/

مدام به خودت یادآوری کنی که حالت خوب است. مدام به ته قلبت رجوع کنی. همه چیز را بالا و پایین کنی. همه چیز سرجایش است. هیچ چیز بد نیست، باید خوشحال باشی. هرشب به ویترین مغازه‌ها زل می‌زنی و لباسهای تابستانی را می‌بینی که در نیمهٔ اول پاییز پشت شیشه‌ها هنوز طنازی می‌کنند. خطر کم آبی را توی صرفه‌جویی‌های بیمارگونه‌ات تزریق کنی. صرفه جویی‌ات به مصرف آب و برق ختم نشود... صرفه‌جویی را توی تمام تنت تزریق کنی. صرفه‌جویی در هر چیزی که مثل آب توی وجودت جریان دارد. دلت برای یک ریخت و پاش اساسی لک زده است. نمی‌دانی کجای قصه گیر کرده‌ای. همه چیز سرجایش است جز تو. تویی که در چهارچوب تنت جا نمی‌شوی. تویی که محصور شده‌ای توی کالبدت. توی لباس‌های رسمی، توی موهای شانه کرده و دست‌هایی که بدون زیور آلات‌اند. در قهقهه صرفه جویی می‌کنی. در دیدن صرفه‌جویی می‌کنی. در نفس کشیدن صرفه‌جویی می‌کنی. مقابل تمام مگس‌های سفید شهرت تسلیم شده‌ای و اجازه می‌دهی نفس کشیدنت را مختل کنند. چهار دیواری‌ات سر جایش است. همه چیز خوب پیش می‌رود. اما چیزی درونت گم شده است که پیدایش نمی‌کنی. دلت برای خودت تنگ شده است. برای موهای ژولیده و پوتین‌های کثیف، برای نـترسیدن از مرگ. برای ترسیدن از ارتفاع. برای حذف تمام «نباید‌ها». دلتنگ سه نقطه‌های «سلین» شده‌ای، دلتنگ جمله‌های رکیکش به زندگی.

بعضی وقت‌ها فقط یک جفت دست، یک جفت چشم، نگاهی که می‌رود تا انتهای مردمک چشم‌هایت، نگاهی که می‌نشیند توی سیاهی چشم‌هایت و می‌دانی که متعلق به توست، برای نفس کشیدنت کافی است. دلیل است. دلیلی برای بودنت. همین. توی تخم چشم‌هایش زل بزنی و بی‌مقدمه بگویی: «می‌شود برایم یک جفت جوراب پشمی با کلی طرح رنگی رنگی بخری؟!»


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/07/09|    |  نسرینــا رضایــــی 

بوی بهارنارنج می‌آید. بوی چوب سوخته. بوی زمین‌های خیس. بوهای خوبی که آدم را به آرامشی وصف ناشدنی می‌کشاند. خودم را بغل می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم. بو‌ها ماندنی‌اند، می‌توانی چشم‌هایت را ببندی و تجسمشان کنی. می‌توانی چشم‌هایت را ببندی و دست‌هایت را ببینی که لابه‌لای موهای محبوبت می‌رقصند. هر زنی باید یک پیراهن مردانه داشته باشد. هر زنی باید یک پیراهن گشاد و بلند مردانه داشته باشد که بوی تن محبوش را بدهد. هر زنی باید بتواند پیراهنی که پیش‌تر محبوبش به تن می‌کرده را تن کند و خودش را بغل بگیرد. تو این چیز‌ها را می‌فهمی مَتیوو؟ یا با چشم‌های درشت پر از سوالت داری به زندگی نگاه می‌کنی؟ هر زنی باید قلبی را داشته باشد که روزی چند بار دوست داشتن را یادآوری کند. هر زنی باید دست‌های مردانه‌ای را داشته باشد که لمس تار به تار مو‌هایش را بلد باشد. تو این چیز‌ها را می‌فهمی مَتیوو؟ تو می‌دانی اضطراب دیدن کِرِم‌های ضد چروک دور چشم یعنی چه مَتیوو؟ برای لحظه‌هایی که کنارت پیر می‌شوند، مَتیوو... برای درد فقرات، برای ناخن‌های شکسته و لاک پریده رنگ... برای ثانیه‌هایی که می‌گذرند، زندگی را شوخی بگیریم.


