/

The Theory Of Everything - 2014

کارگردان:  James Marsh

با بازی تحسین برانگیز ادی ردمین درنقش استیون هاوکینگ

(ویکی‌پدیا)


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴ ساعت  22:10  | نسرینــا رضایــــی 

امروز که باران داشت شهر را می‌شست، امروز که می‌شد هوا را نفس عمیق کشید، امروز که بوی درخت‌ها بلند شده بود و پیچیده شده بود در بوی خاک باران خورده و آسفالت خیس، می‌شد روز خوبی باشد. امروز که درون کیفم امانتی‌ام را گذاشته بودم و سبک و با طمانینه توی خیابان قدم می‌زدم، می‌توانست خوب باشد. امروز که یکی از بزرگ‌ترین روزهای زندگی‌ام بود و باید توی تقویم، بزرگ و پررنگ ثبت می‌شد، می‌توانست تکرار نشدنی باشد. امروز که لیوان نسکافه‌ام نصفه ماند، امروز که شیرینی‌های‌ تر روی میز مانده بود، امروز که توی عکس یادگاری تار افتادم، امروز که صدایم گرفته بود و باران روی صورتم نشسته بود، می‌توانست یک روز تکرار نشدنی باشد. اما نشد. خوشحالی‌ام به سرعت از یاد‌ها رفت و برای کسی هیچ اهمیتی نداشت که امروز باید خاص باشد. که امروز باید با کیک شکلاتی و نسکافه بگذرد... که باید امروز را با هیجان حرف زد و گذاشت تا خونی که سریع‌تر از همیشه در رگ‌هایم جریان دارد را گذاشت تا سریع‌تر توی بدنم بچرخد... کسی اهمیتی نداد که امروز خاص است، واقعیت این بود که امروز فقط برای من خاص بود. همین. خوشحالی‌ام زیاد توی مغزم نماند... خوشحالی‌ام رفت و به جایش مشغله‌ها آمدند.. آنقدر درگیر کارهای مزخرف روزانه شدم که غروب خودش را پهن کرد توی آسمان. که وقت رفتن بود.. وقت خداحافظی بود و هیچکدام از آدم‌هایی که امروز کنارم بودند خوشحالی‌ام را نفهمیدند. نم باران می‌زد و تهران هوای ملسی داشت وقتی پیاده خیابان سپهبد را پایین می‌آمدم. هوا آن قدری ملس بود که پیاده روی‌ام را ادامه دهم تا ولیعصر... که خستگی‌ام را بریزم توی شهر و بگذارم کمی از خوشحالی‌ام توی خونی که حالا مثل همیشه آهسته توی‌‌ رگهایم جریان داشت باقی بماند. از خودم دلگیرم... دلگیرم که ۲۲ فروردینم را که باید خاص می‌بود را نتوانستم خاص کنم. نتوانستم برای یک روز هم که شده با تیپا بزنم زیر همهٔ مزخرفات تکراری روزمره.. که برایم کار مهم نباشد... که بروم توی خیابان‌ها و بگذارم خوشحالی‌ام به قوت خودش باقی بماند. که بروم برای خودم کیک شکلاتی و نسکافه بگیرم. که حتا اگر برای کسی مهم نیست، خودم با تنهایی‌ام بروم و برای خودم پایکوبی کنم... که بگذارم بعد از مدت‌های مدید که به نتیجه‌ی دلخواهم رسیده‌ام، خوشحالی‌ام توی رگ‌هایم هرج و مرج به راه بی‌اندازد... از خودم ناراحتم. وقتی به خانه رسیدم غروب توی آسمان بود. خستگی‌ام را، خستگی ناشی از یک روز کاری مضحک دیگر را ریختم روی تختم و خواستم مثلا شب را با ته مانده‌ای از خوشحالی‌ام بگذرانم. دست انداختم تا توی تقویم قرمز رنگ جیبی که دارم، مثل همیشه، امروز را که خاص بود و باید تکرار نشدنی می‌شد و نشد را ثبت کنم. تقویم را که برداشتم خنده‌ام گرفت! ۲۲ فروردین ۹۴ را که نمی‌شود توی تقویم قرمز ۹۳ ثبت کرد. تقویم را کنار گذاشتم و دراز کشیدم روی تخت و بیخیال از امروز که باید خاص می‌شد و نشد، چشم‌هایم را بستم.
چراغ را خاموش کرده‌ام. نسکافه‌ام را گذاشته‌ام روی میز و رفته‌ام توی آرشیوهایی که برایم تداعی خاطره‌ها هستند. صدای موسیقی‌ام را زیاد کرده‌ام. دارد می‌خواند که سکوتم تحفهٔ رنجی پنهانی است.
حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم امروز چندان هم نباید خاص باشد. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم در جهانی به این بزرگی، امروز اتفاق چندان خاصی هم نیوفتاده است. شاید ماه‌ها بعد برگردم به این پست و از اتفاق امروز بگویم. نمی‌دانم. می‌خواهم دوباره پلک‌هایم را ببندم و به روزهای مزخرف تکراری فکر نکنم. امروز اگرچه خاص نشد، اما تهران را که باران شست، آیا این دلیل خوبی برای خوب بودن حال آدم نیست؟ چه اهمیتی دارد امروز، در جهانی به این بزرگی برای من چه اتفاقی افتاد، چه اهمیتی دارد امروز وقتی خوشحالی‌اش مثل الکل بود و زود پرید و رفت. بیخیال. بگذار موسیقی بخواند.


