/

رفته‌ای توی مغزم و بیرون نمی‌آیی. اجازه نمی‌دهی دو خط بنویسم. اجازه نمی‌دهی توی لاک خودم فرو بروم. مثل مته‌ای برقی رفته‌ای توی سرم و دنبال قسمت‌های کپک زده‌ای می‌گردی که مدت‌هاست زیر گرد و خاک مغزم دفنشان کرده‌ام. ای بر پدرت لعنت سیگار لعنتی! از اینکه تمام امروزم را با خوابیدن گذراندم پشیمان نیستم. نه حس آدم‌های زار را دارم و نه دلم برای هیچ عشقی تنگ شده است. دروغ چرا، عصر که خانه توی سکوت مرگ باری دفن شده بود و تنهایی از سروکول دیوارها بالا می‌رفت نشسته بودم کف بالکن و پوتین‌هایم را گذاشته بودم جلوی چشم‌هایم و خیره‌اش مانده بودم. گِلی بودند. داشتم به این فکر می‌کردم که آخرین باری که آن‌ها را پا کرده بودم کِی بوده و چرا گِلی شده بوده؟ یادم نیست. نمی‌دانم چقدر طول کشید که به خودم آمدم. دستم را بردم لای موهایم و لَختی موهایم، موهای ژولیده‌ی زمستان را به رخم کشید. دلم اشعه‌های خورشید ساعت 4 عصر زمستان را خواست. دلم شالگردن یشمی و پوتین‌های گلی و موهای ژولیده‌ام را خواست. دلم پا کوبیدن توی چاله‌های پر از آب را خواست. لرز سرما و چای داغ و .... . کولر پت و پت می‌کرد و احساس می‌کردم دارم سرما می‌خورم. زمستان آمده بود و رفته بود زیر پوستم. بوی سیگار می‌آمد. آتل و پاتل راهم را کج کردم به اتاق‌خوابم. دلم کلی زمستان خواسته بود. دلم کلی سیگار و سرما خواسته بود. دلم خیلی چیزهایی که دیگر ندارم خواسته بود. از دست تمام افکار پخش و پلایم گرفتم و خوابیدم. تمام روز را! وقتی بیدار شدم هوا تاریکِ تاریک بود. به ساعت گوشی‌ام نگاه کردم. الان بود. هیچ تماس از دست رفته‌ای نداشتم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  سه شنبه 1393/05/07|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

«نویسنده ایرانی بی امام زاده سانسور چه کاره است؟ از چه می خواهد حرف بزند، از چه می خواهد بنویسد؟ گند کاریا و حماقتاش را گردن کی می خواهد بندازد.
پس چه طور شد که اون هزار تا مخاطب سنتی داستان را هم از دست دادیم و رسیدیم به این جا که تیراژ کتابامون شد 400؟.. نگیم سانسور که همه سانسورچی هستیم در بضاعت خود، نگیم مردم کتاب نخوان که همه کتاب نخوان یم در سطح خود، نگیم ناشرای شالارتان که همه شارلاتان یم در کار خود... از خط کشیامون بگیم، از نفرت پراکنیا، از پاپوش دوختنا، از در پسله خوردن و در انظار ریدنا، از هزینه کردن جایزه های ادبی در شکرخوریامون بگیم، از لج بازیا، از لوده گیا و خودی و نخودیامون بگیم،از عقده گشایا،از خاله خاک اندازبازیامون بگیم، حالا که از هر انگشت مون هزارتا هنر می باره از این هنرامون بگیم. وگرنه اتفاقی نیفتاده. ادبیات دیر یا زود انتقامش را می کشید و بر کنج مون می نشوند..»