بایگانی: لبخند بزن مَتیوو
+  سه شنبه 1393/07/08|    |  نسرینــا رضایــــی 

گفتم: «دقت کرده‌ای چقدر زود تمام شد؟ نیمهٔ اول سال را می‌گویم.» با یک آرهٔ کش‌دار حرفم را تایید کرد. الان که دست‌هایم به انجماد قطب شده بود داشتم حضور پاییز را احساس می‌کردم. داشتم خودم را برای لباس‌های بافت و بارانی و چتر آماده می‌کردم. تخیلم رفته بود و رسیده بود به خوردن چای در خنکای پارک. داشتم صدای شلپ شلپ پا‌هایم هنگام راه رفتن از میان چاله‌های آب را می‌شنیدم. پاییز آهسته رفته بود زیر پوستم که یکهو چشمم افتاد به کنترل کولر روی میز و یادم افتاد که کولر گازی دارد بالای سرم به شدت قبل کار می‌کند. تمام تخیل پاییزی‌ام تخریب شد و ریخت جلوی پاهایم. «ای خاک بر سرت هوای مزخرف قلابی.» کولر را خاموش کردم. گرما آمد و با گردن کلفتی نشست توی اتاق.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/07/06|    |  نسرینــا رضایــــی 

ممکن است همین حالا تمام شود. ممکن است همین لحظه که روی صندلی‌ات لمیده‌ای و با موهای ژولیده لیوان چای‌ات را در دست گرفته‌ای و داری به روزهای بی‌سروته‌ات فحش می‌دهی و مشغول خواندن این خطوط هستی، تمام شود. زندگی را می‌گویم.‌‌ همان زندگی‌ای که بابتش فشارمان روی هزار می‌رود.‌‌ همان زندگی‌ای که ما را به سرحد جنون می‌کشاند.‌‌ همان زندگی‌ای که در آن به کررات دلمان می‌شکند. همانی که درونش فالوده هست، چسب زخم هست، همانی که درونش سنگ قبر هست، تاپ و الکلنگ هست.

نشسته بودیم در ارتفاع و به تهران چشم دوخته بودیم. به دودهای برآمده از کارخانه‌ای در نمی‌دانم کجای شهر. به چراغ‌های زرد و قرمز... به خیابان‌هایی که زیادند، بیشمار. حرف نمی‌زدیم. به شهر نگاه می‌کردیم، به ماشین‌های توی خیابان‌ها که به مقصد‌هایشان می‌رفتند. به آدم‌هایی که تعدادشان سرسام آور است، بی‌شمار آدم، بیشمار زندگی. ما خودمان را از شهر جدا کرده بودیم و بی‌آنکه بخواهیم به بدهی‌هایمان، به فردای پر از استرسمان، به کارهای عقب افتاده‌مان، به نرخ دلار و مگس‌های سفید و جیره بندی آب و بی‌معرفتی رفیقانمان فکر کنیم، اکنونمان را - زندگی ِ در جریانمان را - در سکوت با هم قسمت کرده بودیم. خیابان‌ها خالی نبودند و ما بلد بودیم بپذیریم که ممکن است همین حالا تمام شود، زندگی را می‌گویم - پس زندگی می‌کردیم. زندگی می‌کردیم و نوشابه‌هایمان را سر می‌کشیدیم. زندگی کردن برایمان آسان شده بود، مثل بلعیدن سیب‌زمینی سرخ کرده.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/07/05|    |  نسرینــا رضایــــی 