بایگانی: خاطره هام
+  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۲ ساعت  21:25  | نسرینــا رضایــــی  | 

«یگانه واقعیت که به سادگی قابل فهم و توضیح‌پذیر است همانا تصویر ما است در چشمان دیگران. و بد‌تر از همه اینکه تو صاحب آن نیستی. ابتدا می‌کوشی خودت آن را رنگ‌آمیزی کنی، بعد می‌خواهی دست کم بر آن تاثیر و نظارت داشته باشی، اما بیهوده است: یک عبارت ناجور کافی است که تو را برای همیشه به صورت یک کاریکاتور بدبخت و بی‌ارزش درآورد.» ص۱۷۰

«هر کدام ما دوست داریم پا را از قراردادهای عشقی و محرمات عشقی فرا‌تر بگذاریم و با شور و شعف، خود را به اقلیم مموعیت‌ها بیفکنیم و هر کدام از ما در این کار شهامت کمی داریم.... دوست داشتن یک زن مسن‌تر و یا مرد جوان‌تر را می‌توان به عنوان ساده‌ترین و سهل‌الوصول‌ترین راه چشیدن مزهٔ ممنوعیت‌ها پیشنهاد کرد. لورا برای اولین بار در زندگی‌اش مردی جوان‌تر از خود به دست آورده بود و برنارد برای اولین بار زنی مسن‌تر پیدا کرده بود و هر دو این را به منزله یک گناه مشترک هیجان‌انگیز تلقی می‌کردند.» ص۱۷۲

«وقتی اگنس شانزده ساله بود، به دیدن دوست‌های پدر و مادرش رفت؛ در نیمهٔ شب قاعده شد و ملافه‌ها را خونی کرد. وقتی صبح زود آن‌ها را دید وحشت‌زده شد. دزدکی به حمام رفت، یک قالب صابون برداشت و با یک تکه پارچه خیس شروع به پاک کردن ملافه‌ها کرد، لکه قرمز نه تنها بزرگ‌تر شد، بلکه تشک را هم آلوده کرد؛ او به شکل هولناکی خجالت می‌کشید.
چرا این همه خجالت می‌کشید؟ مگر تمام زن‌ها از خونریزی ماهانه رنج نمی‌برند؟ مگر او اندام تناسلی زن را اختراع کرده است؟ آیا او مسئول آن‌ها است؟ نه. اما مسئولیت ارتباطی با شرم ندارد. مثلا چناچه مقداری جوهر می‌ریخت و فرش و سفرهٔ میزبان را خراب می‌کرد ناخوشایند و رنج آور بود، اما خجالت نمی‌کشید. اساس شرم از خطای شخصی ما سرچشمه نمی‌گیرد، بلکه احساس کردن خواری و حقیری است از آنچه هستیم و باید باشیم، بدون اینکه در موضوع دخالت داشته باشیم و همچنین دیده شدن این خواری توسط دیگران است.» ص۳۲۶

جاودانگی - میلان کوندرا (زاده 1929 / چکسلواکی)

