جای شگفت‌انگیزی نیست؟

من می‌توانستم دختر موطلایی کک‌مکی باشم که جلوی بار کافه‌ای در نمی‌دانم کجا، به تو گیلاس تعارف می‌کند. من می‌توانستم دختری چشم آبی با لبخندی لوند باشم که دارد در ساحلی که حتماً جای قشنگی هم هست، حمام آفتاب می‌گیرد. شاید هم دختری با موهای سیاه و چشم‌هایی وحشی که در عرشهٔ کشتی طنازی می‌کند. دارم خودم را تقسیم‌بر حجم انبوه آدم‌هایی می‌کنم که از کنار تو گذشته‌اند و چشم‌هایشان به چشم‌هایت خیره شده. دارم به گردی زمین فکر می‌کنم. زمین جای شگفت‌انگیزی نیست؟

صدای مؤذن‌زاده می‌آید. صدای مؤذن‌زاده از کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران می‌آید. و من، یک تقسیم‌بر هفت میلیارد نفر آدمی هستم که توی غرب تهران، درون اتاقی که پنجره‌اش به هیچ کوچه‌‌ای با سنگ‌فرش‌هایی آجری‌ باز نمی‌شود نشسته است و همچنان سکوت کرده است و لبخند می‌زند. لبخندی که به طعم بوسه‌ای دل‌چسب آغشته است. بوسه‌ای منتخب از میان هفت میلیارد نفر آدمی که سهم من است. هی لعنتی... واقعاً زمین جای شگفت‌انگیزی نیست؟


بایگانی: تو
+  پنجشنبه 1393/07/24|    |  نسرینــا رضایــــی 

 هوا سرد است ، زمان چه به سرعت می گذرد باران ، سرما و عمر چقدر کوتاه است. ما رفتیم.

                                                                                                    مگس های سغید
 
+  سه شنبه 1393/07/22|    |  نسرینــا رضایــــی 

آه... آقای عزیز... به راستی این شب پاییزی بیش از حد طولانی نیست؟


بایگانی: تو
+  دوشنبه 1393/07/21|    |  نسرینــا رضایــــی 

حقیقتش این است که ما فقط انتظار می‌کشیم. حقیقتش این است که هرکسی انتظار کشیدن را بهتر بلد باشد آدم آسوده‌تری است. ما همه در انتظار گودویی هستیم که عاقبت خواهد آمد و ما را نجات خواهد داد، خواهد آمد؟ خواهد آمد! زمانی که از شدت سرطان مثانه رو به ویرانی هستیم، زمانی که یبوست گرفته‌ایم و چروک‌های دور چشممان تا توی مردمک‌هایمان رسیده است. حقیقتش این است که عاقبت گودویی از راه خواهد رسید و ما را آسوده خواهد کرد، زمانی که مرگ تنها راه آسودگی ماست و داریم کم‌کم خودمان را برای رودررویی با سوسک‌ها و کرم‌های خاکی آماده می‌کنیم. آه که چه خوشبختی بزرگی برای کرم‌ها هستیم! آیا به‌راستی گودوی جک‌وجانورهای زیرخاک از گودوی ما جانورهای روی زمین، سخاوتمندتر نیست؟


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/07/20|    |  نسرینــا رضایــــی 

ولادیمیر: خب حالا چی کار کنیم؟

استراگون: بیا هیچ کاری نکنیم، این مطمان‌تره!

| در انتظار گودو - بکت |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, بکت
+  یکشنبه 1393/07/20|    |  نسرینــا رضایــــی 

آه... آقای عزیز... بیا با هم حرف بزنیم.