شادی‌ات را محکم توی دست‌هایت بگیری... اتفاقی که سال‌ها منتظرش بوده‌ای. شادی‌ات را بریزی توی جیب‌هایت و با خودت ببری به خانه. تصاویر برایت رنگ و لعاب بگیرند. هوا برایت دلچسب باشد. بقیه پول‌هایت را از راننده‌ها نگیری. هرکسی به تو تنه زد با لبخند روانه‌اش کنی. انتظار داشته باشی تمام مردم شهر خوشحال باشند!... شادی.. شادی... یکهو به خودت بیایی.. چند باری با خودت تکرار کنی: «هی دختر! برای کسی اهمیتی ندارد. با شادی کوچکت.. نه.. نه.. با شادی بزرگت.. نه.. نه.. با شادی بسیار بزرگت جشن بگیر.» برسی خانه. از این حس و حالی که توی تنت بالا و پایین می‌پرد در امان نمانی. شادی‌ات را برداری و ببری توی آشپزخانه. بنشینی کف آشپزخانه. مادرت دارد زیر نور زرد رنگ آشپزخانه سیب زمینی‌ها را رنده می‌کند. به چشم‌های مادرت نگاه کنی. دلت بخواهد برای یک نفر بگویی که چقدر خوشحالی، اما نتوانی. چند بار این حس و حال احمقانه را برای خودت هجی کنی ولی دوباره به یاد بیاوری که این شادی فقط برای توست و برای تو معنا دارد، همین که به زبان بیاوری بی‌اهمیت می‌شود. این شادی در جهان تو بزرگ است... شادی‌ات را در یک نفس عمیق خلاصه کنی و با مادرت از شلوغی شهر حرف بزنی.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/07/02|    |  نسرینــا رضایــــی 

امروز که پاییز آهسته و سر به زیر با کوله پشتی و شالگردنش از کناره‌های خیابان داشت عبور می‌کرد، تو مشغول لبخند زدن بودی، متیوو. لابد داشتی هِلو دارکنِس مای اُلد فِرند* را هم گوش می‌دادی. پاییز آهسته آمد و از کنار تو گذشت. تو با گوشهٔ چشمت به چشم‌های پاییز نگاه کردی. پاییز از زیر کلاه لبه دارش به تو نگاه کرد. تو دست‌ چپت را فرو کردی توی جیبت و لبخند عمیق‌تری زدی. متیوو... حال تو خوب بود. مثل حال تک و توک عابری که امروز از کنار پاییز عبور کردند و پاییز زیر چشمی به آن‌ها نگاه کرد. تو با خیالی آسوده و ذهنی آرام قدم می‌زدی. زندگی با تمام بالا بلندی‌هاش روی آسفالت‌ها پِلاس بود و تو لبخند می‌زدی. تنه‌ات به پاییز خورده بود. پاییز تنها بود ولی تو تنها نبودی متیوو. تو داشتی زیر لب ترانه می‌خواندی و خیابان را پایین می‌رفتی. پاییز دست‌ تو را دیده بود که چطور توی دست‌ بانویی، آرام گرفته بود. پاییز به تو لبخندی مردانه تحویل داده بود و برایت چشمک زده بود. تو خندیده بودی و دست بانویت را محکم‌تر فشار داده بودی. بچه‌ها با سارافون‌های سورمه‌ای و موهای دم اسبی دوروبرتان دویده بودند. چند کالسکه از کنارتان گذشته بود و تو شاد بودی، متیوو. امروز همه جا زرد و نارنجی و قرمز بود، مثل لبخندهایت؛ آرام.