ترجمه حشمت‌الله کامرانی - نشر علم - ۴۵۴ صفحه


بایگانی: کتاب, میلان کوندرا, جاودانگی
+  جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۱۴ ساعت  17:0  | نسرینــا رضایــــی 

گفته بودم که به طرز وحشتناکی به گرد بودن زمین معتقدم. گفته بودم که زمین مدام در حال چرخش است... زمین در حال چرخش به دور خود است... زمین‌‌ همان طور که دور خودش می‌چرخد دور مدارش هم می‌چرخد. آن لحظه که پشت تابلوی ایست ایستادم و بدون شنیدن خداحافظ، «رفتن» را نگاه کردم، به گرد بودن زمین ایمان داشتم. می‌دانستم که این پایان راه نیست و سکوتم را ریخته بود توی دهانم. حالا نشسته‌ام توی اتاقم و به صدای بارانی که وحشیانه دارد شهر را خیس می‌کند گوش می‌دهم. دارم فکر می‌کنم... به مسیرهایی که یک دور گشته‌اند و دوباره آمده‌اند جلوی پاهای من ایستاده‌اند. حالا آدم‌هایی هستند که زیر باران خیسی‌شان را به تنشان چسبانده‌اند و ایستاده‌اند تا لیوانی چای به دستشان بدهم. من اما گوش‌هایم را به صدای باران می‌دهم و به لب‌های پهن قرمزی فکر می‌کنم که لابد هوس‌انگیز بوده‌اند. به لب‌های هوس‌انگیز بی‌محبت شاید. به دست‌های بی‌مرود بلکه. من از کنار آدم‌هایی می‌گذرم که روزی از روی من گذشتند و حالا با کفش‌هایی که پا‌هایشان را می‌زند گوشه‌ای نشسته‌اند. من آهسته از کنارشان می‌گذرم و سعی می‌کنم نگاهم را با نگاهش درگیر نکنم. من چشم‌هایم را از چشم‌هایی می‌گیرم که باعث شده بودند روزی چشم‌هایم مثل آسمان بارانی تهران باشند. زمین به طرز وحشیانه‌ای گرد است و زمان هرگز برای کسی صبر نخواهد کرد. این را بار‌ها به خودم می‌گویم. این را زیاد به خودم می‌گویم. این را همیشه به خودم می‌گویم.


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۱ ساعت  1:28  | نسرینــا رضایــــی  | 

Boyhood - 2014

کارگردان: Richard Linklater

(ویکی‌پدیا)


بایگانی: سکانس‌های دوست داشتنی
+  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۶ ساعت  15:6  | نسرینــا رضایــــی 

بهار
آغاز ۹۳ اما سمج بود. این سال پر از ۳، با شروعش قصد داشت تا‌‌ همان ابتدای کار، نشانم دهد که هنوز برای مقابله با اجتماع، جوان هستم. خاطرم هست که وسایل‌هایم را ریخته بودم توی کوله‌پشتی‌ام و شغلی که دیگر نداشتمش را ترک کرده بودم. از شرکت بیرون آمده بودم و بی‌هدف خیابان بهشتی را بالا و پایین کرده بودم. نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس بهشتی و نمی‌دانستم مرحله بعدی چیست. زمان به کندی گذشته بود و رفیق همیشگی‌ام آمده بود توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود و دست‌های من را گرفته بود. بهار اما نتوانسته بود من را مایوس کند. یک هفته بعد، پشت میز جدیدم در محل کار جدیدم نشسته بودم.

تابستان
شمع تولدم را که فوت کرده بودم، گمان می‌کردم عشقی که زیر پوستم به جوشش در آمده، رستگارم خواهد کرد. من اما فراموش کرده بودم که شکوفایی من، در تنهایی‌ام است. ۲۳ سالگی‌ام را با سه‌های سالی پر از سه پر کرده بودم. روزهای داغ تابستان را پشت سر می‌گذاشتم و از روزی ده ساعت کار، هیچ پس‌اندازی برایم باقی نمانده بود. گرمای تند تابستان را لابه‌لای عرق‌های زیر مقنعه به خستگی بدل می‌کردم و شهر آنقدری شلوغ و خسته بود که از شرق تا غرب تهران را درون ازدحام مترو‌ها کلافه شوم، هر روز. رویا‌هایم کمی جلو‌تر از من ایستاده بودند و برای گرفتنشان فقط باید گامی کوچک برمی‌داشتم، من اما آنقدری در مشغله‌های بی‌مورد عده‌ای حق نشناس غرق شده بودم که خسته و بی‌رمق به رویا‌هایم نگاه می‌کردم و هر روزم را از غرب به شرق و از شرق به غرب گز می‌کردم. تابستان کلافه بود. تابستان از پس لبخند‌ها و خنده‌ها و عشق‌ها و گپ‌های آخر شب اما کلافه بود. تابستان مضطرب بود و می‌دانستم دارم دور می‌شوم، از مسیری که متعلق به قدم‌های من است دور می‌شوم.