 | داوود غفارزادگان |


بایگانی: بازنشر, داوود غفارزادگان
+  شنبه 1393/05/04|    |  نسرینــا رضایــــی 

قبل از اینکه فاحشه بشود دوستان خوبی برای هم بودیم. بعد از اینکه فاحشه شد هم دوستان خوبی برای هم بودیم اما گرفتاری‌های او به قدری زیاد بود که فرصتی نبود تا مثل گذشته برویم به قدم زدن و رفتن به ارزان‌ترین کافه‌های فکسنی و نشستن به گفتن و خندیدن. وقتی بعد از چهار سال بی‌خبر گم و گور شد، خیلی دنبالش گشتم. خیلی که نه! اما از تمام دوستانش که می‌شناختمشان پرس و جو کردم. هیچ کس از او خبری نداشت. از اینکه بی‌خبر گم و گور شده بود بد جور کینه گرفته بودم و اصلا حواسم نبود قبل از اینکه او گم و گور شود، من خودم را و تمام ارتباطاتم را به فنا داده بودم و چپیده بودم کنج اتاقخوابم و سیم‌کارتم را انداخته بودم درون سطل زباله. از دوستان صمیمی‌ام بود. از آن هایی که هیچ وقت سوال نمی‌کردند و فقط می‌شنیدند. از آن‌هایی که نباید ازشان سوال می‌کردی و خودشان دهان باز می‌کردند به گفتن. از آن رفیق‌هایی که فرقی نمی‌کرد چه ساعتی و کجا باشد، هر زمانی که تماس می‌گرفتی جوابت را می‌داد و هر زمانی که می‌خواستی پا به پایت می‌شد برای قدم زدن. از آن‌هایی که چند روز در هفته‌ات را بهشان اختصاص می‌دهی. رفیق خوبی بود که مثالش را کم دارم. هنوز هم نمی‌دانم کجاست، فقط برایم نوشته است که درون این خط مرزی و در این جغرافیا نیست. نوشته بود حالش تعریفی ندارد و بد جور لت و پاره است. نوشته بود نه سیم‌کارت دارد نه وسیله‌ای که با آن به نت وصل شود. نوشته بود دلش برایم تنگ شده است و دارد گریه می‌کند. دلم گرفته است. برای دخترکی که می‌دانست آدم‌هایی که دوستشان داشتم چه کسانی بودند.دخترکی که برایم یاروسلاو هاشک را سیاه قلم کشیده بود و من را به وجد آورده بود و گفته بود: ببخشید که جیب‌های خالیم اجازه نداد هدیه‌ی بهتری برای تولدت بگیرم. قرار بود برایم سلین و ناباکوف را هم بکشد. این بی‌خبری، این بی‌خبری بدجور اذیتم می‌کند. امشب به شدت دلم شور او را می زند. از بیرون مدام صدای آژیر می‌آید.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/05/03|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

تا پیش از کشف عدد صفر، بشر گمان می‌کرد که عدد یک ابتدای هرچیزی است. قرن‌ها طول کشید تا بفهمد که صفر هم ابتدای چیزی نیست و همیشه همه چیز خیلی پیش‌تر از آن شروع می‌شود که نقطه‌ی آغاز است.

 

 | رضا قاسمی - وردی که بره‌ها می‌خوانند |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, رضا قاسمی
+  پنجشنبه 1393/05/02|    |  نسرینــا رضایــــی 

دوستی داشتم که دیوانه‌وار دوستش داشتم. اینکه چه شد دیگر ندیدمش بماند، همین بس که سالی یک بار یکی‌مان به آن دیگری زنگ می‌زند و بیست دقیقه‌ای را پای تلفن با هووووم‌ گفتن و اصوات الکی و سکوت با هم حرف می‌زنیم. در شدت مضحک بودنش شک نکیند! مضحک است که یک نفر بعد از ماه‌ها و گاها سالی یک بار به یک نفر دیگر زنگ بزند و بیست دقیقه همه‌اش حرفی نتواند بزند و مدام پیش خودش به خودش فحش بدهد که : اصلا چرا بهش زنگ زدی الاغ؟ اما بین رودربایستی شخصی که آن طرف خط پای تلفن است، به هوووم‌ها و اصوات الکی و خنده‌های هیستریک اعصاب خرد کن‌اش ادامه دهد. دقیقا چیزی مثل مجلس خواستگاری است که در آن هیچکس شروع به صحبت نمی‌کند و افراد حاضر در جمع مدام هوووم و هــــی می‌گویند و نفس‌های عمیق می‌کشند و لبخندهای زورکی می‌زنند. هر بار که این عزیز دور و دیر با من تماس می‌گیرد، بعد از این همه جان کندن و کش و قوس و انقباض ماهیچه‌های صورت دست آخر بعد از کلی عذاب، عاقبت یکی‌مان به آن دیگری می‌گوید: هنوز هم خری؟ در همین حین تمام عضلات هر دویمان ناگهان شل می‌شوند و از عذابی اَلیم نجات پیدا می‌کنند. مثل اینکه در همان مجلس خواستگاری یکهو یک نفر با شلوارک و رکابی وارد مجلس شود، ظرف تخمه‌ای را وسط بگذارد و همه‌ی جمع را به تخمه شکستن دعوت کند. 