*the sounds of silence


بایگانی: لبخند بزن مَتیوو
+  سه شنبه 1393/07/01|    |  نسرینــا رضایــــی 

تابستان و داغی‌اش تمام می‌شود. زمین می‌چرخد و شاید امروز آخرین روزی باشد که زنده‌ایم. هیچ چیز بعید نیست. اتفاق‌ها به سرعت و پی در پی می‌افتند. سال گذشته چنین روزی مشغول چه کاری بودم؟ داشتم سه ساله شدن سقوط در خیابان را جشن می‌گرفتم؟ داشتم به آینده فکر می‌کردم؟ به امروز؟ کمی فاصله بگیر. عقب‌تر برو و بگذار زمین را از فاصلهٔ دورتری نظاره کنی. رو به ساعت می‌کنم و با جدیت می‌گویم: «صبر کن ببینم! کجا سرت را پایین انداخته‌ای و یکه تاز می‌دوی؟ صبر کن.. یواش‌تر!» کمی عقب برو و به خودت نگاه کن. به اینکه کجای قصه جا مانده‌ای؟ به اینکه آخر قصهٔ تو را چه کسی می‌نویسد؟ خودت؟ چهار سال... چهار پاییز... چهار شالگردن... چهارها بار باران.. چهارها بار خیابان‌ها.. اکهی! از آخرین معرفت چقدر گذشته؟ عجب گورخری است این زندگی.‌‌. همان گورخری که نمی‌دانست یک خر سفید با خط‌های سیاه است یا یک خر سیاه با خط‌های سفید... اکهی... چقدر زود گذشت. زود گذشت و هنوز هم هیچ گوشواره‌ای دلم را نمی‌لرزاند. هنوز هم دلم‌‌ همان خطوط اپیدمی شدهٔ سیگار را می‌خواهد. اصلا بگذار امروز بزنیم به اتوبان. کناره‌هایش را بگیریم و سیگاری بگیرانیم. سیگاری که حتما با سرفه همراه خواهد شد. برویم و کمی فاصله بگیریم.. از دور‌تر به زمین نگاه کنیم. به خودمان نگاه کنیم. چاهار سال از اولین الف این صفحه گذشته است. قلبم چاهار سال پیر‌تر شده است. چشم‌هایم چاهار سال آرام‌تر شده‌اند. دست‌هایم چاهار سال سرد‌تر. چه بی‌اندازه به انتظار سوز سرما نشسته‌ام. به انتظار دست‌های منجمد و خیابان‌های بی‌انتها و ترافیک‌ها و قدم زدن در کناره‌های باند سرعت اتوبان با حداکثر اضطراب. اضطراب از مردن. از اینکه هر لحظه یکی از همین‌هایی که با سرعتِ جنون خلاف جهت تو می‌رانند با نور زرد رنگ به هوا پرتابت کنند. تابستان شب‌های کوتاهی دارد. تابستان برای منی که‌ زادهٔ داغ‌ترین روزش هستم خوشایند نیست. پاییز یعنی دوباره شعر.. دوباره کلمه.. یعنی دوباره... اکهی. چهار سال گذشت، هیچ حواست هست؟


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/06/30|    |  نسرینــا رضایــــی 

هیچ کدام از کارهایی که دیگران می‌کنند، به خاطر شما نیست. به خاطر خودشان است. همهٔ مردم در رویا و در ذهن خود زندگی می‌کنند. آنان در دنیایی کاملا متفاوت با دنیای ما زندگی می‌کنند. ما وقتی چیزی را به خود م گیریم، فرض می‌کنیم که آن‌ها می‌دانند در دنیای ما چه می‌گذرد، و می‌کوشیم دنیای خود را به دنیای آن‌ها تحمیل کنیم.

 | چهار میثاق، دون میگوئل روئیز |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, دون میگوئل روئیز
+  یکشنبه 1393/06/30|    |  نسرینــا رضایــــی 