پاییز
پاییز را باید اشک ریخت. پاییز را باید عاشق بود. پاییز را باید توی پیاده‌روهای بی‌سروته، بی‌سروته‌، گز کرد. پاییز پادشاه فصل‌ها بود و من پادشاه زندگی‌ام. عشقی در حال مرگ، بی‌مروت.... شهر خسته بود. مثل من... من اما حالا آنقدری خسته بودم که بتوانم بروم و پشت سرم را هم نگاه نکنم. این بار اما وسایلم را درون هیچ کوله‌ای نگذاشتم. این بار تمام وسایلم را روی میزم باقی گذاشتم، این بار به کاکتوس‌هایی که احتمالا تا به حال گندیده‌اند فکر نکردم. این بار به دفترچه‌ها و ماگ‌ها و وسایل شخصی‌ام فکر نکردم. این بار خسته‌تر از هر زمان دیگری، خسته‌تر از بی‌معرفتی عده‌ای که هفت صبح تا هشت شبم را به نامشان زده بودم، از در ساختمانی که پیش از آن به شدت دوستش داشتم، خارج شدم و دیگر به آنجا بر‌نگشتم. رفتنم دیگران را خوشحال کرد. دیگرانی که برای رفتنم برنامه‌ریزی کرده بودند و نمی‌دانستند شاعر که باشی دنیا برایت شوخی بزرگی است. نمی‌دانستند نویسنده که باشی، قصه‌گوی جهانت هستی، قصه‌گو که باشی، قصه‌سازیِ دیگران، پشت سرت حرکت می‌کند و قصه نمی‌تواند به گرد پا‌هایت برسد. روی پل عابر ایستادم و رو به شهر گفتم: «من، خودِ من، قصه‌گوی شهرم، چه کسی می‌خواهد برای من قصه بسازد؟ هان؟» پاسخی نبود. فقط بی‌مروتی عده‌ای بود که باید نامشان را گذاشت... چندان مهم نیست. 

مهم منم! منم که ایستاده بودم توی کافه فرانسه و از شیشه‌اش به خیابان نگاه می‌کردم و لیوان چای‌ام را توی دستم گرفته بودم. منی که همه چیز را کنار گذاشتم تا برسم به رویایم. منی که سیلی به گوش خودم زده بودم و یک پرش، دو پرش، سه پرش برداشتم و.... آره پسر... رویا توی دست من بود. منی که سرخوشانه خیابان وصال را می‌دویدم و سوز پاییز می‌رفت توی مو‌هایم. سرخوشانه وصال را بالا می‌رفتم و رویایم را توی مشتم گرفته بودم و خوشحالی‌ام را کسی درک نمی‌کرد، حتی عشقی که زیر پوستم جریان داشت. عشقی که زیر پوستم جریان داشت هم جا خالی داد من اما رویایم را سفت چسبیدم و دنیا تمام و کمال از آن من بود... از آن منی که در تنهایی شکوفا می‌شوم.