باید اعتراف کنم بنده به عنوان یک شهروند معمولی درجه دو، خیلی وقت‌ها خیلی از کارهای ممتنع‌ام را به شیوه‌ی "هنوز هم خری؟" اوکی کرده‌ام و کارم را راه انداخته‌ام. و البته که بنده به عنوان همان شهروند به شما پیشنهاد می‌کنم که گاهی چُنان کنید که ذکر شد!


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/05/01|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

بابت این نقاشی قشنگ ازت ممنونم، دخترک

هدیه تولدم


بایگانی: یک دوست
+  سه شنبه 1393/04/31|    |  نسرینــا رضایــــی 

 

تا وقتی که می‌توانیم خیالبافی کنیم، چرا باید فکر کنیم؟

                   

                                                                                     | بیژن نجدی - دوباره از همان خیابان‌ها |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, بیژن نجدی
+  دوشنبه 1393/04/30|    |  نسرینــا رضایــــی 

هرچقدر که نسبت به جوان‌هایی که خودکشی می‌کنند نظری ندارم، بالعکس برای پیرهایی که دست به کشتن خود می‌زنند به شدت احترام قائلم. اینکه تمام سال‌هایی که می توانسته‌ای را زندگی کرده باشی و دست آخر بعد از اتمام کارهایت روزی به خودت بگویی: خب دیگه، کافیه پیرزن/مرد، بهتره تمومش کنی دیگه حوصله زندگی رو ندارم. بعد خیلی شیک و آرام بروی توی برکه‌ی نزدیک خانه‌ات و خودت را غرق کنی. آن وقت تصمیم گرفته‌ای که دیگر به استراحت واقعی بپردازی. برای من اینجای کار زیباست. فعل تصمیم گرفتن و نه تسلیم شدن! نه گرفتار قضا و قدر شوی و نه خودت را ملزم به تحمل درد یبوست و آرتروز و سرطات پستان کنی. حمام بروی، موهایت را شانه بزنی و لباس‌های کتان خنک بپوشی و طوری با حوصله به سمت مرگ بروی که انگار چمدانت را بسته‌ای و به سفری می‌روی که می‌دانی بهتر از خانه‌ات است. من برای این پیرها احترام خاصی قائلم.

اینکه چرا امشب از مرگ نوشتم را هم نمی‌دانم. شاید برای این خاطر که خواستم به مرگ یادآوری کنم که قرار نیست به این زودی‌ها بمیرم. نه قرار است که با یک تصادف مسخره جوان مرگ شوم مثلا و نه قرار است خودم را به بیماری بسپارم. البته شاید دلیل دیگرش هم این بود که دلم خواست به مرگ بگویم اگر هم روزی در سال‌های سفید مویی بخواهم بمیرم، اجازه نمی‌دهم او برایم تصمیم بگرد. خودم به وقتش برای مردنم تصمیم می‌گیرم. البته که ایده‌آلم این است حتا اگر واقع نشود. به هر ترتیب همان طور که گفته بودم روزهای 22 سالگی‌ام به سرعت گذشت. باورتان می‌شود که روزی پایان نوزده سالگی‌ام را اینجا به من تبریک گفتید/گفتند؟

 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/04/27|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