زمانی را به خاطر بیاروید که از دست کسی خشمگین بوده‌اید. شما برای انتقام گرفتن، به آن شخص یا دربارهٔ او مطالبی می‌گویید، با این قصد که سَمی مهلک را منتشر سازید و کاری کنید که شخص مورد نظر احساس بدی نسبت به خود پیدا کند. ما وقتی کودک هستیم، این کار را بدون اندیشیدن انجام می‌دهیم، ولی وقتی بزرگ شدیم، حسابگر‌تر می‌شویم و عمداً تلاش می‌کنیم تا حال دیگران را خراب کنیم. بعد به خودمان دروغ می‌گوییم و اظهار می‌داریم که او شایستهٔ چنین تنبیهی بوده است چون کار غلطی انجام داده. وقتی ما جهان را از طریق یک ویروس کامپیوتری می‌بینیم، توجیه شقاوت آمیز‌ترین رفتار‌هایمان آسان می‌شود.

 | چهار میثاق، دون میگوئل روئیز |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, دون میگوئل روئیز
+  یکشنبه 1393/06/30|    |  نسرینــا رضایــــی 

معصوم بودن در کلام یعنی آن را علیه خویشتن به کار نگرفتن. اگر من شما را در خیابان ببینم و احمق خطابتان کنم، به نظر می‌رسد که از کلام علیه شما استفاده کرده‌ام، اما در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده‌ام، چون شما به خاطر سخنان من از من بیزار می‌شوید و این بیزاری برای من خوب نیست. بنابراین اگر من خشمگین شوم و با کلامم زهر به سوی شما سرازیر کنم، در واقع از کلامم علیه خودم استفاده کرده‌ام.

 | چهار میثاق، دون میگوئل روئیز |


بایگانی: جمله‌های دوست داشتنی, دون میگوئل روئیز
+  یکشنبه 1393/06/30|    |  نسرینــا رضایــــی 

پیش‌تر یک اتوبان بود و کتونی‌هایم. مسیر زندگی‌ام مثل اتوبان بود و پاهای پیاده‌ام به قدری خوش بنیه بودند که روز‌ها و روز‌ها در سرمای ملس پاییز کناره‌های اتوبان را بگیرم و بروم. حالا اکثر خیابان‌ها یک طرفه شده‌اند و کوچه‌ها مدام بن بست. "باید راهی باشد..." این را وقتی زیر لب زمزمه کردم که هفت قطار، در ساعت شلوغی شهر، آمدند و رفتند و من زل جمعیتی که همه‌شان عجله داشتند، ساکن نشستم و خیره به انبوه آدم‌هایی که می‌رفتند و می‌آمدند، به سرنوشت فکر می‌کردم. به تعداد اندک آدم‌هایی که نصفه و نیمه توی دایره‌ای قرار دارند که متعلق به من است. داشتم به تکْ آغوشی فکر می‌کردم که از بین هفت میلیار آغوش دیگر، سهم من است. داشتم به آدم‌ها نگاه می‌کردم. توی صورتشان خیره می‌شدم و هنگام گفتن «دوستت دارم» تجسمشان می‌کردم. زنی که چادرش به زمین می‌کشید می‌گفت دوستت دارم. زنی با مانتو و شلوار سورمه‌ای و ابروهایی پهن می‌گفت دوستت دارم. دختری با موهای بلند و ناخن‌هایی سرخابی می‌گفت دوستت دارم. مردی با سری طاس و کیف چرم مشکی می‌گفت دوستت دارم. زمان ایستاده بود، همهٔ آدم‌ها به سمت من برگشته بودند و با آوایی ناموزون تکرار می‌کردند دوستت دارم. هرکسی به سمت آغوش خود می‌رفت و همه اتاق‌های شهر پنجره‌های بزرگ داشتند. از تمام اتاق‌ها صدای فنرهای تخت می‌آمد و من در خیابانی خالی ایستاده بودم. آغوشِ من توی شِورلت قهوه‌ای منتظرم نشسته بود و لبخند می‌زد... . با صدای بوق قطار هفتم همه چیز واقعی شد. زنی با مانتو و شلوار سورمه‌ای کنارم نشست و کلافه با دستمال عرق روی صورتش را پاک می‌کرد. دختر بچه‌ای گریه می‌کرد و مادرش کشان کشان او را دنبال خودش می‌برد. دست‌فروش با باروبندیل بسیار داشت نفس تازه می‌کرد و چشم‌هایش هیچ نور امیدی نداشت. من وسط جمعیتی بودم که غرق سکوت بود. دلم هوای آرامش آغوشم را کرده بود. زیر لب چند بار تکرار کردم: باید راهی باشد!