زمستان
رفتن و رفتن و بازهم نماندن. دست‌های تنها شده و باز هم رفقایی که همیشه رفیق بوده‌اند. من و دو سه چندی آدم که خستگی‌هایمان را توی خطوطمان پهن می‌کردیم و رویا‌هایمان را احترام می‌گذاشتیم. من و رفیقی که بنشیند و با عشق به دست‌های یخ زده‌ام لیوان چای بدهد. رفقایی که با اشک‌هایم اشک ریختند و با خنده‌هایم خندیدند. رفقایی که حالا قدرشان را بیشتر از قبل می‌دانم. زمستان امسال پر از شور و اشتیاق بود. پر از بی‌پولی‌های به جا مانده از ماه‌های قبل بود و پر از مشغله. زمستان امسال پر از دوستی بود و پر از کلمه. من دو شغله شده‌ام و توی حساب بانکی‌ام به اندازهٔ خریدن یک دست گیلاس ۶ نفره برای تولد دوستی، پس انداز دارم. توی حساب بانکی‌ام به اندازهٔ هدیه دادن‌های جزیی به دوستانم، پس انداز دارم. من دو شغله‌ام و به اندازهٔ مهمان کردن مادرم پس انداز دارم. حالا رویا‌هایم را به تن می‌کنم و اجازه نمی‌دهم از تنم فاصله بگیرند. ۲۴۳ عکسی که شیفت دیلت شد، یک ساعتی محزونم کرد اما این قطاری که سوارش هستم دارد می‌رود.. باید رفت.. باید رفت و نباید منتظر آدم‌هایی که مسیرشان را از تو جدا کرده‌اند ایستاد. نباید منتظر بی‌مروت‌ها ایستاد. بی‌مروت‌ها را باید شیفت دیلت کرد حتا به اندازهٔ ۲۴۳ عکس.
۹۳ را دوست داشتم. با تمام اشک‌هایی که برایش ریختم. با تمام شکستگی دل‌هایم. به اندازهٔ تمام زیرپایی‌هایی که دوستان قدیمی‌ام برایم کشیدند و برای بی‌معرفت‌هایی که همیشه بودند و هستند و خواهند بود. ۹۳ را دوست داشتم به اندازهٔ تنها شدنم، به اندازهٔ جهدینم به سمت رویا‌هایم، به اندازهٔ شب بیداری‌ها و غصه‌ها و شادی‌هایش. ۹۳ را دوست دارم بابت تیک خوردن اولین رویایم که شد. که باید بشود. ۹۳ را دوست داشتم.

تمییزکاری‌ها را کرده‌ام، شماره تلفن‌هایی که باید از گوشی‌ام پاک می‌شد را پاک کرده‌ام، عکس‌هایی که باید پاک می‌شد را پاک کرده‌ام، حتی یادگاری‌ها از آدم‌هایی که توخالی بودند را هم پاک کرده‌ام. حالا منم و این صفحهٔ سفید و ۹۴‌یی که با عدد چهار آن کمی معذبم. اما از این ۴ مودب، ترسی ندارم.

دوستتان دارم. شمایی که همیشه بودید و دلگرمم کردید را.
دوستتان دارم، شمایی که دوستم نداشتید، اما همیشه بودید!
دوستتان دارم، شمایی که نوشته‌هایم را دوست نداشتید اما سرسختانه می‌خواندید!
دوستتان دارم، شمایی که همیشه غافلگیرم کردید را، شمایی که باعث شدید تا لبخندی بزرگ روی لب‌هایم بی‌افتد.
دوستتان دارم و برای همهٔ شما منحرف نشدن از مسیر رویا‌هایتان را آرزو می‌کنم.


بایگانی: خاطره هام
+  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ ساعت  12:15  | نسرینــا رضایــــی  | 

