/

Inside Llewyn Davis - 2013

کارگردان:  Joel Coen ، Ethan Coen

(ویکی‌پدیا)


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  چهارشنبه 1393/11/01 ساعت  19:42  | نسرینــا رضایــــی 

اینکه برف می‌آید و خورشید ول کن تهران نیست هم جالب است برای خودش. شاید هم تکه ابری که درست بالا سر این نقطهٔ شهر بود، زیاد از حد تخس بود برای باریدن. شاید دعوا بین ابر و آفتاب بود... هرچه بود، دیوانه‌ای بود برای خودش. عصری هوا، فاز عارفانه گرفته بود. از آن آسفالت‌های باران خورده‌ایی که جان می‌دهد برای نشستن توی بازارچه و آش رشته خوردن. روی صندلی‌های گرد آهنی و میزهای لق. آدم اما دلش می‌گیرد از این همه صندلی خالی، از دست‌های یخ کرده و نبودن ردی از سینی‌های چای دسته جمعی با رفقات. آدم دلش می‌گیرد وقتی دوستش بعد از سه روز جواب پیامکش را می‌دهد. آدم دلش می‌گیرد وقتی بهترین دوستش وسط سیدنی قدم می‌زند و هرزگاهی سرک می‌کشد توی صفحه‌های اجتماعی و یادش نمی‌رود‌ گاه‌به‌گاه برایت بنویسد که همیشه و همیشه و همیشه حواست باشد که نکند دلت گیر کند پیش کسی و تن به بودن کنار یک مَرد را بدهی برای همیشه. من هم یادم نمی‌رود که جوابش را بدهم... که باز هم بگویم دیگر کسی به بودن کنار کسی برای همیشه تن نمی‌دهد و من هم جزء آن «همه»‌ها هستم. موسیقی توی گوشم با صدای بلند می‌خواند و سرمای زمستان تهران می‌خزد روی صورتم. دست‌هایم را فرو می‌کنم توی جیب کاپشنم و خیابان‌ها را با یکدندگی قدم می‌زنم. مقابل خاطره‌ها ایستادگی می‌کنم و سعی می‌کنم پوستم کلفت‌تر از این حرف‌ها باشد و سعی می‌کنم به داستان کوتاهی فکر کنم که باید در مورد عشق باشد. در مورد عشقی که توی قصه‌های من جا دارد. خورشید رفته است و شب شده، ابر هم نیست... هر دو رفته‌اند، هرکسی به راه خودش.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/10/28 ساعت  21:33  | نسرینــا رضایــــی  | 

می‌روم توی بالکن و می‌گذارم زمستان خودش را پهن کند روی تنم. دارد غروب می‌شود. آسمان هارمونی قشنگی دارد. تنهایی خودش را به مغز استخوانم رسانده است. دختری از توی خیابان می‌پیجد توی کوچه. اورکت یشمی به تن کرده و مو‌هایش بی‌حوصله توی باد ژولیده شده‌اند. می‌ایستد توی کوچه. منتظر است انگار. دلم می‌خواهد صدایش کنم.. دلم می‌خواهد بگویم بیایید خانه تا با هم چای بخوریم. چند دقیقه‌ای که می‌گذرد پسری می‌آید سمتش. دست‌هایشان را عصبی تکان می‌دهند و با هم دور می‌شوند... .
بر می‌گردم توی اتاقم. جمعه ریخته است توی اتاق. تنهایی تا مغز استخوانم رسیده است. زندگی شهروندی را عمیق نفس می‌کشم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/10/26 ساعت  20:7  | نسرینــا رضایــــی 

سارا کنعانی نوشته است:

«وقتی اول یک رابطه می‌گویی: «دوستت دارم»، انگار سکانس آخر یک فیلم هیجان انگیز را برای یک مخاطب کم‌حوصله تعریف کرده‌ای.
حالا هم ذوق کرده از جواب زود هنگام سوالاتی که در ذهنش داشت، هم ته دلش حرص می‌خورد که چرا لذت تماشا و کشف را از او گرفته‌ای.
دیگر همه چیز می‌افتد روی ریتم تند.
برایش مهم نیست معنی این دیالوگ چه بود... یا در آن پلان، دخترک چرا خندید... او آخر قصه را می‌داند. خودت بودی که لو دادی.
...
یک وقت‌هایی هم می‌شود که لام تا کام حرف نمی‌زنی.
عاقبت‌ات هم می شود عین یک فیلمساز هنری با مخاطب خاص و نمایش محدود که نه نام و نشانی از او می‌ماند، نه دست آخر، کسی می‌فهمد حرف حسابش چه بود ...»