بایگانی: تو
+  شنبه 1393/07/19|    |  نسرینــا رضایــــی 

نمی‌دانم آدم‌ها به چند دسته تقسیم می‌شوند، اما می‌دانم که من جزء دستهٔ آخرم. دستهٔ آخر آدم‌هایی هستند که معمولا از شمارش جا می‌افتند، دسته‌ای که در هیچ گروهی نمی‌گنجند، دسته‌ای که فراموش می‌شوند. من جزء دستهٔ جوجه اردک‌های زشتی هستم که امید دارند روزی به قوهای سپید و زیبایی تبدیل شوند. دسته‌ای که در مهمانی‌ها معمولا ساکت‌ترین فرد هستند و همیشه گوشه‌ای را برای نشستن پیدا می‌کنند. دسته‌ای که موهای شرابی ندارند و گوش‌هایشان با هیچ گوشواره‌ای آشتی نیست. آدم‌هایی که زود می‌رنجند، زیاد گریه می‌کنند و با کوچک‌ترین اتفاق‌ها خوشحال می‌شوند اما هیچ وقت غم درونیشان ر‌هایشان نمی‌کند. ما آدم‌هایی که زندگی را ساده می‌گیریم و سر اتفاق‌های کوچک دل اطرافیانمان را می‌شکنیم، ما که بلد نیستیم سر مشکلات بزرگ به اطرافیانمان سخت بگیریم و اتفاقا همین بزرگ‎‌ترین نقص ماست، چراکه اتفاق‌های کوچک به قدری زیاد است که اطرافیانمان گمان می‌کنند ما آدم‌های به درد نخوری هستیم. ما که با یک جفت دستکش شاد می‌شویم و انتظار هدیه‌های آنچنانی نداریم. ما آدم‌هایی هستیم که دوست داریم جهان را یک شبه زیبا کنیم و مدینهٔ فاضلهٔ ما خلاصه می‌شود در ابلهانه‌ترین رویاهایی که یک آدم می‌تواند داشته باشد.‌‌ همان تصاویر مزخرف شاعرانه که آتش و کلبه و ساز و شورلت قهوه‌ای دهه ۸۰ را شامل می‌شود. ما آدم‌های دستهٔ آخر آنقدر رویاهای احمقانه داریم که حتا از به زبان آوردنشان مقابل آدمهای دسته‌های دیگر شرم داریم. ما آدم‌های سخت، ما آدم‌های بن بست، ما آدم‌هایی که دلمان می‌خواهد کسی دلش برای ما بسوزد! اما هیچ کس دلش برای ما طفلکی‌ها نمی‌سوزد جز خودمان! ما که با آرمان‌هایمان گندش را در آورده‌ایم.... ما چقدر مزخرفیم! اکهی لعنتی... گند ماجرا را نگفتم! گند ماجرا آنجاست که همه دوست دارند جای ما باشند چون فکر می‌کنند روزگار ما، دنیای ما به طرز وحشیانه‌ای خوب است! تصورش را بکن! 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/07/18|    |  نسرینــا رضایــــی 

عزیزم! شاعرها مردمانی دیوانه‌اند، و کسی که دل به شاعر می‌بندد، دو صد چندان دیوانه‌تر است. 


بایگانی: تو, مینی پاره
+  سه شنبه 1393/07/15|    |  نسرینــا رضایــــی 

صدای خلخال پای زنی که دیوانه‌وار ساحل را می‌رقصید، حکم می‌داد که زنان مست هم عاشق می‌شوند. پسربچه‌هایی که کمی آن طرف‌تر به پایکوبی رقاصه می‌خندیدند، نمی‌دانستند که عاقبت سیاهی موهای زنی آن قدر بلند خواهد شد تا روزی به دست‌های بالغ شده‌شان برسد، تا عطش تن‌هایشان را سیراب کند.
روزی خواهد رسید که عشق، این جانور وحشی از لابلای کتاب‌ها، از میان اسطوره‌های تکراری، از پشت پلک پیرهایی که آب مروارید چشم‌هایشان را نابینا کرده است بلند خواهد شد، خواهد آمد تا وسط قرن سرعت، خواهد رسید تا قلب آدم‌هایی فلزی؛ مَتیوو، تشدید‌ها را از میان بردار، بگذار زبانت کلمه‌ها را بی‌واسطه تلفظ کند. اژدهایی که امروز با دلت سر می‌کند، چنان قدرتی خواهد گرفت که تمام آلات قرن سرعت، قرن زمان، قرن کنار چند نفر بودن‌ها، قرن خیانت‌ها، قرن تف‌های سرازیر در احساس، قرن عقده، قرن بغض‌های حرام‌زاده، قرن تن پرستی، قرن بدن‌های مصنوعی، قرن ژل‌های تزریقی، قرن تنوع در رنگ چشم‌ها، قرن دل زدگی از انواع بوسه‌ها را درهم خواهد شکست. تشدید‌ها را از میان بردار مَتیوو. پل‌های عابر پیاده ساخته شده‌اند تا کسی پیدا شود، روی آن‌ها بایستد و زنده بودنش را عربده بزند، تا صدایش آسمان را بشکافد و برسد به گوش اولین رهگذری که بی‌هدف خیابان‌ها را پرسه می‌زند، تا هر دو سقوط کنند در خیابانی که سردی‌اش نه زمستان می‌شناسد نه تابستان، تا پناه ببرند به آغوش همدیگر. تشدید‌ها را از میان بردار متیوو، که عشق، این جانور وحشی زبان آدمیزاد نمی‌داند... با آن با زبان اژدهای درونت حرف بزن مَتیوو.