ساعت دیواری را از جایش برداشتم و انداختم دور؛ به جایش عکس نویسنده محبوبم را به میخ زدم. حالا بهتر شده! اینطوری حس بهتری دارم! این تنها کاری بود که برای اتاق‌تکانی عید انجام دادم. (البته اگر تمییز کردن کیف‌های لوازم آرایشی و شستشوی آن‌ها را فاکتور بگیریم.) حالا نشسته‌ام و دارم به دلبر آمریکایی گوش می‌دهم و چایی‌ام را با شکلات میل می‌کنم. اینکه خودم را مجاب کنم تا بتوانم مثل خیلی‌ها به ترانه‌های دلبر آمریکایی گوش بکنم کار فرساینده‌ای بود. دلبر آمریکایی واقعا دلبرک نازی است اما اینکه آدم بخواهد به خوانندهٔ محبوب معشوق سابقش دل بدهد، کار چندان تمییزی نیست، یک جورهایی مثل این می‌ماند که بخواهی چسبناک بودن انگشت‌هایی که آغشته به عسل شده‌اند را برای ساعت‌ها تحمل کنی. یک جور کروکثیفی شیرین! با این حال آدم نباید به خاطر این دلایل احمقانه خودش را از لذت‌های دنیا محروم کند که! مگر می‌شود دیگر مرغ سوخاری نخورد مثلا؟ دلبر آمریکایی دارد با صدای بلند توی گوشم ترانه‌هایش را می‌خواند و خب نمی‌شود با این دلبر آمریکایی فاز شادمانه نگرفت. قرار است بعد از نوشتن این اعتراف‌های ساده‌لوحانه که می‌دانم منجر به تیکه‌پرانی‌های خیلی‌ها خواهد شد، بروم و بنشینم به تماشای دومین انیمیشن از انیمیشن‌های «میازاکی» که عاطفهٔ نادیده‌ام برایم با پست پیشتاز فرستاده. هدیه گرفتن آن هم از طریق پستچی یکی از هیجان انگیز‌ترین اتفاق‌های ممکن است. این را قبل‌تر هم گفته‌ام. هدیه‌هایی که از راه دور می‌آیند تا نیش پت و پهنی روی صورتت باز کنند و سهمی توی اتاق خوابت داشته باشند. تقریبا سه ساعت پیش انیمیشن اول را دیدم و می‌توانم تمام قد بابت این انیمیشن‌های دوست داشتنی از خالق آن‌ها تشکر کنم. حالا می‌خواهم یک جمله قصار هم به یادداشتم اضافه کنم: انیمیشن‌ها برای من چیزی مثل شعر می‌مانند. توی انیمیشن هیچ علت و معلولی وجود ندارد. قدم زدن توی آسمان یا عاشق یک دیو شدن چیز چندان نامعقولی نیست. توی انیمیشن‌ها هر اتفاقی می‌تواند بی‌افتد درست مثل شعر!
دارد کم‌کم از این دلبر آمریکایی خوشم می‌آید. شاید بلند شوم و کمی اندامم را به ترانه‌هایش بدهم. شاید هم دلم بخواهد برای گشت زدن در ارتفاعات شهر، این بار این دلبر آمریکایی را با خودم ببرم. راستش را بخواهید توی همین چند سطر گذشته، یکهو یادم رفت که این دلبرک آمریکایی، خواننده‌ی محبوب معشوق سابق من بوده است! اکهی... زندگی چقدر معرکه است! چقدر همه چیز به سادگی هرچه تمام‌تر رخ می‌دهد، حتی پیچیده‌ترین لحظات مزخرفی که ممکن است روز‌ها و روز‌ها آفتاب و ماه و باران و پیاده‌رو‌ها را برای آدم زهرمار کند یکهو ناپدید می‌شود. دارم زیاد از حد اعتراف می‌کنم! خیلی وقت بود که با وبلاگم معذب بوده‌ام. شاید خودتان فهمیده بوده‌اید. آنقدری که از طریق یادداشت‌های روزانه وبلاگم مغزم را ساده‌لوحانه در اختیار همه قرار داده بودم داشتم عذاب می‌کشیدم برای همین فاصله‌ام را با وبلاگم حفظ کرده بودم، حالا اما فهمیده‌ام که ایراد از نوشته‌های ساده لوحانهٔ من نبوده، ایراد از کوته فکری آدم‌هایی بوده که شماره‌ تلفن‌هایشان در گوشی‌ام زیاد از حد بوده. آدم‌هایی که مدام و مدام و مدام من را روی صندلی‌های کوتاه مغزشان می‌نشاندند و محکومم می‌کردند! (این دلبرک آمریکایی خوب است.. آرّه رفیق! باید بلند شوم و تنم را به ترانه‌هایش بدهم.) می‌دانی رفیق، بعد از دور انداختن ساعت دیواری از اتاقم، حالا نوبت آن است که خودم را دوباره برگردانم به درون خودم و بهش بگویم: هی دختر! به دنیای خودت دوباره خوش آمدی! گور پدر دنیا، همانی باش که دلت می‌خواهد.