بایگانی: سارا کنعانی
+  شنبه 1393/10/20 ساعت  12:56  | نسرینــا رضایــــی 

خواب دیدم همه خانه ما بودند. توی خواب من، «همه»، آن‌هایی بودند که تمام اثرهاشان را از زندگی‌ام پاک کرده‌ام. «همه»، آن‌هایی بودند که با دهان‌های گشاده و چشم‌های ریز با من حرف زده بودند. «همه»، آن‌هایی بودند که با به خاطر آوردن نامشان تمام صورتم درهم جمع می‌شود و از تصور اینکه نکند توی این شلوغی شهر روزی اتفاقی جلویم سبز شوند، آزرده خاطر می‌شوم. توی خواب‌ من، «همه»، آن‌هایی بودند که دوستشان داشتم و تصور می‌کردم دوستم دارند، تصور می‌کردم آن‌ها نزدیک‌ترین آدم‌هایی هستند که اگر روزی در حال غرق شدن باشم، دستم را خواهند گرفت. خواب دیدم «همه»، خانه ما بودند، «همه» با دهان‌های گشاده و چشم‌هایی ریز داشتند از من می‌گفتند و من جلوی صورت‌هاشان ایستاده بودم. هیچ‌کس اما نه من را می‌دید و نه من را می‌شنید. صبح که از خواب بیدار شدم استخوان فک‌ام به شدت درد می‌کرد. شاید در طول شب به شدت فشارشان داده بودم. هرچه بود چند دقیقه‌ای به دیوار روبرویم خیره ماندم و پرتو نوری که توی اتاق‌خوابم افتاده بود را نگاه کردم. از اینکه حالا توی اتاق‌خوابم اشعه‌های خورشید را دارم و قبلا نداشتم، راضی‌ام. از اینکه چیزهایی را ندارم که قبلا داشتم هم ... ناراضی نیستم. هرچه هست، حقیقت این است که همه که «همه» هم جزئی از آن‌ها هستند، فقط به فکر زندگی خودشان هستند، حالا دیگر چه اهمیتی دارد که چطور زندگی‌شان  را دارند می‌‍سازند؟ چه اهمیتی دارد که روی شانه‌های چه کسانی ایستادند؟ چه اهمیتی دارد که حالا شادی‌هایشان را کجا می‌برند؟ چه اهمیتی دارد که حالا موهای چه کسی را می‌بافند؟ چه اهمیتی دارد که حالا صبحانه‌شان را با چه کسی می‌خورند، چه اهمیتی دارد که هنگام دلتنگی به چه کارهایی دست می‌زنند؟ چه اهمیتی دارد که آرزوهایشان چقدر بزرگتر شده است؟ چه اهمیتی دارد که معشوق‌ها و معشوقه‌هایشان حالا زیباترند یا زیباتر نیستند؟ چه اهمیتی دارد که حالا خنده‌هایشان را با چه کسانی تقسیم می‌کنند؟ چه اهمیتی دارد که حالا چه کسی در انتخاب رنگ لاکشان به آن‌ها کمک می کند؟ چه اهمیتی دارد که حالا چه کسی به واکس کفش‌هایشان و اصلاح ریش‌هایشان اهمیت می‌دهد؟ چه اهمیتی دارد که حالا چه کسی رنگ موهایشان، رنگ رژلب‌هایشان را انتخاب می‌کند؟ چه اهمیتی دارد که چه کسی کروات‌هایشان را برایشان گره می‌زند و پیراهن‌های مردانه‌شان را به تن می‌کنند؟ چه اهمیتی دارد که کدام مرد یا زنی حالا کنارشان است؟ چه اهمیتی دارد که... .  همه و «همه» دارند زندگی می‌کنند... . همه و «همه» دارند مثل گذشته زندگی می‌کنند، بی‌حضور تو، بی حضور «من»... . از روی تخت بلند می‌شوم، پنجره را باز می‌کنم و می روم که زندگی کنم! بی‌«همه»هایی که رفاقتشان طعم هیچ نوشابه مشکی را نمی‌داد.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه 1393/10/19 ساعت  23:16  | نسرینــا رضایــــی  | 