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  چهارشنبه 1393/06/26|    |  نسرینــا رضایــــی 

اتفاقا زندگی را باید کرد. باید پادشاه سرزمین خودت باشی و تصمیم بگیری کدام مسیرها را توی حوزه‌ی استحفاظی‌ات بِکشی. کدام پل‌ها را نصب کنی و به چه کسانی ویزای اقامت بدهی تا توی مملکتت بمانند. جایی خوانده بودم که : «فرقی نمی‌کند تو چقدر زود بلند شوی، سحر هیچ وقت زودتر از موقعش سر نمی‌زند*» ترس از روزهای نیامده کابوسی است که می‌تواند امرزو تو را توی هاون بکوبد، ابروهایت را در هم گره بزند و یک چین روی پیشانی‌ات بی‌اندازد. برای رسیدن به این جمله‌های ساده، تمام امروز را توی اتاقم خوابیدم و زل به سقف فقط ترسیدم. هرزگاهی به عکس‌های محبوبم خیره شدم... به چشم‌هایش دست کشیدم، به لب‌هایش به پوست صورتش و در دلم بسیار ترسیدم. ترس از دست دادن آدم‌هایی که امروزم را زیبا کرده‌اند آن قدری شدید بود که از جایم بلند شوم، کلافگی‌ام را بریزم روی دیوارهای اتاقم و ندانم که با این حس مشمئز کننده باید چه کرد.  امروز ترسیدم که محبوبم را نداشته باشم. ترسیدم که روزی مادرم را نداشته باشم. ترسیدم که دوستانم فراموشم کنند. ترسیدم که دیگر نتوانم بنویسم. امروزم را فقط خوابیدم و به این کابوس‌ها فکر کردم، حالا که عقربه‌ها شب را نشان می‌دهند، دارم به حماقت خودم پوزخند می‌زنم. به اینکه می‌توانستم به جای ترس از دست دادن مادرم، با او به پیاده روی عصرگاهی بروم. می‌توانستم به جای تزریق استرس‌هایم به عکس‌های محبوبم، تلفن را بردارم و با صدای بلند فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. می‌توانستم به جای ترسیدن از اینکه دوستانم فراموشم کنند، آن‌ها را به نوشیدن چای دعوت کنم؛ و دست آخر سنگ‌هایم را با کلمه‌ها وا بکنم و با جدیت به آن‌ها بگویم که اگر روزی توی سرم جولان ندهند من نیز با آن‌ها قطع رابطه می‌کنم تا هرگز زاده نشوند، تا شعر نشوند و به دنیا نیامده بمیرند. 

سیاهی شب از پنجره به داخل می‌آید و صدای موسیقی من تمام اتاقم را پر کرده است. دارم بالا و پایین می‌پرم، توی گوش محبوبم فریاد می‌زنم که چقدر دوستش دارم... . برای مادرم چای می‌ریزم و به دوستانم می‌گویم که دلتنگشان هستم.

 

* آن جمله را در کتاب «خانواده پاسکوآل دوآرته»، اثر جاویدان «سِلا» خوانده بودم.