*دلبر آمریکایی: تیلور سویفت


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ ساعت  19:59  | نسرینــا رضایــــی  | 

موجودی که برایش، اما بیشتر به واسطه‌اش، هنرمندان و شاعران نفیس‌ترین جواهرات خود را می‌آفرینند، سرچشمه‌ی جامع‌ترینِ لذت‌ها و بار‌آورترین دردها. در یک کلام، زن برای هنرمند به طور عام و برای موسیو ژ به طور خاص، چیزی است بیش از صرفاً بدیلِ مؤنث مرد. بلکه یک خدایگان است، یک ستاره، که بر همه‌ی اندیشه‌های مغز آدمی مسلط است، آمیزه‌ی درخشانی است از همه‌ی خوبی‌های طبیعت که در موجود واحدی خلاصه شده‌اند. موضوع حادترین ستایش‌ها و کنجکاوی‌هایی که تصویر زندگی می‌تواند برای کسانی که در آن تأمل می‌کنند فراهم آورد. 

در بزرگداشت روز جهانی زن 
از کتاب «نقاش زندگی مدرن» و دیگر مقالات/ شارل بودلر/ روبرت صافاریان.


بایگانی: روز زن, 8 مارس, جمله‌های دوست‌داشتنی, شارل بودلر
+  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ ساعت  11:4  | نسرینــا رضایــــی  | 

یادداشتی جالب منتشر شده در سایت نوگام

لینک مطلب به زبان اصلی

 

چندی پیش، مقاله‌ای در مجله تایم منتشر شد که نویسنده‌اش ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند.

نکته وحشتناک ماجرا این جاست که مطالعات ثابت کرده، کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند.

بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره آن قضاوت کنند.

آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند.

تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی.

کتاب‌خوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه این آدم‌ها دسترسی دارند. آن‌ها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتاب‌خوان‌ها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آن‌ها را نمی‌شناسید.

آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سن‌شان عاقل‌ترند.

تحقیق دیگری در سال ۲۰۱۰ ثابت کرده که هر چه‌قدر بیشتر برای کودکان کتاب بخوانیم، «تئوری ذهن» در آن‌ها قوی‌تر می‌شود و در نهایت باعث می‌شود این بچه‌ها واقعا عاقل‌تر شوند، با محیط‌شان بیشتر انطباق پیدا کنند و قدرت درک‌شان بالاتر برود.

تجربه‌های قهرمان‌های داستان‌ها تبدیل به تجربه‌های خود خواننده‌ها می‌شود. هر درد و رنجی که شخصیت داستان می‌کشد، تبدیل به باری می‌شود که خواننده باید تحمل کند. خواننده‌های کتاب‌ها هزاران بار زندگی می‌کنند و از هر کدام از این تجربه‌ها چیزی یاد می‌گیرند.

اگر دنبال کسی هستید که شما را تکمیل کند و فضای خالی قلب‌تان را پر کند، می‌توانید این کتاب‌خوان‌ها را در کافی‌شاپ‌ها، پارک‌ها و متروها پیدا کنید. چند دقیقه که صحبت کنید، آن‌ها را به جا خواهید آورد.

کتاب‌خوان‌ها با شما حرف نمی‌زنند، با شما رابطه برقرار می‌کنند

آن‌ها در نامه‌ها یا مسج‌هایشان انگار برای‌تان شعر می‌نویسند. صرفا به سوالات‌تان جواب نمی‌دهند یا بیانیه صادر نمی‌کنند، بلکه با عمیق‌ترین فکرها و تئوری‌ها پاسخ شما را می‌دهند. شما را با دانش بالای کلمات و ایده‌هایشان مسحور خواهند کرد.

تحقیقات دیگری در دانشگاه برکلی نشان داده، کتاب خواندن برای کودکان باعث می‌شود آن‌ها کلماتی را یاد بگیرند که هرگز در مدرسه به آن‌ها یاد نمی‌دهند.

به خودتان لطف کنید و با کسی قرار بگذارید که می‌داند چه‌طور از زبان‌اش استفاده کند.

آن‌ها فقط شما را نمی‌فهمند، درک‌تان می‌کنند

آدم‌ها فقط باید عاشق کسی شوند که بتواند روح‌شان را ببیند. این آدم باید کسی باشد که به روح شما نفوذ می‌کند و به بخش‌هایی از روح شما دسترسی پیدا می‌کند که هیچ‌کس دیگر قبلا کشف‌اش نکرده است.

بهترین کاری که خواندن داستان‌ها با آدم‌ها می‌کنند این است که کامل نبودن شخصیت‌ها باعث می‌شود ذهن شما سعی کند از ذهن دیگران سردربیاورد. این جور آدم‌ها توانایی همدلی پیدا می‌کنند. ممکن است همیشه با شما موافق نباشند، اما سعی می‌کنند ماجراها را از زاویه دید شما ببینند.