حالا یک بار هم برعکس عمل کنیم، به کجای دنیا بر می‌خورد؟ یک بار هم به جای کوتاه کردن مو‌ها، کوتاه کردن ناخن‌ها، کوتاه کردن لبخند‌ها، پررنگ‌ترین لاک را برداریم بکشیمش روی ناخن‌ها، مو‌هایمان را بریزیم دور شانه‌ها و خنده‌هایمان را عمیق‌تر قهقهه بزنیم. به جای نشستن توی خانه و خیره شدن به دیوار روبرو بزنیم به خیابان و بگذاریم زمستان تنه‌اش را بزند به تنه‌مان. به جای فرورفتن توی لاک خودمان، لاکمان را فرو کنیم توی دنیا و بنشینیم جلوی بچه‌های همین دوروزمانه و با آن‌ها از این بگوییم که اصلا هیچ می‌دانند عشق و عاشقی و این مزخرفات مال دهه چهل، دهه پنجاه است؟ بگوییم توی سال ۲۰۱۵ دیگر این چیز میز‌ها در حد چیز میز باقی مانده و اصلا چه اهمیتی دارد که تو یک قلب گندهٔ قرمز بکاری کنج زندگیت یا اینکه به جای آن قلب گندهٔ قرمز، حواست را بدهی پی مراقبت‌های زیبایی پوست و مو؟ بروی پیست اسکی، بروی کنسرت یک خالطوری چیزی، بنشینی توی سالن سینما؟ آخر هفته‌ها قاطی رفقات بشوی و فروید تحلیل کنید و نظریه‌های جنسی‌اش را به مبتدی‌ترین شکل ممکن نشخوار کنید. اصلا زندگی یعنی جزییات. یعنی وقتی جزییات دارند می‌روند روی مخ بی‌صاحبتان، جلویش را بگیرید. یعنی هرچقدر هم که کلیت یک چیزی را - یک کسی را - دوست دارید و به نظرتان قشنگ است اما جزییاتش رفته است توی مختان، جلوی آن را بگیرید، تف‌اش کنید بیرون. بریزیدش دور. یعنی کلیات دیگر تمام شده، فقط جزییات باقی مانده‌اند. یعنی زمانهٔ قلب‌های بزرگ بدتریک ِ کنج ِ زندگی تمام شده، زمانهٔ جزییات کوچکی است که می‌تواند حالتان را خوب کند. تازه این جمله‌های پایانی را هم من نگفته‌ام، یکی از‌‌ همان رفقایم گفت که آنقدر فلسفه خواند تا به فاک رفت، رفت پی کارش. بعدش هم فکر کنم اوردوز کرد افتاد مرد. دقیقا مطمان نیستم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/10/13 ساعت  17:2  | نسرینــا رضایــــی  | 

صدای خنده‌های زنی پیچید توی گوش‌هایم.. کلردیازپوکساید.... صدای خنده‌هایت پیچید توی صدای خنده‌های زنی... کلردیازپوکساید... مشتم گره خورد، ناخن‌های بی‌لاکم رفت توی گوشت کف دستم... کلردیازپوکساید.... تاریک بود.. و من زن عشوه‌های توی جشن‌ها نبودم. من کرشمه نبودم.. من خط چشم پشت چشم‌هایم نبودم... کلردیازپوکساید.. من فقط زن شعرهای سیاهم بودم. من زن متن‌های تاریکم بودم.. و تو کنار لبخندی قرمز، لبخندی براق، لبخندی روی لبهای پهن شده با ماتیک، ایستاده بودی... کلردیازپوکساید... بعد از کلی اتوبان‌گردی آمده بودم تا دیگر قید تمام سیاه‌ها را بزنم. آمده بودم تا آرامشم را تزریق کنم توی مغزم. آمده بودم تا تمام کلردیازپوکساید‌ها را دور بریزم. آمده بودم تا خوب باشم و خوبی‌ام را پخش کنم توی زندگی‌ام... آمدم تا بگویمت... اما صدای خنده‌های زنی پیچید توی گوش‌هایم. صدای خنده‌های زنی با چشم‌های باریک. زنی با پوست تیره و گوشواره‌هایی براق. و من داشتم لبهای بی‌رژلبم را می‌گزیدم... دستم را فرو کرده بودم توی مو‌هایم و کلردیازپوکسایدم را قورت می‌دادم. من زن هیچ قصه‌ای نبودم. من زود‌تر از آنچه که باید فراموش شده بودم. شهر بزرگ بود... تاریک بود... صدای خنده‌های زنی آمد و نشست توی گوش‌هایم. تو شاد بودی و نمی‌دانستی اصلا... نمی‌دانستی اصلا.... کلردیازپوکساید. دستگاه مشترک مورد نظر دیگر خاموش بود و جشن شما ادامه داشت. زندگی مثل همیشه با من سر شوخی داشت. زندگی بی‌شرف بود و من و آرامش باهم آبمان توی جوب نرفت. فرصت نشد که بگویم بافتن دست‌بندت را تمام کردم. این متن تمام شد بی‌آنکه بخوانی‌اش. من تمام شدم... مثل پاییز... مثل تابستان...مثل بهار.. مثل هر روز که می‌آید و می‌رود، با یا بی من... من زودتر از آنچه باید تمام شدم و معرفت توی هیچ کدام از قصه‌ها جایی نداشت.