جلوی شهرکتاب سوار ماشینش شده بودم. داغی هوا به قدری بود که به هر ماشینی التماس کنی جلوی پایت ترمز بزند. تا ایستگاه مترو با ماشین ده دقیقه‌ای راه بود. نشستم صندلی جلو و مشغول عذاب کشیدن از داغی هوا بودم. موسیقیِ دلچسبی توی ماشین پخش بود، داشت می‌گفت: " Ci Sara"* . داشتم به این فکر می‌کردم که از اسم سارا خوشم می‌آید. سارا اسم شخصیت توی کارتن‌هاست. نوستالوژی است! نمی‌دانم کدام شخصیتِ کدام کارتون! فقط می‌دانم برای من سارا حس نوستالوژیک عروسک‌های پلاستیکی مو طلایی را دارد که همیشه‌ی خدا دارند پستانک‌های صورتیشان را می‌مکند. برای من همه‌ی ساراها اتاق‌های سبز و زرد و آبی دارند و خانه‌هایشان ویلایی است. و این حقیقت آن قدری در ذهنم مستحکم است که هرگز به سارای مو خرمایی دانشگاهمان که خرجی‌اش را از کارمند آن بانک و فروشنده‌ی آن موبایل فروشی و هاتفِ هیوندا سوار و دوست پسر دوست صمیمی‌اش می‌گرفت، سارا نگفتم. یا "تو" صدایش می‌زدم، یا "او" . همیشه ضمیری وجود داشت که احتیاجی به تلفظ نامش نداشته باشم.

موسیقی داشت مدام تکرار می‌کرد Ci Sara. سوار پیکان سفید رنگی شده بودم که تویش کسی عاشقانه می‌خواند. چشمم خورده بود به فندک زیپوی روی داشبورد. آرام با گوشه‌ی چشمم به پاهای راننده نگاه کرده بودم. کتونی‌های برند و ساعت مچی‌اش اصلا به پیکان سفید نمی‌آمد. مردی توی پیکان سفید نشسته بود و Ci Sara گوش می‌داد و پشت فرمانش بسته‌ی مارلبروی دو فیلتره افتاده بود. حکایتِ پیکان و آن پسر برند پوش را نفهمیده بودم. ترمز کرده بود جلوی مترو و ضبط صوت ترانه‌ی دیگری را می‌خواند. بدون آنکه مسافر دیگری را سوار کند رفته بود. پیاده شده بودم و داغی هوا را فراموش کرده بودم. توی شلوغی جلوی ایستگاه مترو ایستاده بودم و به پیکان سفید خیره مانده بودم. کاش مسیر طولانی‌تر بود، حتم دارم پیکان سفید به سمت یک سارا می‌رفت. سارایی که نوستالوژی را می‌دانست و با چتری‌های طلایی‌اش زیر آفتاب لبخند می‌زد.

*Ci Sara - vocal:Albano & Romina Power


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/04/27|    |  نسرینــا رضایــــی  | 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  پنجشنبه 1393/04/26|    |  نسرینــا رضایــــی 

 

«در کشور من هیچ هنرمندی نمی‌میرد، همه نابود می‌شوند.»

بهرام بیضایی

+  سه شنبه 1393/04/24|    |  نسرینــا رضایــــی 

The Double Life of Véronique - 1991

کارگردان: Krzysztof Kieślowski


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  دوشنبه 1393/04/23|    |  نسرینــا رضایــــی 