بایگانی: لبخند بزن مَتیوو
+  دوشنبه 1393/07/14|    |  نسرینــا رضایــــی 

 

Blue Valentine - 2010

کارگردان: Derek M. Cianfrance


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  یکشنبه 1393/07/13|    |  نسرینــا رضایــــی 

لازم است. تعریف واژهٔ «ضرورت» است. باید گاهی، در فاصله‌های مشخص، انگشت بگذاری روی ترس‌هایت، تا جایی که از شدت وحشت فریاد بزنی. تپش قلبت را به ماکسیمم برسانی و احساس کنی مرگ پشت سرت ایستاده است. سرعت، تاریکی، تنهایی، ارتفاع... هرچه هست. تنهایی‌ات را برداری، خودت باشی و پا‌هایت، بروی و در سیاهی شب در مرتفع‌ترین جایی که سراغ داری بایستی، در سکوت به سیاهی خیره شوی و تمام تصاویری که گمان می‌کنی آزارت می‌دهند را جلوی چشم‌هایت بیاوری. وقتی که ترس تا مغز استخوانت جولان داد، همهٔ آدم‌ها، خاطره‌ها، تصاویر، حادثه‌ها، تمام سیاهی‌ها را مرور کنی. وقتی که ترس تا زیر ناخن‌هایت رسید، فکر کن. فکر کن که دلت می‌خواهد یک بار دیگر پا‌هایت روی زمین باشد؟ دلت می‌خواهد یک بار دیگر روی فرش خانه‌ات بنشینی و به زانو بند پدرت نگاه کنی؟ دلت می‌خواهد یک بار دیگر کتابخانه‌ات را با دستمال تمییز کنی؟ دلت می‌خواهد یک بار دیگر مو‌هایت را شانه کنی؟ دلت می‌خواهد طعم آش رشتهٔ وسط زمستان را مزه مزه کنی؟ اگر پاسخ این سوال‌ها مثبت بود به خودت فرصت بده. تنفرت را استفراغ کن و همهٔ آن‌هایی که باعث آزارت شده‌اند را به سیاهی‌ها تف کن. عقب برو، وقتی نفست سر جایش برگشت، رکیک‌ترین فحش‌هایی که بلدی را عربده بزن، بلند بلند گریه کن. گریه‌هایت که تمام شد بلند شو، به سمت خانه برو و زندگی را دوست داشته باش.
اگر جوابت منفی بود، تکلیفت با خودت مشخص می‌شود، تو یک مردهٔ متحرکی.
این‌ها را چه کسی به من یاد داد؟ حتما باید کسی باشد که این‌ها را به من یاد داده باشد. شاید هم من دلم می‌خواهد که کسی وجود داشته باشد. شاید این‌ها را خودم به خودم یاد داده‌ام. نمی‌دانم... فقط می‌دانم گاهی ترس‌ها، وحشت‌ها، آنجایی که مرگ پشت سرت می‌ایستد، زمانی است که می‌فهمی باید زندگی را بیشتر از حد معمول دوست داشته باشی.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/07/12|    |  نسرینــا رضایــــی 

هیچ چیز از احساس همدردی سخت‌تر نیست. حتی تحمل درد خویشتن به سختی دردی نیست که مشترکا با کسی دیگر برای یک نفر دیگر با به جای شخص دیگری می‌کشیم و قوه تخیل ما به آن صد‌ها بازتاب می‌بخشد.

| بار هستی - میلان کوندرا |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, میلان کوندرا
+  پنجشنبه 1393/07/10|    |  نسرینــا رضایــــی 