بایگانی: حالی به حال ِ حالا
+  دوشنبه 1393/10/08 ساعت  20:3  | نسرینــا رضایــــی 

یک: زمستان حسابی شرمنده‌ام کرد. زمستان به قدری خوشایند آغاز شد که برای خوشحالی کردن می‌توانستم از تمام مردم شهر کمک بگیرم. اولین صبح زمستان خوب بود و من خیره به صفحهٔ مانیتورم بودم. اسمم را توی صفحهٔ مستطیل مانیتور دیده بودم و حتا نمی‌دانستم که اولین روز زمستان است. اولین شب زمستان جشن کوچکی برپا کردم. جشنی تک نفره با حضور خودم! هرچند که صندلی روبرویم خالی بود اما لطف آن جشن به تک نفره برپا شدنش بود. چه کسی می‌دانست چه حالی داشته‌ام؟ و چه کسی می‌توانست بفهمد که برای دیدن آن تصویر چقدر انتظار کشیده بودم؟

دو: تاریکی توی تمام تهران پخش شده بود. شب بود و باران باشدت می‌بارید. چراغ‌ها را خاموش کرده بودم و نشسته بودم پشت پنجرهٔ بزرگ خانه، به این فکر می‌کردم که آیا در همین لحظه، در همین لحظه که چراغ‌ها توی شهر روشن‌اند کسی هست که دلتنگم شده باشد؟ در همین لحظه که چند جوان مست و پاتیل با صدای بلند ضبط ماشین، با سرعت از خیابان رد می‌شوند، کسی هست که به فکرم باشد؟ در همین لحظه که توی کوه‌ها برف نشسته است و در همین لحظه که آسانسور برج‌میلاد با سرعت بالا می‌رود و عده‌ای را می‌رساند تا رستوران‌های شیک کسی هست که تصویرم را توی ذهنش مرور کند. در همین لحظه، در همین لحظه که من بسیار دلتنگم، چند نفر دیگر دلتنگند؟

سه: اینجا کلمه‌ها نوشته نشده، پاک شدند. اینجا به قدری سیاه بود که نباید نوشته می‌شد.

چاهار: دیوانگی یک شکل ندارد. این را من نگفته‌ام. جایی خوانده‌ام که یادم نیست کجا. آدم یا باید زندگی عاقلانه‌اش را پیش بگیرد و سر ساعت مقرر سرش را بگذارد و بمیرد، یا باید دیوانگیِ لت و پاره کن را انتخاب کند که شادی‌هایش منفجر کننده و غصه‌هایش منهدم کننده است. من همیشه گزینه‌ی اول را انتخاب کرده‌ام اما هربار به شکلی شکست خوردم. بگذار دیگران هرطور که میلشان است سرشان را بگذارند و بمیرند، آنچه که مسلم است این است که مسیر زندگی من روی گزینه‌ی دوم قرار دارد و هرچه بخواهم به سمت گزینه‌ی اول قدم بردارم باز هم شکست خواهم خورد. اشکال کار کجاست اگر دل را به دریا بزنم؟ من دلم را مدتهاست به دریا زده‌ام و عاقبت این را فهمیدم که اشکال کار هیچ کجایش نیست! یعنی اصلا دل را به دریا زدن هیچ اشکالی ندارد. هرچند که بسیار زیاد درک نشده‌ام، اما عاقبت روزی دیگران خواهند فهید. اگر هم نفهمیدند... خب به درک!

صفر: چند کاکتوس کوچک هدیه گرفته بودم. کاکتوس‌ها را چیده بودم روی میز کارم. از بار آخری که کاکتوس‌هایم را دیده‌ام چهل و چند روز می‌گذرد. دلم برای کاکتوس‌های کوچکم تنگ شده است.