آن‌ها نه‌تنها باهوش‌اند که عاقل هم هستند

باهوش بودن همیشه هم خوشایند نیست، اما عاقل بودن آدم‌ها را تحریک می‌کند. همیشه مقاومت در برابر آدم‌هایی که می‌شود چیزی ازشان یاد گرفت کمی سخت است. عاشق یک آدم کتاب‌خوان شدن نه‌تنها کیفیت گفت‌وگو را بالا می‌برد، بلکه باعث می‌شود سطح گفت‌وگو بالا برود.بر اساس تحقیقات، کتاب‌خوان‌ها به دلیل دایره وسیع واژگان‌شان و مهارت‌های حافظه، آدم‌های باهوش‌تری هستند. ذهن آن‌ها در قیاس با آدمی معمولی که کتاب نمی‌خواند توانایی درک بالاتری دارد و راحت‌تر و به‌شکل موثرتری می‌توانند با دیگران ارتباط برقرار کنند.قرار و مدار گذاشتن با آدم اهل کتاب به قرار گذاشتن با هزاران نفر می‌ماند. انگار که تجربه‌ای را که او با خواندن زندگی همه این آدم‌ها به دست آورده در اختیار شما قرار دهد، انگار با یک کاشف قرار گذاشته باشید.اگر با کسی قرار بگذارید که کتاب می‌خواند، یعنی می‌توانید هزاران بار زندگی کنید.

 

پ.ن: من نیز شدیدا به شما توصیه می‌کنم عاشق آدم‌های بشوید که اهل مطالعه هستند و هرگز نسبت به این مساله بی‌تفاوت نباشید.


بایگانی: یادداشت‌ دیگران
+  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۴ ساعت  22:19  | نسرینــا رضایــــی  | 

صدای ساز و شکستن سکوت ممتد پس مغزم. شهر خسته است. شهر سرفه می‌کند. مثل من که خستگی‌ام را روی آسفالت‌های شهر ریخته‌ام. مسافر را راه انداخته‌ام و از خنده‌های مصنوعی‌ام‌‌ رها شده‌ام. توی خیابان‌ها راه می‌روم و موسیقی را با صدای بلند، بلند‌تر، بلند‌تر از جمله‌های توی ذهنم پخش می‌کنم. لب‌های متحرک آدم‌ها را می‌بینم. نگاه‌های نک تیز پسر‌ها را می‌بینم. چشم‌های دوران مرد‌ها را می‌بینم و صدای ساز توی گوش‌هایم تمام ارتباط‌های کلامی‌ام با محیط بیرون را قطع کرده است. مسافر را راه انداخته‌ام و تهران سوز ندارد. زمستان ندارد. دستکش و شالگردن ندارد و دو جفت پای عاطل و باطل با شلوارهای زانو انداخته ندارد و دست‌هایم دوباره دست‌های تنهایی را فشرده‌اند. صدای ساز توی گوش‌هایم و زل وی‌ترین کتابفروشی به خودم فکر می‌کنم. مجال فکر کردن به خودم را پیدا کرده‌ام و نفس‌های منظم و قدم‌های آرام و ستون فقرات راست ایستاده و سر رو به بالا تصویر من است. باد شروع به وزیدن کرده است و ارتباط کلامی‌ام با محیط بیرون قطع است. تمام دارایی‌ام را به همراه خودم دارم. تمام دارایی‌ام زندگی‌ام است. زندگی‌ای که هر لحظه با خودم به همراه دارم. تمام دارایی‌ام «خودم» است. خودی که متعلق به هیچکس نیست و آزاد‌تر از هر زمان دیگری با قدم‌های آرام و ستون فقرات راست ایستاده و سر رو به بالا خیابان‌ها را زیر پا می‌گذارد. خستگی‌ام را پشت مردمک‌هایم پنهان می‌کنم. دست‌هایم را توی جیب‌هایم فرو می‌کنم و دفن می‌شوم توی صدای ساز. سازی که نوازنده‌اش من نیستم.

عکس: از آلبوم اینستاگرام


بایگانی: لا به لای روزمرگی ها
+  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ ساعت  23:32  | نسرینــا رضایــــی  |