 

بعد نوشت: ایمیل‌هایم را که باز کردم توی اینباکسم پیامی با عنوان «هدیه» دیدم. میس راوی عزیزم، دختر آبی‌ها، بابت کتابی که به من هدیه دادی به اندازه‌ی تمام کاشی‌های آبی دنیا از تو ممنونم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/06/21|    |  نسرینــا رضایــــی 

می‌دانم رفیق! آدم‌ها گاهی موجودات بدبختی می‌شوند. آدم‌ها گاهی به قدری متعفن می‌شوند که به حقانیت انسان بودن شک می‌کنی. نمی‌دانم دقیقا "تن" تا کجای قصه می‌تواند پیش برود؟ آدم‌های رنگارنگ... دهان‌های متعفن، گستاخی‌های بی‌شرمانه. این تمام اصالت یک جهان سوم است. عقده‌هایی دفن شده در کمرگاه نرها. عشوه‌های مچاله شده در چشم‌های مادینه‌ها. خوابیدن و بیدار شدن.. غلت زدن روی اندام‌هایی با بوهای متفاوت. بوسیدن لب‌ها، از دهانی به دهانی. لمس اندام، از تنی به تنی... تا بی‌نهایت.. تا بدان جا که پیش آید و پا بدهد. فاحشه‌ها کنار خیابان ایستاده‌اند. فاحشه‌های مذکر. فاحشه‌های مونث. چه غربتی زیر این آسفالت‌ها دفن شده!  فروغ توی گوشم شعر می‌خواند... عده‌ای آن طرف‌تر ایستاده‌اند و به من پوزخند می‌زنند. دست‌هایم توی جیب‌هایم فرو رفته‌اند و از دیدن این همه بی‌مروتی تنم حس شوم به خود گرفته است. این شهر بوی لجن زار می‌دهد. این شهر بوی عشق‌های متعفن پنجاه هزار تومنی می‌دهد. پاهایم دوباره سرعت گرفته‌اند. خیابان‌ها یکی پس از دیگری زیر کفش‌هایم سُر می‌خورند. عده‌ای با کمرگاهشان فکر می‌کنند. عده‌ای که مغزشان زیر نافشان خلاصه می‌شود. عشق‌های رنگارنگ با طعم‌های مختلف! بی‌خیال عقده‌های مردمانی با روح‌های ژنده‌پوش... بی‌خیال عقده‌های مردمانی که وسعت دیدشان خلاصه می‌شود در کمرگاه زن‌ها ... بی‌خیال این شهر بی‌پدر و مادر! تو اصالتت را از یاد نبر... تو دنیایت را آراسته با بامبوها کن... بگذار ریشه‌هایت در گلدان شیشه‌ای بدرخشند. دنیا حتما برای تو تکه زمینی دارد. صبر داشته باش، حتما کسی با دست‌هایی پر از محبت و چشم‌هایی که فقط برای تحسین زیبایی تو آفریده شده‌اند از راه خواهد رسید. شهر پر از درنده است... شهر پر از چشم هایی است که حسادت را در وعده‌های غذاییشان می‌بلعند. صبر داشته باش دختر... . کتونی‌هایم صدایم می‌زنند... . باید خودم را به دست‌های مردی برسانم که چند دقیقه تا من فاصله دارد. باید کمی آرامم کند.


بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  سه شنبه 1393/06/18|    |  نسرینــا رضایــــی 