قصه از نیشگون گرفتن هم گذشته است. برای اینکه بخواهیم بدانیم واقعی هستیم یا نه این چیزها کفاف نمی‌دهد. برای من روزی همه چیز توی یک سراشیبی احمقانه سر خورد که فهمیدم شخصیت رمانش بوده‌ام؛ وقتی فهمیدم تمام حرف‌ها و دیالوگ‌ها و ویژه‌گی‌های ظاهری‌ام رفته است و چپانده شده است توی کاغذهایش. اولش سعی کردم برایم اهمیتی نداشته باشد؛ اما کم کم فکر کردن به اینکه روزی در تیراژ هزار تکثیر شوم، برایم به حس مازوخیزستی وحشتناکی بدل شد. فکر کردن به اینکه قرار است تمام پیامک‌ها و تکه‌کلام‌هایم ریز شوند و بروند توی واژه‌ها، حس افسردگی غم‌انگیزی را به جانم می‌انداخت. برای من دانستن اینکه یک آینه‌ی چهار بعدی قصد دارد تمام کشفیاتش از وجودم را به همگان نشان دهد سخت آزار دهنده بود. شاید از این جهت که پیش از آنکه خودم درون این آینه‌ی چهاربعدی به خودم نگاه کنم، شخص دیگری این کار را کرده بود! خودم را پر از عیب و نقص دیده بودم و برایم سخت بود بخواهم به این فکر کنم که دیگران، آدم‌ها، آن صد نفر، آن پانصد نفر، آن هزار نفری که من را نمی‌شناسند، "من" را بخوانند، طوری بخوانند که آن آدمک می‌خواهد! قضیه به اینجا ختم نشد. آن روز من در حالی اتوبان را به سمت خانه آمدم که دیگر به پشت سرم هم نگاه نکردم. به آدمکی که گمان می‌کردم دوستم است و تمامم را دانسته بود و تمامم را توی کاغذهای نت‌اش ثبت کرده بود نگاه نکردم. به دفترچه‌ای که درون آن تمام حرف‌ها، تمام نگرانی‌ها، تمام بغض‌ها و تمام خنده‌هایم، تمام دردهایم، حالات روحی‌ام در شرایط مختلف، خلقیاتم در لحظه‌های دردآلود، من در روزهای زنانگی‌ام... تیتروار نوشته شده بود فکر نکردم. رفتم و در حجم گسترده‌ای از آدم‌های معمولی سیاره زمین حل شدم.

از آن پاییز یک سال و نیم گذشته است. از آن پاییزی که برگه‌های آ-چهاری که توی آن‌ها داشتم زندگی می‌کردم را دیدم! همه چیز را به فراموشی سپرده بودم؛ حتا دیگر به تجدید چاپ‌ پی در پی کتاب‌های قبلی آن آدمکی که من را ثبت کرده بود هم فکر نکردم. یک سال و نیم گذشته است و حالا که در زندگیم حل شده‌ام، با پیامی مواجه شدم که از تمام شدن آن کتاب حکایت می‌کرد. یک نفر، یک آدمک، بعد یک سال و اندی آمد و برایم نوشت که نوشتن من را تمام کرده است، کتاب را به ناشر سپرده است و دارد می‌رود که گم و گور شود. پاسخی نداشتم که به این آدمک بدهم. بابت این کتاب که چندمین کتابش است و اولین رمانش، تبریکی نگفتم! کنایه‌ای نزدم، حتا فحشی هم ندادم. فقط از جایم بلند شدم، ماگ چای‌ام را پر کردم و سرم را از پنجره اتاقم بیرون بردم. صدای موذن توی کوچه پیچیده بود.

دیگر برایم اهمیتی ندارد که در تیراژ دو هزار، سه هزار، چهار هزار... تکثیر شوم. من "ترومن"* هستم. من به موقع از این آینه بیرون آمدم و دیگر به پشت سرم هم نگاه نمی‌کنم. زندگی من مثل رودی جریان دارد و برایم اهمیتی ندارد که چند هزار نفر من را قرار است بخوانند. هیچکس نمی‌داند نام من در آن خطوط چیست، خودم نیز در پی دانستنش نیستم. من، نسرینا هستم، بی‌کم و کاست. من آرامم.

امضا

اولین ماه تابستان

       *The Trueman Show


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/04/21|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