 


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  شنبه 1393/10/06 ساعت  22:23  | نسرینــا رضایــــی  | 

 

 

نه برای آمدن، نه برای رفتن عجله‌ای نداشتم. بلند‌ترین شب سال را توی جعبه‌ها پنهان می‌کنم و خانهٔ غرق در سکوت را به آدم‌ها ترجیح می‌دهم. خاطره‌هایم را با یادگاری‌هایی که درون جعبه‌ها گذاشتمشان بسته‌بندی کرده‌ام و برای رفتن آماده‌ام. هیچکس اینجا نیست و «کلمه» وفادار‌ترین است... و فقط «کلمه» پابه پای من آمد. چه خطای بزرگی می‌کنند پاهای من، هربار که به سمت کسی قدم برمی‌دارند. چه خطای بزرگتری می‌کنند چشم‌های من، هربار که می‌خواهند باور کنند دنیا جایی برای معرفت هم دارد. نه قلبم خالی از محبت شده است و نه لبخند از روی لب‌هایم رفته. من به پوتین‌های چریکی‌ام دل خوش کرده‌ام و برای گفتگو به انعکاس صدایی که در کوه می‌پیچد راضی ترم. توی آرشیو موسیقی‌ام، تمام آلبوم‌های سال‌های قبل را بیرون ریخته‌ام. من از همه بیشتر به نسرینای دوسال گذشته محتاج شده‌ام. به حال خوبش، به تنهایی‌هایش، به بی‌تفاوتی‌اش، به شعر‌هایش، به روزهایی که توی پاییز‌ها و زمستان‌ها قدم‌هایش را می‌رساند پشت کتاب فروشی‌ها. نسرینای بی‌پول با شلوار خاک گرفته و موهای ر‌هایش در باد. به اتوبوس‌هایی که دیگر طعم سوار شدنشان را از یاد برده‌ام. من بیشتر از همه به آرزو‌ها محتاج شده‌ام.

شعر‌هایم به سمتم هجوم آورده‌اند... شعرایی که برای هیچ کدام از آدم‌های مهم زندگی‌ام خوانده نشد... شعرهایی که هیچکس آن‌ها را از بر نیست. حس سبکی دارم. پاییز را بدرقه می‌کنم و به آخرین نوشتهٔ سال گذشته‌ام فکر می‌کنم... آن روز هرگز تصور نمی‌کردم که برای نیامدن زمستان اینقدر تمنا کرده باشم. تصور نمی‌کردم که روزی آرزو کنم کاش زمستان نیاید... .
صدای موسیقی را زیاد می‌کنم و وحشت از آمدن زمستان و دست‌های یخ کرده‌ام را، وحشت از دیدن گاری لبوفروش‌ها را، وحشت از اولین برف زمستانی را با لیوان چای‌ام می‌بلعم: خوش آمدی زمستان ِ عزیز. پوتین‌های چریکی‌ام برای قدم زدن زیر ابر‌هایت آماده‌اند. خوش آمدی زمستان عزیز. هرگز تنها نیستم آنجایی که «کلمه» هست.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  یکشنبه 1393/09/30 ساعت  19:6  | نسرینــا رضایــــی  | 

آخرهای شب بود. حرف افتاده بود سر رفتن پاییز. ملیحه گفته بود مشتاق زمستان است. گفته بودم کاش پاییز تمام نشود. نگفته بودم چرا. می‌دانستم یلدا برایم سنگین است. یلدا با آن یک دقیقه بلند‌تر بودنش، برایم سنگین است. همین یک دقیقه‌های مسخره است که می‌رود و توی گلوی آدم سنگینی می‌کند. همین یک دقیقه‌های تنهایی... همین یک دقیقه‌های دلتنگی.... همین یک دقیقه‌هایی که همه را دور هم جمع می‌کند و من را دلتنگ‌تر از قبل. همین یک دقیقه می‌تواند تصویری توی قاب بشود، با انار و حافظ و بوسه.... می‌تواند دستکش و شال گردن و کلاهی باشد که کادوپیچ شده‌اند. می‌تواند دست‌های مردانه‌ای باشد که دست‌هایت را توی سوز سرما گرم می‌کنند. همین یک دقیقه‌هایی که از توی دهان آدم کلمه می‌شوند، می‌پرند بیرون: یک دقیقه‌های مردمک‌های خیره، دوستت دارم، یک دقیقه‌های جمله‌های دلتنگی.
من اما از این یک دقیقه‌های همیشه دلتنگ خسته‌ام. گفته بودم کاش پاییز تمام نشود، دلم توان پذیرش حجم بلند‌ترین شب سال را ندارد؛ تنها.

 

پ.ن: ملیحه نوشته است، عکس هم گرفته است، ملیحه مهربان است.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها, یک دوست
+  جمعه 1393/09/28 ساعت  18:24  | نسرینــا رضایــــی  |