برای من موسیو نباش! نمی‌خواهم تو را سِنیور صدا بزنم. هیچ دسته گل رزی به کار من نمی‌آید. اصلا حرف هم نزن، کلمه‌ها توان گذر از هیچ تپش قلبی را ندارند. ساکت باش... ساکت باش و با من بیا... بیا برویم در مرتفع‌ترین نقطه‌ی شهر بایستیم، لب پرتگاه به سقوطی نگاه کنیم که زیر پایمان است و برای وطنی که آسمانش سیاه شده است عربده بکشیم و انگشت وسطمان را نثار دنیایی کنیم که زورش به ما نمی‌رسد. فرقی نمی‌کند تا کدام مسافت را پیاده گز کنیم، تماشا کردن سایه‌ای که کنار سایه‌ات راه می‌رود زیباست. هیچ ستاره‌ای توی هیچ طالعی نیست، از چشم‌هایت بخواه که درخششان را حفظ کنند. به لب‌هایت یادآوری کن که خنده‌هایش را از من دریغ نکنند، زندگی سگ مصب‌تر از آن است که بخواهی به سختی‌اش فکر کنی. به ریش دنیا بخند و با من بیا برویم در مرتفع‌ترین نقطه‌ی شهر بایستیم و جنون دست‌هایمان را تقدیم به بدن‌هایمان کنیم، گره بخوریم در هم، تقویم‌ها را پاره کنیم و استرس فردایی که هنوز نیامده را به مغزمان تزریق نکنیم. من هستم و دست‌هایم. تو هستی و بازوانت، پرتگاه هرچقدر هم که عمیق باشد، هیچ فاجعه‌ای توان از بین بردن آرامش الان را ندارد. زندگی رویای پرواز لابه‌لای آسمان‌خراش‌ها است، داشتن یک چهار دیواری است که بشود پشت پنجره‌اش گل بامبو گذاشت، زندگی فلش دوربینی است که به لبخندهای ما چشمک می‌زند. هیچ دسته‌گل رزی به کار من نمی‌آید، آرامش را توی تنم بکار... موسیو، سنیور، سِر، آقا.


بایگانی: تو
+  یکشنبه 1393/06/16|    |  نسرینــا رضایــــی 

دقیق تر بخواهم بگویم تا الان به سه چالش دعوت شده‌ام که از همه‌ی آن ها قسر در رفته و از آنجایی که هیچ جریمه‌ای برای این چالش‌ها تعریف نشده بوده است؛ ضمن ارائه‌ی یک لبخند شیطنت‌آمیز، شانه‌هایم را بالا انداخته بوده و به فرد دعوت کننده نچ گفته و هیچ کدام را به مرحله اجرا در نیاورده بوده‌ام.

اما امروز سایا من را به چالش دیگری دعوت کرد (برای این چالش هم هیچ جریمه‌ای لحاظ نشده بود) اما دعوتش را پذیرفتم چراکه خود، بی‌چالش یا باچالش، در طول ماه بارها این کار را انجام می‌دهم. 

بر همین اساس طبق دعوت، بنده باید به یک نفر کتاب هدیه بدهم و چند نفر دیگر را به این چالش دعوت کنم. پس با شادمانی به فیدیبو می‌روم، کتاب «بفرمایید بنشینید صندلی عزیز» را انتخاب می‌کنم و آن را به فریبای نازنین هدیه می‌دهم. 

این هم مراحل هدیه دادن من! خیلی شیک و مجلسی! 

1. کتاب را انتخاب می‌کنم، روی گزینه‌ی «ارسال به عنوان هدیه» کلیک می‌کنم.

 

2.  ایمیل دوستم را وارد می‌کنم( یادتان باشد که هم شما و هم دوستتان باید در فیدیبو عضو شده باشید) و روی «ادامه» کلیک می‌کنم.

 

3. روی گزینه پرداخت کلیک می‌کنم.

 

4. از طریق کارت بانکی‌ام، پرداخت را انجام می‌دهم.

 

5.  روی تکمیل فرایند خرید کلیک می‌کنم

 

6. پایان. هدیه‌ی من ارسال شد!

 

و در ادامه، همه‌ی شما را به این چالش دوست داشتنی دعوت می‌کنم. ( می‌توانید کتاب‌هایتان را به من هدیه بدهید! دوری و مسافت را بهانه نکنید، وقتی فیدیبو وجود دارد با چند کلیک می‌توانید به هر نقطه‌ی جهان کتاب هدیه بدهید. :دی ) و برای این که این چالش لوس نشود، دوستان دیگرم را نیز شخصا دعوت می‌کنم. دوستان دعوت شده:

1 . زیتا (سیاه سرفه)

2. نیلوفر (نیکولا)

3. میس راوی(کاشی‌ها را خیال من آبی می‌کند)

:-)


بایگانی: یک دوست, فیدیبو
+  شنبه 1393/06/15|    |  نسرینــا رضایــــی