داشتم پروفایلم را آپ دیت می‌کردم. خب این هم خودش یک جور مرض است دیگر! اینکه آدم همه‌اش با یک ور وسایلش ور برود. من که از دار دنیا فقط یک جفت کتونی و یک وبلاگ دارم. یا دارم با بند کفش‌هایم ور می‌روم یا با یک طرف وبلاگم. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، داشتم با خودم فکر می‌کردم که چه چیزهایی را باید در پروفایلم بنویسم. بعد یکهو یاد رزومه‌ام افتادم که افتاده است یک گوشه‌ی دنج در درایو دی. رزومه‌ی من یک جدول ساده‌ی سفید است که با فونت مشکی تویش یک چیزهایی نوشته شده است. رزومه‌ی من پس زمینه‌ی خال‌خالی با رنگ‌های نارنجی و آبی ندارد. اگر بخواهم خود واقعیم را در رزومه‌ام نشان بدهم توی آن حتما نام گل مورد علاقه‌ام را می‌نویسم تا برای محل کارم تدارک ببینند. عقایدم را پیرامون دلبند خانم تونی موریسون حتما ذکر خواهم کرد تا نقطه نظراتم را در مورد کارگرها آن هم از نوع سیاه پوست، آن هم در زمان اوج برده داری گفته باشم تا کارفرما بداند اگر بخواهد به شیوه‌ی برده‌داری رفتار کند نظرم در مورد جایگاهش چه چیزی می‌تواند باشد! و در مقابل فیلد درخواست‌هایم می‌نویسم: 5 ماگ نوشیدنی گرم در هشتْ ساعت کاری.

اما متاسفانه هیچ کدام این‌ها را در رزومه‌ام ننوشته‌ام چون با وجود تمام دال و مدلول‌هایی که گفته‌ام، اگر همچو چیزهایی را بنویسم، به یقین نزد کارفرما یک عدد دیوانه متصور خواهم شد. با این حال هنوز نمی‌دانم باید در پروفایل چه چیزهایی نوشت. بر همین اساس چیز خاصی را ذکر نکردم و  اصلا نمی‌دانم چه چیزاهایی برای مخاطبم حائز اهمیت است؟ اصلا برای چه کسی جذاب است که بداند نام گل مورد علاقه‌ی من چیست؟ هان؟


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  پنجشنبه 1393/04/19|    |  نسرینــا رضایــــی  | 

هربار که گذرم به آن خیابان می‌افتد یادشان می‌افتم. تا به امروز آن قدر که یاد آن‌ها افتاده‌ام، شاید به آدم‌هایی که به زندگی‌ام وارد شده‌اند فکر نکرده‌ام. از خودم می‌پرسم برای جاودان شدن یک صحنه توی ذهنم، چه ارکانی لازم است؟ چه اتفاق خاصی باید بی‌افتد که سه آدم، سه نفر، سه شخص، اینگونه در ذهن من ثبت شوند؟ جوابی ندارم.

زمستان بود. از آن سردهای دلچسب. از آن سرماهایی که برای رسیدن به زیر یک سقف، توی پیاده رو  تند و تند راه می‌روی و  گاها بپر بپر هم می‌کنی. از آن‌هایی که وقتی داخل مکانی می‌شوی، پشت در می‌ایستی و لحظه‌ای مکث می‌کنی، خودت را بغل می‌کنی، بعد آهسته ادامه مسیرت را می‌روی و از گرمای دلچسب داخل فضا، لذت می‌بری. از آن زمستان‌های ملس که باید جوراب پشمی بپوشی و پوتین‌های چریکی‌ات را پا کنی. ایستاده بودند جلوی در ثالث. یکی ویولن می‌زد و دیگری گیتار و سومی... سومی را به خاطر ندارم. سرما آن قدری بود که ما بجهیم درون کافه و یکی یک دانه دمنوش بهارنارنج سفارش بدهیم و دست‌هایمان را به گرمای دور لیوان‌هایمان بسپاریم. آن‌ها جلوی در، توی پیاده‌رو ایستاده بودند و صدای سازشان به گوش می‌رسید. سرد بود و لبخند می‌زدند!

امروز که عطش و داغی هوا زیر پوستم نفوذ کرده بود، یادشان افتاده بودم. یکهو احساس کردم دلم برایشان تنگ شده است. برای سه نفری که چهره‌هاشان را هیچ به خاطر ندارم! داشتم با خودم فکر می‌کردم که الان کجا هستند و مشغول چه کاری؟ یک نفر باید باشد که به آن‌ها بگوید که یک عابر، از جلوی پایشان عبور کرده است و بعد از مدت‌های مدید از گذشت آن چند ثانیه، دلتنگشان شده است.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  سه شنبه 1393/04/17|    |  نسرینــا رضایــــی  |