مدام به خودت یادآوری کنی که حالت خوب است. مدام به ته قلبت رجوع کنی. همه چیز را بالا و پایین کنی. همه چیز سرجایش است. هیچ چیز بد نیست، باید خوشحال باشی. هرشب به ویترین مغازه‌ها زل می‌زنی و لباسهای تابستانی را می‌بینی که در نیمهٔ اول پاییز پشت شیشه‌ها هنوز طنازی می‌کنند. خطر کم آبی را توی صرفه‌جویی‌های بیمارگونه‌ات تزریق کنی. صرفه جویی‌ات به مصرف آب و برق ختم نشود... صرفه‌جویی را توی تمام تنت تزریق کنی. صرفه‌جویی در هر چیزی که مثل آب توی وجودت جریان دارد. دلت برای یک ریخت و پاش اساسی لک زده است. نمی‌دانی کجای قصه گیر کرده‌ای. همه چیز سرجایش است جز تو. تویی که در چهارچوب تنت جا نمی‌شوی. تویی که محصور شده‌ای توی کالبدت. توی لباس‌های رسمی، توی موهای شانه کرده و دست‌هایی که بدون زیور آلات‌اند. در قهقهه صرفه جویی می‌کنی. در دیدن صرفه‌جویی می‌کنی. در نفس کشیدن صرفه‌جویی می‌کنی. مقابل تمام مگس‌های سفید شهرت تسلیم شده‌ای و اجازه می‌دهی نفس کشیدنت را مختل کنند. چهار دیواری‌ات سر جایش است. همه چیز خوب پیش می‌رود. اما چیزی درونت گم شده است که پیدایش نمی‌کنی. دلت برای خودت تنگ شده است. برای موهای ژولیده و پوتین‌های کثیف، برای نـترسیدن از مرگ. برای ترسیدن از ارتفاع. برای حذف تمام «نباید‌ها». دلتنگ سه نقطه‌های «سلین» شده‌ای، دلتنگ جمله‌های رکیکش به زندگی.

بعضی وقت‌ها فقط یک جفت دست، یک جفت چشم، نگاهی که می‌رود تا انتهای مردمک چشم‌هایت، نگاهی که می‌نشیند توی سیاهی چشم‌هایت و می‌دانی که متعلق به توست، برای نفس کشیدنت کافی است. دلیل است. دلیلی برای بودنت. همین. توی تخم چشم‌هایش زل بزنی و بی‌مقدمه بگویی: «می‌شود برایم یک جفت جوراب پشمی با کلی طرح رنگی رنگی بخری؟!»


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/07/09|    |  نسرینــا رضایــــی 

بوی بهارنارنج می‌آید. بوی چوب سوخته. بوی زمین‌های خیس. بوهای خوبی که آدم را به آرامشی وصف ناشدنی می‌کشاند. خودم را بغل می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم. بو‌ها ماندنی‌اند، می‌توانی چشم‌هایت را ببندی و تجسمشان کنی. می‌توانی چشم‌هایت را ببندی و دست‌هایت را ببینی که لابه‌لای موهای محبوبت می‌رقصند. هر زنی باید یک پیراهن مردانه داشته باشد. هر زنی باید یک پیراهن گشاد و بلند مردانه داشته باشد که بوی تن محبوش را بدهد. هر زنی باید بتواند پیراهنی که پیش‌تر محبوبش به تن می‌کرده را تن کند و خودش را بغل بگیرد. تو این چیز‌ها را می‌فهمی مَتیوو؟ یا با چشم‌های درشت پر از سوالت داری به زندگی نگاه می‌کنی؟ هر زنی باید قلبی را داشته باشد که روزی چند بار دوست داشتن را یادآوری کند. هر زنی باید دست‌های مردانه‌ای را داشته باشد که لمس تار به تار مو‌هایش را بلد باشد. تو این چیز‌ها را می‌فهمی مَتیوو؟ تو می‌دانی اضطراب دیدن کِرِم‌های ضد چروک دور چشم یعنی چه مَتیوو؟ برای لحظه‌هایی که کنارت پیر می‌شوند، مَتیوو... برای درد فقرات، برای ناخن‌های شکسته و لاک پریده رنگ... برای ثانیه‌هایی که می‌گذرند، زندگی را شوخی بگیریم.


بایگانی: لبخند بزن مَتیوو
+  سه شنبه 1393/07/08|    |  نسرینــا رضایــــی 

گفتم: «دقت کرده‌ای چقدر زود تمام شد؟ نیمهٔ اول سال را می‌گویم.» با یک آرهٔ کش‌دار حرفم را تایید کرد. الان که دست‌هایم به انجماد قطب شده بود داشتم حضور پاییز را احساس می‌کردم. داشتم خودم را برای لباس‌های بافت و بارانی و چتر آماده می‌کردم. تخیلم رفته بود و رسیده بود به خوردن چای در خنکای پارک. داشتم صدای شلپ شلپ پا‌هایم هنگام راه رفتن از میان چاله‌های آب را می‌شنیدم. پاییز آهسته رفته بود زیر پوستم که یکهو چشمم افتاد به کنترل کولر روی میز و یادم افتاد که کولر گازی دارد بالای سرم به شدت قبل کار می‌کند. تمام تخیل پاییزی‌ام تخریب شد و ریخت جلوی پاهایم. «ای خاک بر سرت هوای مزخرف قلابی.» کولر را خاموش کردم. گرما آمد و با گردن کلفتی نشست توی اتاق.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/07/06|    |  نسرینــا رضایــــی